Forwarded from رامباه؛
غسان کنفانی خیلی پدرانه و قشنگ نصیحت میکنه، مثلاً میگه: «به کسی که برایت نمینویسد، مزاحمِ روزهایت نمیشود، دربارهات نمیخواند، مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پر از کارهای شگفت انگیز نمیکند، وابسته نشو.»
نمیدونم تو بچگی کی سرِ من کدوم تروما رو آورده که اینطوری چکش میدم دست طرف و قلب رو دُرسته میذارم جلوش.
یه جوری با چشمهامون داشتیم همدیگه رو تیکهپاره میکردیم انگار با یگان ویژه بازی «هرکی پلک بزنه سوخته» راه انداخته بودم.
همینکه هنوز هم با نامجو همخوانی میکنم اما وقتی میگه «دور ایرانو تو خط بکش» ساکت میشم، یعنی اینبار فرق داره. خط نمیکشم. دورش رو خط نمیکشم. اینجا خونهمه. کیرمم نمیتونی بخوری.
Forwarded from ناگفته
به عنوان کسی که منتظر هیچ پیامی تو فضای مجازی نیستم بیش از حد دور گوشیام.
وقتی یکی سعی میکنه باهام ارتباط بگیره به آخرین پالپ میوه فکر میکنم که توی قوطی رانی گیر کرده. گیرمم بیاری یه لحظه شیرینم و بعد میندازیم دور. خالی کردن منو قبل از تو دختر. برو.
دیگه ازش نمینالم و دارم توی آیندهم تصورش میکنم. فقط امیدوارم آخرش بوی تنهاییم همسایهها رو اذیت نکنه.
Forwarded from صادقانه
وقتی میپرسم «حالت چطوره؟»
خودت باید متوجه بشی دلم برات تنگ شده، دوستت دارم، بغل میخوام و خب در نهایت حالت رو هم پرسیدم
خودت باید متوجه بشی دلم برات تنگ شده، دوستت دارم، بغل میخوام و خب در نهایت حالت رو هم پرسیدم
احساس میکنم اسباببازی بودم. نه یه اکشن فیگور گرونقیمت که شاید قابش هیچوقت باز نشه. نه. یه قوطیِ سسِ خرسی قدیمی که در اولین سالهای دههی هفتاد، برای یه بچهی پنج ساله جذاب بوده. مامانش شستتش و انداختنش توی سبد اسباببازیها. هنوز هم بوی ترش و کهنهی کچاپ میده و حتی خود بچه هم خجالت میکشه به دوستاش نشونش بده.
ناچار بودیم اسنپ دومسیره بگیریم. راننده خواست آمارمون رو بگیره، بیست دقیقه بعد صادق! تخلیه اطلاعاتیش کرده بود.
پیاده که شد پیرمرد توی آینه نگاهم کرد: «این رفیقت هم زرنگه ها.»
«رفیق؟ کدوم رفیق؟»
پیاده که شد پیرمرد توی آینه نگاهم کرد: «این رفیقت هم زرنگه ها.»
«رفیق؟ کدوم رفیق؟»