دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
یه جوری با چشم‌هامون داشتیم همدیگه رو تیکه‌پاره می‌کردیم انگار با یگان ویژه بازی «هرکی پلک بزنه سوخته» راه انداخته بودم.
هوس فسنجون کردم. بیشتر شیرین تا ترش.‌ خودم یاد می‌گیرم.
همینکه هنوز هم با نامجو همخوانی می‌کنم اما وقتی می‌گه «دور ایرانو تو خط بکش» ساکت می‌شم، یعنی این‌بار فرق داره. خط نمی‌کشم. دورش رو خط نمی‌کشم. اینجا خونه‌مه. کیرمم نمی‌تونی بخوری.
کاش به جای کله‌ت، دست‌هات بوی قرمه‌سبزی می‌داد. دیت که هیچی، می‌بردمت محضر.
Forwarded from من یافارم| (Ja far)
منو تنها نذار! من مثل جوجه تو تنهایی میمیرم.
Forwarded from صادقانه
- بنظرت این فتیشم نسبت به بغل غیرمنطقی نیست ؟!
+ نه، کلا پسرا خیلی بغلی‌ن، چون دخترا خیلی نرم‌ن !
Forwarded from ناگفته
به عنوان کسی که منتظر هیچ پیامی تو فضای مجازی نیستم بیش از حد دور گوشی‌ام.
من اونقدر غمگینم که دیگه فقط خشمگینم.
وقتی یکی سعی می‌کنه باهام ارتباط بگیره به آخرین پالپ میوه فکر میکنم که توی قوطی رانی گیر کرده. گیرمم بیاری یه لحظه شیرینم و بعد میندازیم دور. خالی کردن منو قبل از تو دختر. برو.
دیگه ازش نمی‌نالم و دارم توی آینده‌م تصورش می‌کنم. فقط امیدوارم آخرش بوی تنهاییم همسایه‌ها رو اذیت نکنه.
هر روزی که می‌گذره بیشتر می‌فهمم چقدر احمق بودم!
ما یه یوز داریم اونم پیروزه. شما پفیوزین.
Forwarded from صادقانه
وقتی می‌پرسم «حالت چطوره؟»
خودت باید متوجه بشی دلم برات تنگ شده، دوستت دارم، بغل میخوام و خب در نهایت حالت رو هم پرسیدم
احساس می‌کنم اسباب‌بازی بودم. نه یه اکشن فیگور گرون‌قیمت که شاید قابش هیچوقت باز نشه. نه. یه قوطیِ سسِ خرسی قدیمی که در اولین سال‌های دهه‌ی هفتاد، برای یه بچه‌ی پنج ساله جذاب بوده. مامانش شستتش و انداختنش توی سبد اسباب‌بازی‌ها. هنوز هم بوی ترش و کهنه‌ی کچاپ می‌ده و حتی خود بچه هم خجالت می‌کشه به دوستاش نشونش بده.
دلم می‌خواد گورم رو گم کنم ولی هرجا رو نگاه می‌کنم یه مدفن می‌بینم.
ناچار بودیم اسنپ دومسیره بگیریم. راننده خواست آمارمون رو بگیره، بیست دقیقه بعد صادق! تخلیه اطلاعاتیش کرده بود.
پیاده که شد پیرمرد توی آینه نگاهم کرد: «این رفیقت هم زرنگه ها.»
«رفیق؟ کدوم رفیق؟»
Forwarded from صادقانه
به قول حاج‌آقا که هیچوقت فامیلش رو نگفت
« منم کارم رو بلدم، شما هم کارت رو بلدی »
تمام بالا‌تنه‌م گزگز می‌کنه. عین قطب منفی یه آهنربا که تمام وجودش به مثبت نیازمنده. مثل جای خالی تنها قطعه‌ی پازل که از هر چهار طرف انتظارش رو می‌کشن. شبیه نوزادی که توی بغل پدر، تشنه به شیر مادریه که دیگه برنمی‌گرده. دورم از لمس انسانی. بغل می‌خوام بدون انتظار جنسی. شاید باید سگ موژان رو قرض بگیرم. یا حتی موژانِ سگ رو.
این هفته زیاد شنیدم که باید احساساتم رو کنترل کنم. از تراپیستم. از بچه‌های گروه. از رفیقام. از مادرم. از گربه‌م. باید از تک‌تکشون ممنون باشم. با هربار شنیدنش بیشتر کنترلش می‌کنم. چون هربار یه چیزی کنده میشه و دیگه چیزی نمی‌مونه برای کنترل کردن.
فایلی رو که نشر سه روزه ازم می‌خواد براشون فرستادم. گرسنه‌م و حوصله‌ی آشپزی ندارم. امروز باید سه نفر رو ببینم که مشتاق به دیدار هیچکدومشون نیستم و دو ساعت توی اتاق به مشکلات بقیه گوش بدم. یادم باشه موقع برگشت انرژی‌زا لازم دارم و باید چمدونم رو جمع کنم. باید تا صبح بیدار بمونم و کلک کار رو بکنم.

#دواتعکس
Forwarded from حضوری اتفاقی
من و سپهر به راحتی میتونیم سر داشتن معشوقه‌های غایب بی‌شعور مسابقه بدیم و هیچ کدومم پیروز نشیم. چرا که دو چیز بی پایانه، بزرگیِ جهانِ هستی و میزان حماقت بشر