دوات
17.7K subscribers
195 photos
14 videos
314 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
از یه موسسه زنگ زدن پیشنهاد تدریس دادن بهم. میگم شماره‌مو از کجا آوردین میگن از اولیای شاگردهای سابق‌‌تون. می‌دونستم میلف‌بازی‌هام یه روزی دردسر می‌شه.
آی تویی که توی ناشناس تف می‌کنی، بات‌ رو خاموش کردی. تُف‌بَک!
Forwarded from صادقانه
حس اون دختر سفید پوست رو دارم که کووید و آنفولانزا و تب و لرز و سردرد سیاه پوست بالاسرش واستادن و با لبخند نگاش میکنن
چون من دواتم و از هر شرایطی باید یه چسناله دربیارم: بیمارم. بیا مارم باش! 🐍
Forwarded from دِل (دل‌آرام)
منو از تنها چیزی که نمی‌تونی بترسونی تنهاییه.
Forwarded from نیسای
توی آینه‌ی خیال، چقد بهم میایم.
زمان نمی‌گذره.
زمان یه جوری نمی‌گذره انگار تخصصی‌ها رو نخوندم و سر آزمون قلمچی‌ام. یه جوری نمی‌گذره انگار دو روزه چیزی نخوردم و تن‌ماهی گذاشتم بجوشه. یه جوری نمی‌گذره انگار سوار اتوبوس مشهد تهران شدم. یه جوری نمی‌گذره انگار توی فرودگاه نشستم تا هواپیمات بشینه.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
توی کانال کاف نوشته "ولی تن آدم اگر به تن کسی که دوستش داره نخوره مریض میشه"
میخوای نشونی بدی پیداش کنیم بهش بگیم برگرده که مریض نمونی لااقل؟
https://t.me/kafiha/260731
کرم نریزین دیوثا. آمپول زدم خوب می‌شم.
Forwarded from پلی لیستمان. (Amir Amirlatifi)
به یاد آن شب که دیدیم چقدر سیر بگایی‌هامان شبیه هم بوده و شدیم "هم‌گا"ی هم.
کانتکت سید «هم‌گا» سیو شد همون شب. :))
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در فقر بغل به سر می‌برم.
شما فکر کن یه دبیر ریاضی چقدر باید تروماساز باشه که من ده سال بعد از دیپلمم هنوز باید خواب ببینم این پفیوز می‌برتم پای تخته و قد گچ توی دستم (بله، ما گچ داشتیم) بارم نیست.
بیا. انقد نازم نکردی تنم به ناز طبیبان نیازمند شد.
دیگه هاسکی‌وُیس نیستم. خانوم‌جعفری‌وُیس شدم.
خسته شدم از دوات.
تا چن روز خدافس.
شرمنده باش، خدای رنگین‌کمان.
سوار اتوبوس شد و با اضطراب پرسید خط چنده؟ کجا می‌ره؟ کسی هست با من پیاده شه؟ خطِ من بود و می‌رفت ایستگاه من و کنارش نشستم و گفتم من هستم که باهم پیاده شیم. دستش رو گذاشت روی زانوم و گفت چی گوش می‌دی؟ هندزفری رو درآوردم. ولوم بالا نبود. ولی گوش‌های تیزی داشت. گفتم بیتلز. لبخند زد و گفت yesterday؟ بله. Yesterday.
پیاده که شدیم دست انداخت دور بازوم و پرسید متولد چندی؟ از آخرین‌باری که کسی بازوم رو گرفته بود مدتها می‌گذشت. گفتم هفتادوسه. تعجب نکرد. بی‌خیال کنارم قدم زد. گفت همسر اختیار کردی؟ گفتم نه. همسر اختیار نکرده بودم. گفت منم همسر اختیار نکردم. اگه بهش می‌رسیدم، الان پسرم هم‌سن تو بود. چند قدم بعد فهمیدم چهل‌ساله‌ست و اسمش #مهدی. پرسیدم چی شد؟ گفت از رقیب شکست خوردم. گفتم با شکستت چیکار کردی؟ گفت سوختم و ساختم. تو هم شکست خوردی؟ ساکت شدم. گفت اسمش چی بود؟ ساکت شدم. گفت اسم محبوب من ساناز بود. رفت با یکی دیگه. بهش گفتم حالا که تو با یکی دیگه‌ای، دلم پیش خودم می‌مونه و به هیچکس نمی‌دمش. ساکت موندم. پای مهدی گیر کرد به جدول. لعنت خدا به من که پای مهدی گیر کرد به جدول. گفتم ببخش. ببخش. ببخش داشتم به حرفات گوش می‌دادم و اصلا حواسم نبود. ساکت شد. پرسیدم خوبی؟ گفت الحمدالله. جلوی یه در ایستاد. دست کشید و گفت همینه. ممنونم سپهر. گفتم کاری نکردم رفیق. گفت رفاقت سالها وقت می‌خواد. تو حتی نگفتی اسمش چی بود. دستش رو که نیم‌متر دورتر از من نگه داشته بود گرفتم به نشونه‌ی خداحافظی. اسمت رو گفتم. لبخند زد. اسمت رو تکرار کرد. به عادت گفتم می‌بینمت. مردمک‌های محوش توی سفیدی چشم‌هاش قل خوردن. گفت: ولی من هیچوقت نمی‌بینمت سپهر.