سوار اتوبوس شد و با اضطراب پرسید خط چنده؟ کجا میره؟ کسی هست با من پیاده شه؟ خطِ من بود و میرفت ایستگاه من و کنارش نشستم و گفتم من هستم که باهم پیاده شیم. دستش رو گذاشت روی زانوم و گفت چی گوش میدی؟ هندزفری رو درآوردم. ولوم بالا نبود. ولی گوشهای تیزی داشت. گفتم بیتلز. لبخند زد و گفت yesterday؟ بله. Yesterday.
پیاده که شدیم دست انداخت دور بازوم و پرسید متولد چندی؟ از آخرینباری که کسی بازوم رو گرفته بود مدتها میگذشت. گفتم هفتادوسه. تعجب نکرد. بیخیال کنارم قدم زد. گفت همسر اختیار کردی؟ گفتم نه. همسر اختیار نکرده بودم. گفت منم همسر اختیار نکردم. اگه بهش میرسیدم، الان پسرم همسن تو بود. چند قدم بعد فهمیدم چهلسالهست و اسمش #مهدی. پرسیدم چی شد؟ گفت از رقیب شکست خوردم. گفتم با شکستت چیکار کردی؟ گفت سوختم و ساختم. تو هم شکست خوردی؟ ساکت شدم. گفت اسمش چی بود؟ ساکت شدم. گفت اسم محبوب من ساناز بود. رفت با یکی دیگه. بهش گفتم حالا که تو با یکی دیگهای، دلم پیش خودم میمونه و به هیچکس نمیدمش. ساکت موندم. پای مهدی گیر کرد به جدول. لعنت خدا به من که پای مهدی گیر کرد به جدول. گفتم ببخش. ببخش. ببخش داشتم به حرفات گوش میدادم و اصلا حواسم نبود. ساکت شد. پرسیدم خوبی؟ گفت الحمدالله. جلوی یه در ایستاد. دست کشید و گفت همینه. ممنونم سپهر. گفتم کاری نکردم رفیق. گفت رفاقت سالها وقت میخواد. تو حتی نگفتی اسمش چی بود. دستش رو که نیممتر دورتر از من نگه داشته بود گرفتم به نشونهی خداحافظی. اسمت رو گفتم. لبخند زد. اسمت رو تکرار کرد. به عادت گفتم میبینمت. مردمکهای محوش توی سفیدی چشمهاش قل خوردن. گفت: ولی من هیچوقت نمیبینمت سپهر.
پیاده که شدیم دست انداخت دور بازوم و پرسید متولد چندی؟ از آخرینباری که کسی بازوم رو گرفته بود مدتها میگذشت. گفتم هفتادوسه. تعجب نکرد. بیخیال کنارم قدم زد. گفت همسر اختیار کردی؟ گفتم نه. همسر اختیار نکرده بودم. گفت منم همسر اختیار نکردم. اگه بهش میرسیدم، الان پسرم همسن تو بود. چند قدم بعد فهمیدم چهلسالهست و اسمش #مهدی. پرسیدم چی شد؟ گفت از رقیب شکست خوردم. گفتم با شکستت چیکار کردی؟ گفت سوختم و ساختم. تو هم شکست خوردی؟ ساکت شدم. گفت اسمش چی بود؟ ساکت شدم. گفت اسم محبوب من ساناز بود. رفت با یکی دیگه. بهش گفتم حالا که تو با یکی دیگهای، دلم پیش خودم میمونه و به هیچکس نمیدمش. ساکت موندم. پای مهدی گیر کرد به جدول. لعنت خدا به من که پای مهدی گیر کرد به جدول. گفتم ببخش. ببخش. ببخش داشتم به حرفات گوش میدادم و اصلا حواسم نبود. ساکت شد. پرسیدم خوبی؟ گفت الحمدالله. جلوی یه در ایستاد. دست کشید و گفت همینه. ممنونم سپهر. گفتم کاری نکردم رفیق. گفت رفاقت سالها وقت میخواد. تو حتی نگفتی اسمش چی بود. دستش رو که نیممتر دورتر از من نگه داشته بود گرفتم به نشونهی خداحافظی. اسمت رو گفتم. لبخند زد. اسمت رو تکرار کرد. به عادت گفتم میبینمت. مردمکهای محوش توی سفیدی چشمهاش قل خوردن. گفت: ولی من هیچوقت نمیبینمت سپهر.
دیگه جن هم باشم «بسماللهالرحمنالرحیم» بشنوم، دود نمیشم. زار میزنم. فرو میپاشم. سردم میشه انگار خوابیدم توی یخ.
من ازت نمیخوام هیولای زیر تختم رو چک کنی. نمیخوام بعد فیلمترسناک، وایستی توی حیاط مامانبزرگ تا من برم دستشویی و برگردم. نمیخوام مارمولکه رو بگیری. نمیخوام بگی سیگارها مال توئه. نمیخوام توی کتککاری کوچه به دادم برسی. نمیخوام ادعا کنی تو پشت فرمون بودی. نمیخوام وایستی بین من و گلوله. من فقط ازت میخوام دستم رو بگیری.
بیا. خودمو جر دادم با ابر و باد و مه و خورشید عاشقانه بنویسم که این سگ بیاد زارت پست بذاره بهت بگه اسکلِ زرد.
Forwarded from رامباه؛
غسان کنفانی خیلی پدرانه و قشنگ نصیحت میکنه، مثلاً میگه: «به کسی که برایت نمینویسد، مزاحمِ روزهایت نمیشود، دربارهات نمیخواند، مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پر از کارهای شگفت انگیز نمیکند، وابسته نشو.»
نمیدونم تو بچگی کی سرِ من کدوم تروما رو آورده که اینطوری چکش میدم دست طرف و قلب رو دُرسته میذارم جلوش.
یه جوری با چشمهامون داشتیم همدیگه رو تیکهپاره میکردیم انگار با یگان ویژه بازی «هرکی پلک بزنه سوخته» راه انداخته بودم.
همینکه هنوز هم با نامجو همخوانی میکنم اما وقتی میگه «دور ایرانو تو خط بکش» ساکت میشم، یعنی اینبار فرق داره. خط نمیکشم. دورش رو خط نمیکشم. اینجا خونهمه. کیرمم نمیتونی بخوری.