یه عمره شبها قبل خواب رویا میبافم. هر رویایی. مدل خوابم همینه. از بچگی همین بوده. یه تصویر خوب از چیزی که نور اون روزهای زندگیمه میسازم و غرق میشم توش تا مرز بین خواب و خیال از بین بره. اگه خوششانس باشم خوابش رو میبینم. فرق میکنه در طول زمان. یادمه روزی رو که تصویر شبهام، یه ماشین کنترلی سبز بود. روز بُردم توی مبارزات کونگفو. پیروزی استانی پینگپونگ. شهوت نوجوونی. دیدار رفیق. وصال معشوق. این آخرا دیگه قشنگ چنگ میزدم. به پیتزای مونده یخچالی یا دلخوشی اینکه امید بیاد و قهوهی صبح رو اون بذاره. هر شب یه چیزی پیدا میکردم. بلااستثنا. هر شب.
این شبها هیچی ندارم.
امشب جز کابوس چیزی نمیبافم.
دلم میخواد دست این پفیوزی که کنارم خوابه رو بگیرم و برگردیم به همون زمانی که زد ماشین کنترلی سبزم رو شکست و منم لباس پلیسش رو جر دادم. اون موقع بزرگ بودیم و عاقل و شجاع. الان بچهایم و مست و وحشتزده چون ماشینهای سبز و لباسهای پلیس افتادن رو دور انتقام انگار.
من میگفتم داستان اسباببازی واقعیه، تو هی میگفتی نه.
این شبها هیچی ندارم.
امشب جز کابوس چیزی نمیبافم.
دلم میخواد دست این پفیوزی که کنارم خوابه رو بگیرم و برگردیم به همون زمانی که زد ماشین کنترلی سبزم رو شکست و منم لباس پلیسش رو جر دادم. اون موقع بزرگ بودیم و عاقل و شجاع. الان بچهایم و مست و وحشتزده چون ماشینهای سبز و لباسهای پلیس افتادن رو دور انتقام انگار.
من میگفتم داستان اسباببازی واقعیه، تو هی میگفتی نه.
امروز سر همه توی گروهدرمانی داد زدم. یه مشت چسنالههای زن و شوهری سر هیچوپوچ. آدمها با زخمهای هم ازدواج میکنن و هدف مرهم شدنه. ازدواج کردین سکس کنین فقط؟ نگاییدم عشقی رو که به دست شما افتاده.
Forwarded from حضوری اتفاقی
برای اینکه غممون سبک شه و کمتر ریههامون رو خاکستری کنیم
قد یه رویترز و آسوشیتدپرس و بیبیسی خبر دارم عزیزم برات. اما ندارمت. بپرسی چه خبر هم خب...
سلامتی!
سلامتی!
اصلاً بیا یه کاری کنیم. فایتها با من. تو فقط بین دوتا راند عین بازیهای سگا بیا یه ماچ و بغل بده جونم رو صد کن و برو. ها؟
به مرحلهی عجیبی رسیدم.
اونجایی هستم که دلکش میخونه
«دادی بر بادم!» ولی خب همچنان
«با یادت شادم.»
اونجایی هستم که دلکش میخونه
«دادی بر بادم!» ولی خب همچنان
«با یادت شادم.»
جا داره سلامی عرض کنیم خدمت اِکس شروین که «میخواستی نشنوی صدامو اما حالا باته، صدام هر جا که میری اسنپ، تیوی، اینستا، کافه!»
یه چیزهایی رو با تمام وجودم میخوام که دیگه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی جدی حتی به خودم حق خواستنش رو نمیدم.
چیزهای خیلی کوچیک.
مثل حرف زدن.
با تو.
چیزهای خیلی کوچیک.
مثل حرف زدن.
با تو.