دلم از این شیرینیها میخواد که توی همهی استانها یه چیزی شبیهش هست. خمیره با خاکقند و توش پر از پسته و ایناست. هرجا یه اسمی داره و یه شکلیه. ولی همون. هرچی که هست با هر اسمی، همون.
بعد یه دوره تنهایی و بگایی سخت، وارد دورهی جالبی شدم که رفیقهای واقعیتری حالم رو میپرسن و کنارم میمونن. حس خوبی داره و جلوی انتخابهای اشتباه از سر تنهایی رو میگیره. همهشون توی این کانال هستن و دلم میخواد به خودشون بگیرن: میدونم همیشگی نیست بودنهامون. ولی ممنونم که به دادم رسیدین. دوستون دارم.
حالم خوبه مثل پاسپورتگمکردهی مضطربی که شب قبل پرواز، گربهش پاسپورت رو میگیره به دندونش میاره میذاره جلوش.
میتونستم به خاطرت زندگی کنم.
میتونستم برات زندگی بسازم.
صبح رفت. خورشید رفت.
زوزهی شغالها بلند شد.
خوابیدم توی گور.
میتونستم برات زندگی بسازم.
صبح رفت. خورشید رفت.
زوزهی شغالها بلند شد.
خوابیدم توی گور.