من با توپ و تفنگ بازی نکردم زیاد. با کتاب بزرگ شدم. با قصههای پریان و افسانههای مغربزمین و قصههای خوب برای بچههای خوب. با نیکلا کوچولو و رامونا. با هریپاتر. من پنجسالم بود وقتی اولین شعرم رو گفتم و مامان نوشتش. هشت ساله بودم که اولین داستانکوتاهم رو نوشتم. مامان میگفت به دنیا که اومدی ترسیدیم. گریه نمیکردی و فکر کردیم نفس نداری. چشمهات بازِ باز بود و خیره شده بودی به دنیا. گاهی فکر میکنم شاید از قشنگیِ زندگی نفسم بند اومده بود. سانتیمانتالیسم از روز اول منو گایید. من آدم رهاکردن نبودم. هنوز هم نیستم. آدم عشق ورزیدن و رفاقت و درستکردن اوضاع بودم. اگه دیگه اسمت رو هم به زبون نمیارم، این هنر و شاهکار توئه... چون همه میدونن ولکنِ یه سانتیمانتالیست تا همیشه اتصالی داره.
این رَه که تو میروی به ترکستان است ولی چه عیبی داره؟ هم خوشگلن ترکها هم دستپختشون خوبه.
مرا میبینی | شجریان
Hossein Farhadi (Demo)
حالت تهوع دارم. از شهر. از خیابون آخوند خراسانی. از پلمپ هاتویچ. از موتورها. از لباسها. از ریشها و سبیلها. از تلسکوپ جیمز وِب. از گورستانِ تعطیلِ ارامنه. از تصورِ قلبِ زنی که پسرش به خاطر توهین به مادر از کوره در رفت. رفت بالا. بالای جرثقیل. از شعارهای جنسی. از سبزیپلو با ماهی. از نفرت. از خون. از ضحاک. از مار. از جهل. از ظلم. از دنیای لال و کور. از خدای خواب و دور.
حالت تهوع دارم. از ترس. از انتقام. از تلگرام. از دلتنگی. از عشق. از رنگ سیاه ارتش. از دشمن. از دُژمَن. از توماس هاردی که شعرش چیزی رو عوض نکرد. از فوکو که راست میگفت. از خالق ستونهای آفرینش که هفتهزارسال نوری دور از اِوینه. از اینستگرام. از فیلتر. از عادت. از سردرد. حالت تهوع دارم مثل سید حسن مدرس از سکولاریسم. مثل حالِ تو وقتی چشمهات رو میبندی و به من فکر میکنی تا تموم شه. حالت تهوع دارم مثل وقتی که پسرعموم روی لباسم تگری زد. مثل وقتی که کشتن. وقتی که الله بود ولی اکبر نبود.
اِنقد (🤏) مونده واسه آرومکردن این تهوع، بلیط هواپیما بگیرم و خانوادههایی! رو در نگرانی فرو! کنم.
من شاید توی اتوبان از کنار این جوونهای موتورسوار که رد میشدم شیشه رو میدادم بالا نشنوم ادا و آوازشون رو. من شاید اگه دبستانی بودم پیش این پسرهی نِرد عشق اختراع نمینشستم که بره روی مخم. ولی بارون اومد و یادمون داد که نتیجه بگیریم این کار میکنه و شما ما رو برای همدیگه عزیز کردین.
حالا باز علیرضا زنگ میزنه میگه دهنتو ببند و پاشو بیا تهران. من هم بهش میگم نه. چون پایاننامه دارم و وقتش نیست. اما باز انقدر میرم توی گوشی که به سنوات بخورم.
دلتنگی یه گرگ بود که افتاد به جون رگ و پی و دل و رودهم. خونین و مالین و لزج ولم کرد چسبیده به پرزهای فرش این خونه. مثل سهرابِ پارهایام که حتی نوشدارو رو نذاشتن سر قبرش.
فکر کنم اینو نوشته چون دیشب خیلی برای رفقام معنا خلق کردم. حیفِ صدای خندهی یک زوج و دو فرد بود که بخوام زبون بچرخونم. ساعتم خواب رفته. زمان، لمس شده و گزگز میکنه.
بالاخره اومدم کافهی سکوی نهوسهچهارم.
دیگه نمیخوام برگردم خونه.
من همینجا نوشیدنی کرهایم رو میخورم، همینجا ازدواج میکنم و همینجا میمیرم.
دیگه نمیخوام برگردم خونه.
من همینجا نوشیدنی کرهایم رو میخورم، همینجا ازدواج میکنم و همینجا میمیرم.
حاضرم لباس دابی بپوشم و تا آخر عمرم دم در این کافه ساین بچرخونم. آخرش هم که مردم همینجا به عنوان جن آزاد دفنم کنن.