در پنج صبح یک جمعهی غمگین پاییزی، با خلط و سرفه و درد بیدار شدم. خبر کوتاه بود و جانگداز: من ریههام رو گاییدم!
دمتون گرم که شناس و ناشناس و آشنا و رفیق جویای حالم بودین بچهها. ردیفم. یه کوید سادهس و زنده میمونم.
پ.ن: چه جالب. هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به کوید بگم ساده.
پ.ن: چه جالب. هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به کوید بگم ساده.
Forwarded from کاف
توی بیهوشی، وقتی عمل تموم شد و مریضو باید برگردونیم، بهش "ریوِرس" می زنیم...
یکم بعدش آروم آروم به هوش میاد و بیشترِ وقتا زیر لب هی با خودش یه اسمی رو تکرار می کنه...
میگن تاثیر داروهای بیهوشیه، میگن هذیون بعد از عمله و هیچ اهمیتی نداره، اما یه بار یکی از مربیامون که حسابی پیرِ این رشته بود میگفت اگه به مریضاتون دقت کنین می بینین بیشتریاشون توی اوج بی قراری و درد و لرز بعد از عمل، وقتی که هوش و حواسشون سر جاش نیست و هویت خودشونم هنوز یادشون نمیاد، هی یه اسمو تکرار می کنن؛
صاحب اون اسم عزیزترین شخص زندگیِ اون مریضه، حتی اگه ازش بپرسین، میفهمین اون موقعی که بیهوشیش عمیق شده بوده هم، توی رویا و توهمش صاحب اون اسمو کنار خودش می دیده و حسش میکرده و گاهی وقتا که سطح هوشیاریشون نسبتا بالا بره میپرسن فلانی که الان اینجا بود، بالا سرم وایستاده بود، کجا رفت پس؟!
استادمون راست می گفت، خیلیا وقتی به هوش میان اسم همسرشونو میگن، اسم نامزدشونو، یا اسم خواهر و برادر و مادر و پدر و رفیقشونو حتی؛
انگار بهشون قوت قلب میده، انگار به خاطر اون اسم دوباره برمیگردن به این دنیا و سیاهیاش، اما بعضیام اسمایی رو میگن که وصل میشه به یه احساس ناب و خالص ولی از دست رفته توی گذشته، اسمی که هیچ ربطی به حالِ الانشون و آدمای زندگیشون نداره...
میدونی؟!
من یه نفر مطمئنم موقع برگشتن از بیهوشی که سهله، روز محشر هم، موقع رستاخیز و بلند شدن از قبر باز اسم تورو میارم...
حتی اگه اون روز اسمِ تو،
بی ربط ترین اسمِ زندگیِ من باشه!
👤طاهره اباذری
Lidia @kafiha
یکم بعدش آروم آروم به هوش میاد و بیشترِ وقتا زیر لب هی با خودش یه اسمی رو تکرار می کنه...
میگن تاثیر داروهای بیهوشیه، میگن هذیون بعد از عمله و هیچ اهمیتی نداره، اما یه بار یکی از مربیامون که حسابی پیرِ این رشته بود میگفت اگه به مریضاتون دقت کنین می بینین بیشتریاشون توی اوج بی قراری و درد و لرز بعد از عمل، وقتی که هوش و حواسشون سر جاش نیست و هویت خودشونم هنوز یادشون نمیاد، هی یه اسمو تکرار می کنن؛
صاحب اون اسم عزیزترین شخص زندگیِ اون مریضه، حتی اگه ازش بپرسین، میفهمین اون موقعی که بیهوشیش عمیق شده بوده هم، توی رویا و توهمش صاحب اون اسمو کنار خودش می دیده و حسش میکرده و گاهی وقتا که سطح هوشیاریشون نسبتا بالا بره میپرسن فلانی که الان اینجا بود، بالا سرم وایستاده بود، کجا رفت پس؟!
استادمون راست می گفت، خیلیا وقتی به هوش میان اسم همسرشونو میگن، اسم نامزدشونو، یا اسم خواهر و برادر و مادر و پدر و رفیقشونو حتی؛
انگار بهشون قوت قلب میده، انگار به خاطر اون اسم دوباره برمیگردن به این دنیا و سیاهیاش، اما بعضیام اسمایی رو میگن که وصل میشه به یه احساس ناب و خالص ولی از دست رفته توی گذشته، اسمی که هیچ ربطی به حالِ الانشون و آدمای زندگیشون نداره...
میدونی؟!
من یه نفر مطمئنم موقع برگشتن از بیهوشی که سهله، روز محشر هم، موقع رستاخیز و بلند شدن از قبر باز اسم تورو میارم...
حتی اگه اون روز اسمِ تو،
بی ربط ترین اسمِ زندگیِ من باشه!
👤طاهره اباذری
Lidia @kafiha
Forwarded from ناپیرو (ABAN)
تو نیستی همهش شبه. هی زمستونه. غروب جمعهست. بیخوابم ساعت دوی صبح و نخ آخر سیگاره. از اونور شهر کوبیدم اومدم اینور شهر واسه خاطر کافهای که بستهس. تو نیستی بستنی آب میشه. تهدیگ میسوزه. هندونه سفیده. کلیدی که کپی کردم درو باز نمیکنه. جای حساسِ شعار اسپری تموم میشه. آستین تیشرتم گیر میکنه به دستگیرهی در. توی تاکسی طرف آفتاب میشینم. صدام وسط ویس گرفتن دورگه میشه. عضلهی پشت پام تو خواب میگیره. تو نیستی رُمانی که سه ماهه دارم میخونم بد تموم میشه. بازیگر اصلی سریال مورد علاقهم میمیره. گربهی غریبهای که توی خیابون ناز میکنم برام شاخ و شونه میکشه. جورابم توی مهمونی سوراخ میشه. لای در مترو میمونم. کیوب آخر سودوکو یه هفت اضافهست میفهمم همهش غلطه. کتونیای که تازه خریدم پامو میزنه. تو نیستی ضدحاله؛ همهچی. زندگی. این خونه. حتی من به این قشنگی، تو نیستی ضدحالم.
از یه موسسه زنگ زدن پیشنهاد تدریس دادن بهم. میگم شمارهمو از کجا آوردین میگن از اولیای شاگردهای سابقتون. میدونستم میلفبازیهام یه روزی دردسر میشه.
Forwarded from صادقانه
حس اون دختر سفید پوست رو دارم که کووید و آنفولانزا و تب و لرز و سردرد سیاه پوست بالاسرش واستادن و با لبخند نگاش میکنن
دوات
دمتون گرم که شناس و ناشناس و آشنا و رفیق جویای حالم بودین بچهها. ردیفم. یه کوید سادهس و زنده میمونم. پ.ن: چه جالب. هیچوقت فکر نمیکردم بتونم به کوید بگم ساده.
گه خوردم. ساده نیست. برای بار سوم اومدم درمونگاه. ماسک بزنین!
زمان یه جوری نمیگذره انگار تخصصیها رو نخوندم و سر آزمون قلمچیام. یه جوری نمیگذره انگار دو روزه چیزی نخوردم و تنماهی گذاشتم بجوشه. یه جوری نمیگذره انگار سوار اتوبوس مشهد تهران شدم. یه جوری نمیگذره انگار توی فرودگاه نشستم تا هواپیمات بشینه.