به صادق گفتم ناهار بیا دائاش برات پاستا درست میکنم و بهت مشت نمیزنم ولی تلهست. به اونم مشت میزنم.
Forwarded from مستاجر پلاک ١٢ (hamed)
سرايدار ساختمون زنگ زد گفت اگه بيدارى چايى دم كردم، مياى پايين؟ رفتم پيشش. بعد از اينكه چايى برام ريخت گفت: " توى اين اوضاع با تنهايى نميشه كنار اومد ديگه. "
من هم با نگهبانهای مجتمع چای میخورم بعضی شبها. اتفاق جالبیه و مکالمهها باحاله.
به دختره گفتم مراقب باش بالا بسیجی وایستاده. چشمک زد و خندید و گفت: «فدای سرم!»
چقد قشنگین شماها.
چقد قشنگین شماها.
شبی که توی کلات کمپ کردیم، توی نور هدلامپِ رویا، یه کرم شبتاب دیدم که توی تاریکی شب چرخید و گم شد. اولینبار بود. کاش دوباره برگردم به اون لحظه. برای بار دوم ببینمش و باز برگردم ظرفها رو بشورم و منتظر رفیقام بمونم.
دیشب با دوستان از خیر یه فستفود معقول گذشتیم چون دوتا مغازه بالاتر یه ساندویچی بود که صادق گفت «بریم اینجا، اینجا کثیفتره» و ما گفتیم باشه.
دلدرد امونم رو بریده از صبح. آخه چرا جوان ایرانی؟ چرا؟ چه عداوتی با ساندویچ تمیز داری؟
دلدرد امونم رو بریده از صبح. آخه چرا جوان ایرانی؟ چرا؟ چه عداوتی با ساندویچ تمیز داری؟
دارم بلا میارم سر خودم و آگاهانهست این آزار. فقط نمیدونم ریشه کجاست. شاید هم میدونم و تخممه. نه. که اگر بود به این حرفها نمیکشید.