احساس میکنم اسباببازی بودم. نه یه اکشن فیگور گرونقیمت که شاید قابش هیچوقت باز نشه. نه. یه قوطیِ سسِ خرسی قدیمی که در اولین سالهای دههی هفتاد، برای یه بچهی پنج ساله جذاب بوده. مامانش شستتش و انداختنش توی سبد اسباببازیها. هنوز هم بوی ترش و کهنهی کچاپ میده و حتی خود بچه هم خجالت میکشه به دوستاش نشونش بده.
ناچار بودیم اسنپ دومسیره بگیریم. راننده خواست آمارمون رو بگیره، بیست دقیقه بعد صادق! تخلیه اطلاعاتیش کرده بود.
پیاده که شد پیرمرد توی آینه نگاهم کرد: «این رفیقت هم زرنگه ها.»
«رفیق؟ کدوم رفیق؟»
پیاده که شد پیرمرد توی آینه نگاهم کرد: «این رفیقت هم زرنگه ها.»
«رفیق؟ کدوم رفیق؟»
Forwarded from صادقانه
به قول حاجآقا که هیچوقت فامیلش رو نگفت
« منم کارم رو بلدم، شما هم کارت رو بلدی »
« منم کارم رو بلدم، شما هم کارت رو بلدی »
تمام بالاتنهم گزگز میکنه. عین قطب منفی یه آهنربا که تمام وجودش به مثبت نیازمنده. مثل جای خالی تنها قطعهی پازل که از هر چهار طرف انتظارش رو میکشن. شبیه نوزادی که توی بغل پدر، تشنه به شیر مادریه که دیگه برنمیگرده. دورم از لمس انسانی. بغل میخوام بدون انتظار جنسی. شاید باید سگ موژان رو قرض بگیرم. یا حتی موژانِ سگ رو.
این هفته زیاد شنیدم که باید احساساتم رو کنترل کنم. از تراپیستم. از بچههای گروه. از رفیقام. از مادرم. از گربهم. باید از تکتکشون ممنون باشم. با هربار شنیدنش بیشتر کنترلش میکنم. چون هربار یه چیزی کنده میشه و دیگه چیزی نمیمونه برای کنترل کردن.
فایلی رو که نشر سه روزه ازم میخواد براشون فرستادم. گرسنهم و حوصلهی آشپزی ندارم. امروز باید سه نفر رو ببینم که مشتاق به دیدار هیچکدومشون نیستم و دو ساعت توی اتاق به مشکلات بقیه گوش بدم. یادم باشه موقع برگشت انرژیزا لازم دارم و باید چمدونم رو جمع کنم. باید تا صبح بیدار بمونم و کلک کار رو بکنم.
#دواتعکس
#دواتعکس
Forwarded from حضوری اتفاقی
من و سپهر به راحتی میتونیم سر داشتن معشوقههای غایب بیشعور مسابقه بدیم و هیچ کدومم پیروز نشیم. چرا که دو چیز بی پایانه، بزرگیِ جهانِ هستی و میزان حماقت بشر
از گروهدرمانی که میایم بیرون، باهم غریبهایم. قانونش اینه. اجازهی هیچ نوع رابطهی عاطفی و اجتماعی نداریم. مینا اومد پایین وایستاد کنارم. حرفی نزدیم ولی قیافهش رو که دیدم، سیگارش رو روشن کردم. در لحظه یکی زد پشت شونهم و گفت «خداحافظ سپهر.» دکتر بود و این حرکتش هم یعنی جلسهی بعد، کانم در خطره.
یکی از دوستهام هفتهی پیش پدر شد. اسم پسرش رو همهتون میدونین. امیدوارم خدای رنگینکمان، این یکی رو ناامید نکنه از دنیاش.
همکارم نیمهشب ازم میپرسه رو کدوم پروژه داری کار میکنی و میگم جلد دوم فلان. میگه منظورت جلد سومشه دیگه؟ و بعد عکس میفرسته از جلد دوم و من تازه یادم میاد که عه آره این چاپ شده بود راستی.
کی بودم توی این کار و کی شدم.
کی بودم توی این کار و کی شدم.
دیگه بیخیال شدم و دنبال نیمهی گمشدهم نمیگردم. یا جایی جا گذاشتمش و یکی اومده برداشته، یا هم که رفته توی جاروبرقی.
تو فکر فردام. میپرسه به نظرت بهش پیشنهاد بدم یا نه؟ خیره میمونم به تاریکی چسبیده به سقف. جای زخمهام میخاره. میگم نمیدونم. میگه مگه چقد زندهایم؟ این رو هم نمیدونم. ساکت میمونم تا ادامه بده. ولی انگار خودشم دیگه حرفی برای گفتن نداره. صدای خرچخرچ ناخنش رو میشنوم روی تنش. جای زخمهای اونم میخاره.
#دواتعکس
#دواتعکس
دلم از این شیرینیها میخواد که توی همهی استانها یه چیزی شبیهش هست. خمیره با خاکقند و توش پر از پسته و ایناست. هرجا یه اسمی داره و یه شکلیه. ولی همون. هرچی که هست با هر اسمی، همون.
بعد یه دوره تنهایی و بگایی سخت، وارد دورهی جالبی شدم که رفیقهای واقعیتری حالم رو میپرسن و کنارم میمونن. حس خوبی داره و جلوی انتخابهای اشتباه از سر تنهایی رو میگیره. همهشون توی این کانال هستن و دلم میخواد به خودشون بگیرن: میدونم همیشگی نیست بودنهامون. ولی ممنونم که به دادم رسیدین. دوستون دارم.