Forwarded from پادکست گذر
ما رهگذریم.
و گذر، قصهها و گفتوگوهایی است از راههایی که رفتهایم، میرویم و خواهیمرفت.
صادقانه! بگویم، چارهای جز گذر نداشتیم.
تو رفتی و او رفت و شما رفتید و آنها رفتند و ما ماندیم روی زمینی که آن هم رفته بود. دوات بودیم. ماسیده بر کاغذی که زمان از زیر پایمان کشید. تن دادیم به اجبار گذر.
گذشتیم و بگذر که C'est la Vie.
و گذر، قصهها و گفتوگوهایی است از راههایی که رفتهایم، میرویم و خواهیمرفت.
صادقانه! بگویم، چارهای جز گذر نداشتیم.
تو رفتی و او رفت و شما رفتید و آنها رفتند و ما ماندیم روی زمینی که آن هم رفته بود. دوات بودیم. ماسیده بر کاغذی که زمان از زیر پایمان کشید. تن دادیم به اجبار گذر.
گذشتیم و بگذر که C'est la Vie.
Forwarded from در جستوجوی آلاسکا
من نمیتونم قول عشقی مثل عشق مولانا به شمس رو بهت بدم. یا بگم که مثل شاملو هرشب به سمت قبلهی چشمانت سجده میکنم. یا همچو مجنون دیوانهی لیلی خود باشم. اما میتونم بهت قول بدم که برات مثل دواتی باشم که بعد از هر سختی به دلبرش میگه عیبی نداره، بیا زخمهات رو میبندم ..
یه پیام مستقیم هم دارم واسه شما ساقی پارک ملتِ مفتخور و لاشی که خایه نداری جوین شی چون میدونی درجا بلاکی ولی ظاهراً پستی نیست که از دست بدی. فکر میکردم نمیبینمت چون رو نداری توی چشمهام نگاه کنی نمک به حروم، الان فهمیدم واسه اینه سرت توی کون ماست! بکش بیرون و به زندگیت برس. بزرگ شدی دیگه.
جوری تنهام و احساس غربت میکنم که لازمه مثل میگو، جنینی بخوابم و تا حد ممکن توی خودم مچاله شم و بغلم کنم شاید یادم بره سپهر بودم اما زمینگیرم کردن.
به خودم قول دادم عاشقانه ننویسم. هرچی داشتم و نداشتم بسیج کردم. با اَسبک تاختم تو دیار مغز و نیمکرهی چپ و راستش رو با هم متحد کردم. قوهی منطق رو کار انداختم و محض اطمینان، از هر چهارتا دندون عقلم هم درخواست کمک کردم.
Forwarded from That guy over there!
"کاش حداقل نصف صبر و ایمان مامان رو داشتم"
مامان بزرگترین نقطه امن منه. سنگ صبر و انگیزه زندگیم. بینهایت ازش ممنونم بابت تحمل کردنم. نمیدونم چطور میتونستم ادامه بدم اگه برای مامان ذرهای اهمیت نداشت که چیکار میکنم (اطرافیان رو دیدم و میدونم که بی اهمیت بودن برای مامان میتونه چی به سرت بیاره. البته قطعیتی وجود نداره)
صبح پشت تلفن بعد از مدتی صحبت و دریافت صبر و تحمل، متاسفانه مامان بهجای مشتی با ماکسیموس روبهرو شد و گفتم که مادر چیزی درست بشو نیست فکر کن من صبح دکترام رو گرفتم و بلاه بلاه بلاه موعظههای ماکسیموس از خودراضی و مغرور و صدر فهرست شروع شد بعد از چنددقیقه صحبت مامان بهم گفت تو احمق نیستی و تلفن رو قطع کرد. بله من احمق نیستم اما ای کاش بودم مامان. شاید دنیا سادهتر میگذشت و من یک نفهم بودم!
مامان بزرگترین نقطه امن منه. سنگ صبر و انگیزه زندگیم. بینهایت ازش ممنونم بابت تحمل کردنم. نمیدونم چطور میتونستم ادامه بدم اگه برای مامان ذرهای اهمیت نداشت که چیکار میکنم (اطرافیان رو دیدم و میدونم که بی اهمیت بودن برای مامان میتونه چی به سرت بیاره. البته قطعیتی وجود نداره)
صبح پشت تلفن بعد از مدتی صحبت و دریافت صبر و تحمل، متاسفانه مامان بهجای مشتی با ماکسیموس روبهرو شد و گفتم که مادر چیزی درست بشو نیست فکر کن من صبح دکترام رو گرفتم و بلاه بلاه بلاه موعظههای ماکسیموس از خودراضی و مغرور و صدر فهرست شروع شد بعد از چنددقیقه صحبت مامان بهم گفت تو احمق نیستی و تلفن رو قطع کرد. بله من احمق نیستم اما ای کاش بودم مامان. شاید دنیا سادهتر میگذشت و من یک نفهم بودم!