اینکه برات مهم نیستم، شبها ازم یه نیروی انتحاریِ ردداده میسازه. عزیزم یه کشور ازت ممنونه!
این روزا حتی فالو داشتن پیجهای سگ و گربه و انیمه و 9gag هم نگاییدم. ولی اون رفیق دوران راهنماییم رو که از کانادا استوریِ نایتکلاب میذاره، اون رو قطعا گاییدم.
دیگه نه ناامیدم، نه امید دارم. نه ترسیدم، نه شجاعم. نه غمگینم، نه شاد. نه پُرم، نه خالی. نه برام مهمه، نه بیاهمیته. دیگه هوا نه سرده، نه گرم. نه وصالی هست، نه فراقی. داد نمیزنم، آروم هم نمیگم. به آینده فکر نمیکنم. به گذشته هم نه. درد میکشم، زجر نه. خوشحالم که تنها نیستی، غمگینم که شبها نباشم و کلیدم نباشه دست کسی. گربه گشنه بمونه. گربه گشنه بمیره. تو آینه نگاه میکنم، خودم رو نمیبینم. خون دیدم. چه نسلی شد. مگه هر نسل قراره چندتا فاجعه ببینه؟ ماسک میزنم. ماسک نمیزنم. باتوم نمیخورم، اشک میریزم. اشکآور میزنن، بغض نمیکنم. من انتحاریام. ندارمت. بمبهام رو بغل میکنم.
هانگرگیمزه. روز رو میگذرونیم و نیمهشب به بعد، نت رو وصل میکنن تا عکس کشتههامون رو میون ابرهای مجازی ببینیم.
این سنگها واسه اینه که تاوان تمام شکستهامون رو بدی. شکستهایی که اگه تو و امثال تو توی این مملکت نبودن هیچوقت تجربه نمیکردیم.
بهتر که ندارمت. اگه داشتمت، پیشونیم رو تخت سینهت آروم میگرفت. تپشهای قلبت لالایی بود واسه رگ شقیقهم. اگه داشتمت برام از تمام این کشور و دنیا بس بودی. اگه داشتمت مردمم رو تنها میذاشتم، پکزدنت رو تماشا میکردم و میگفتم «ول کن جهان را، قهوهات یخ کرد.»
نمیدونم این پیام کی سند میشه و اصلا سند میشه یا نه. اما میدونم امشب قویترین ورژن خودم بودم. از ۱۳ دی ۱۳۷۳ تا امشب، امشب قویترینِ خودم بودم.
یه عمره شبها قبل خواب رویا میبافم. هر رویایی. مدل خوابم همینه. از بچگی همین بوده. یه تصویر خوب از چیزی که نور اون روزهای زندگیمه میسازم و غرق میشم توش تا مرز بین خواب و خیال از بین بره. اگه خوششانس باشم خوابش رو میبینم. فرق میکنه در طول زمان. یادمه روزی رو که تصویر شبهام، یه ماشین کنترلی سبز بود. روز بُردم توی مبارزات کونگفو. پیروزی استانی پینگپونگ. شهوت نوجوونی. دیدار رفیق. وصال معشوق. این آخرا دیگه قشنگ چنگ میزدم. به پیتزای مونده یخچالی یا دلخوشی اینکه امید بیاد و قهوهی صبح رو اون بذاره. هر شب یه چیزی پیدا میکردم. بلااستثنا. هر شب.
این شبها هیچی ندارم.
امشب جز کابوس چیزی نمیبافم.
دلم میخواد دست این پفیوزی که کنارم خوابه رو بگیرم و برگردیم به همون زمانی که زد ماشین کنترلی سبزم رو شکست و منم لباس پلیسش رو جر دادم. اون موقع بزرگ بودیم و عاقل و شجاع. الان بچهایم و مست و وحشتزده چون ماشینهای سبز و لباسهای پلیس افتادن رو دور انتقام انگار.
من میگفتم داستان اسباببازی واقعیه، تو هی میگفتی نه.
این شبها هیچی ندارم.
امشب جز کابوس چیزی نمیبافم.
دلم میخواد دست این پفیوزی که کنارم خوابه رو بگیرم و برگردیم به همون زمانی که زد ماشین کنترلی سبزم رو شکست و منم لباس پلیسش رو جر دادم. اون موقع بزرگ بودیم و عاقل و شجاع. الان بچهایم و مست و وحشتزده چون ماشینهای سبز و لباسهای پلیس افتادن رو دور انتقام انگار.
من میگفتم داستان اسباببازی واقعیه، تو هی میگفتی نه.