زندگی هیچوقت روی غلتک نمیافته. این توهمیه که سرابِ گذشته برای حال شما به ارمغان میاره. خوب که دقت کنی، میبینی زندگی همیشه روی دستانداز و سرعتگیر بوده. زیباییش هم به همینه.
و بله. آلتبریدن یا تجاوز (به هر شکلی، حتی با باتوم!) یه عمل وحشیانهس. نفسش غلطه. همونطوری که خون ریختن غلطه. شکنجه غلطه. اعدام غلطه. سنگسار غلطه. ظلم غلطه. اینکه یه انسان برای تن و روان و آیندهی انسان دیگهای بدون رضایتش تصمیم بگیره، غلطه.
ولی چه کنیم؟ جنگه. محرکهی جنگ هم انتقامه. جوون کشتی؟ جوون میکشن. تجاوز کردی؟ تجاوز میکنن. تعرض کردی؟ تعرض میکنن. به حرف ما عنتلکتها! نمیچرخه میدون جنگ. بله. خون رو با خون شستن غلطه. اما توی این میدون خشمه که حاکمه و توی این دعوا، اگر حلوایی هم پخش میشه، حلوای یه عده جوونه که همه برای آرمانی خون میدن که به نظرشون درسته.
پس نه، نه من و نه گندهتر از من نمیتونیم الان وایسیم بین نیروی سرکوب و مردم، بگیم صلوات بفرستین! و روی همو ببوسین.
فقط میتونیم بگیم عزیز من، برادر من، خواهر من، هموطن من، هر دین و عقیدهای داری، هر طرف این میدون که وایستادی، هر چقدر که خشم داری، بدون این زنجیره ادامه داره تا ادامهش بدی چون روبهروت هم یه خشمگین وایستاده عین خودت.
بخون. حرف بزن. بشنو. یاد بگیر. انسانیت رو گم نکن.
ولی چه کنیم؟ جنگه. محرکهی جنگ هم انتقامه. جوون کشتی؟ جوون میکشن. تجاوز کردی؟ تجاوز میکنن. تعرض کردی؟ تعرض میکنن. به حرف ما عنتلکتها! نمیچرخه میدون جنگ. بله. خون رو با خون شستن غلطه. اما توی این میدون خشمه که حاکمه و توی این دعوا، اگر حلوایی هم پخش میشه، حلوای یه عده جوونه که همه برای آرمانی خون میدن که به نظرشون درسته.
پس نه، نه من و نه گندهتر از من نمیتونیم الان وایسیم بین نیروی سرکوب و مردم، بگیم صلوات بفرستین! و روی همو ببوسین.
فقط میتونیم بگیم عزیز من، برادر من، خواهر من، هموطن من، هر دین و عقیدهای داری، هر طرف این میدون که وایستادی، هر چقدر که خشم داری، بدون این زنجیره ادامه داره تا ادامهش بدی چون روبهروت هم یه خشمگین وایستاده عین خودت.
بخون. حرف بزن. بشنو. یاد بگیر. انسانیت رو گم نکن.
دقیقاً همونجایی که از بقیه انتظار دارم مدارا کنن شرایطم رو، باید دو قدم برم عقبتر و شرایطشون رو ببینم و مدارا کنم این رو که مدارا نمیکنن شرایطم رو.
جوجه طلبه اومد بیخ گوشم گفت داداش ببخشید، خواهرمون حواسشون نبوده شالشون افتاده. با افتخار دست انداختم دور شونهی خواهرمون! و گفتم در جریانیم.
اینبار فرق داره.
اینبار فرق داره.
دورهش اگه نگذشته بود، کلاهم رو به احترام همهی دخترهای شجاع این شهر برمیداشتم. میگم این شهر، چون اینجا مشهده. اینجا مشهده بچهها.
این روزها دیالوگ معروف آقای آبدماغ توی انیمیشن شرکت هیولاها مدام تو سرمه.
من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا...
من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا شرکت از بین نره. من حاضرم هزارتا بچه بکشم تا...
با صاحب یه کافه صحبت کردم و تقریباً داشتم قانع میشدم وایستم پای سینکش اما ظرفهای خونهی خودم دو روزه نشسته موندن. میشینم توی متروی خط دو که منو یاد تهران میندازه و تهران به تنهایی منو یاد خیلی چیزا میندازه. نشستم به تماشای زندگی آزاد زنها و هشتاد درصد مواقع موهای تنم سیخه. مطمئنم قدمهای امروزم رو از پایانهی پارک ملت تا به بالا و ایستگاه مترو دقیقاً روی ردپای دیروزم گذاشتم و روز قبلش. بالاخره هر جوری که بود جلوی کسی که نباید یهقطره اوره ریخت روی گونهم و تمام زورش رو زد. دلم یه جوری تنگ شده که قلبم دیگه توش جا نمیشه. با خودم بستم روزی سه نخ نه بیشتر و روی تردمیل از پا میفتم. پدربزرگم که تنها گلادیاتور زندهی نسلشه بهم زنگ میزنه و احضار میکنه. دلم میخواد عین ۲۴ ساعت رو، ببین... عین ۲۴ ساعتم رو تو باشی. جز با تو چیزی نگم و جز با تو چیزی نشنوم. نه که تِی کشیدن یا ظرف شستن کسر شان باشه و حالا چون عمرم پای کتاب و دفتر گذشته خیال کنم خر خاصیام نه. ولی دوره. ششونیم صبح بکوبم با مترو و اتوبوس هشت ساعت کار یَدی کنم و آخر ماه باز هم پنج برابر زیر خط فقر غرق شم که نمیشه. آخه عزیز من همهچی همینه. همینه دیگه. من اگه داشتم که اینجا نبودیم الان. پول اگر بود، هرچی نبود هم نبود. رفیق با یه دست شکسته در خونه رو زد و گفت بیست روزه از برادرش خبر ندارن. شبمون باز شد شیش نخ، ده نخ، یه پاکت. کاش من هرطوری که هست این مغز رو دربیارم بذارم جای قلبم. جابهجاشون کنم. مغزم کوچیکتره و جا میشه. شاید اگه تو سینهم مغز بتپه کمتر درد بکشم. ولی بعدش دیگه با قلب فکر میکنم و اون واویلاست. علیرضا میگه بیا اینورا و من سرفه میکنم. مهسا دست از سرم برنمیداره. پاهام نای رفتن ندارن. باز تاول زدن. کافیه یه روز تو خیابونهای این شهر قدم بزنم که تمام وجودم تاول بزنه. ولی دیشب انگار ایران نبود اینجا. کسی حجاب نداشت توی کوچه و همه میخندیدن. همه رنگی پوشیده بودن. هرچند که سیدو کلت داشت. دیدم گریپ خشابش رو که از پشت کمربندش زده بود بیرون. فکرش رو که میکنم میبینم تا حالا کلت از نزدیک ندیده بودم. میدونم تو از همهی قشنگهای این خیابون قشنگتری و آخه نکشم چیکار کنم؟ چجوری بدمت توو؟ دست از سرم بردار. آره. تو سرم قلبه. دست از سرم بردار. دست از سرم بردار زن، دست از سرم بردار زندگی، دست از سرم بردار آزادی.