ویدیوهایی که از برنامهی شیوهی شبکه چهار دیدم جز تصویر یه سوپاپ اطمینان، هیچ معنی دیگهای برام ندارن.
شبهایی که دیروقت و جنازه برمیگردم خونه، تاریکی و تنهایی و درد خیلی سورئاله. خیلی.
پیش هرکی میشینم میگه خون رو باید با خون شست. چه کردید با ما. ما همونهایی هستیم که با اصل عمل اعدام (حتی به حق) مخالف بودیم چون انسان نباید انسان بکشه.
من رضا رهگذر رو از بچگی دوست داشتم. بیانیهش رو خوندم و حالم، حال بچهایه که عموپورنگ، کلاش نشونه رفته سمتش.
نمیدونم برای چی باید بنویسم. هرچقدر فکر میکنم دلیلی پیدا نمیکنم. گرفتار شکلِ خفیفی از اون great depression بعد از جنگ جهانی شدم که نویسندهها رو فلج کرده بود.
خداحافظی نمیکنم ولی فعلاً تا دلیلی برای نوشتن پیدا نکنم، نمینویسم.
قلم رو دواتی کردم و نگه داشتم بین زمین و هوا. داره خشک میشه جوهر. این راهش نیست. باید بذارمش کنار و در دوات رو یه مدتی ببندم.
گفتنیهای این روزها رو در توان خودم گفتم و خوشبختانه دیگه صداهای رساتر از من هم زیاده. روزمرهنویسی و تصویر ادامهی زندگی بیمعنی به نظر میرسه. این سالهای اخیر اونقدرها آدم بامزهای نبودم که دلتنگ جوکهام شین و انگیزه دادن برای رسیدن به اهداف شخصیتون هم کار من نیست و این کانال هیچوقت اهداف آموزشی یا تجاری هم نداشته.
میمونه عشق. که خب اینم مال من نیست دیگه. ندارمش. وقتشه بپذیرمش و بسپارمت به بعدی. مثل من مجنون نمیشه. ولی میدونم دیوونهش میکنی! :))
عشق حالا مال توئه. مال اونه. مال شماست.
مراقبش باشین.
خداحافظی نمیکنم ولی فعلاً تا دلیلی برای نوشتن پیدا نکنم، نمینویسم.
قلم رو دواتی کردم و نگه داشتم بین زمین و هوا. داره خشک میشه جوهر. این راهش نیست. باید بذارمش کنار و در دوات رو یه مدتی ببندم.
گفتنیهای این روزها رو در توان خودم گفتم و خوشبختانه دیگه صداهای رساتر از من هم زیاده. روزمرهنویسی و تصویر ادامهی زندگی بیمعنی به نظر میرسه. این سالهای اخیر اونقدرها آدم بامزهای نبودم که دلتنگ جوکهام شین و انگیزه دادن برای رسیدن به اهداف شخصیتون هم کار من نیست و این کانال هیچوقت اهداف آموزشی یا تجاری هم نداشته.
میمونه عشق. که خب اینم مال من نیست دیگه. ندارمش. وقتشه بپذیرمش و بسپارمت به بعدی. مثل من مجنون نمیشه. ولی میدونم دیوونهش میکنی! :))
عشق حالا مال توئه. مال اونه. مال شماست.
مراقبش باشین.
Mah va Palang - Doholchi.com
Kourosh Yaghmaei - Doholchi.com
«که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود.»