این روزها وُلترم بعد از زلزلهی لیسبون.
و تنها عذر موجه خدا این است که وجود نداشته باشد.
و تنها عذر موجه خدا این است که وجود نداشته باشد.
اینا سامرپارتی داشتن، هالوین گرفتن، دم کریسمسشونه. ما خون، خون، خون، خون.
اسمت رو عوض کن بذار میثاقی. تو عادل نیستی!
اسمت رو عوض کن بذار میثاقی. تو عادل نیستی!
حالا اگه تو صبح کنار من بیدار میشدی که زارت!
شب بود و صبح هم شنبه بود و باید میرفتی.
شب بود و صبح هم شنبه بود و باید میرفتی.
من با توپ و تفنگ بازی نکردم زیاد. با کتاب بزرگ شدم. با قصههای پریان و افسانههای مغربزمین و قصههای خوب برای بچههای خوب. با نیکلا کوچولو و رامونا. با هریپاتر. من پنجسالم بود وقتی اولین شعرم رو گفتم و مامان نوشتش. هشت ساله بودم که اولین داستانکوتاهم رو نوشتم. مامان میگفت به دنیا که اومدی ترسیدیم. گریه نمیکردی و فکر کردیم نفس نداری. چشمهات بازِ باز بود و خیره شده بودی به دنیا. گاهی فکر میکنم شاید از قشنگیِ زندگی نفسم بند اومده بود. سانتیمانتالیسم از روز اول منو گایید. من آدم رهاکردن نبودم. هنوز هم نیستم. آدم عشق ورزیدن و رفاقت و درستکردن اوضاع بودم. اگه دیگه اسمت رو هم به زبون نمیارم، این هنر و شاهکار توئه... چون همه میدونن ولکنِ یه سانتیمانتالیست تا همیشه اتصالی داره.