فروشنده بوتیک یه دختر جوون آرایشکرده با شال راحت بود. میگفت فکر نمیکنم دولت دیگه در حدی باشه که دختر مردم رو بکشه. شاید هم واقعا بیماری زمینهای داشته ما که نمیدونیم.
تیشرت مشکی رو خریدم و اومدم بیرون.
تیشرت مشکی رو خریدم و اومدم بیرون.
حالا لازم نبود اشکآور بزنی بهم. همین که دیدم بچه ۴-۵ ساله زار میزد مامان چشمام، چشمام، چشمام... اشکم دراومد.
هر لحظه دورتر. هر لحظه دلچرکینتر. هر لحظه دلشکستهتر. هر لحظه هارتر برای تخلیهی درد.
اینکه برات مهم نیستم، شبها ازم یه نیروی انتحاریِ ردداده میسازه. عزیزم یه کشور ازت ممنونه!
این روزا حتی فالو داشتن پیجهای سگ و گربه و انیمه و 9gag هم نگاییدم. ولی اون رفیق دوران راهنماییم رو که از کانادا استوریِ نایتکلاب میذاره، اون رو قطعا گاییدم.
دیگه نه ناامیدم، نه امید دارم. نه ترسیدم، نه شجاعم. نه غمگینم، نه شاد. نه پُرم، نه خالی. نه برام مهمه، نه بیاهمیته. دیگه هوا نه سرده، نه گرم. نه وصالی هست، نه فراقی. داد نمیزنم، آروم هم نمیگم. به آینده فکر نمیکنم. به گذشته هم نه. درد میکشم، زجر نه. خوشحالم که تنها نیستی، غمگینم که شبها نباشم و کلیدم نباشه دست کسی. گربه گشنه بمونه. گربه گشنه بمیره. تو آینه نگاه میکنم، خودم رو نمیبینم. خون دیدم. چه نسلی شد. مگه هر نسل قراره چندتا فاجعه ببینه؟ ماسک میزنم. ماسک نمیزنم. باتوم نمیخورم، اشک میریزم. اشکآور میزنن، بغض نمیکنم. من انتحاریام. ندارمت. بمبهام رو بغل میکنم.
هانگرگیمزه. روز رو میگذرونیم و نیمهشب به بعد، نت رو وصل میکنن تا عکس کشتههامون رو میون ابرهای مجازی ببینیم.
این سنگها واسه اینه که تاوان تمام شکستهامون رو بدی. شکستهایی که اگه تو و امثال تو توی این مملکت نبودن هیچوقت تجربه نمیکردیم.
بهتر که ندارمت. اگه داشتمت، پیشونیم رو تخت سینهت آروم میگرفت. تپشهای قلبت لالایی بود واسه رگ شقیقهم. اگه داشتمت برام از تمام این کشور و دنیا بس بودی. اگه داشتمت مردمم رو تنها میذاشتم، پکزدنت رو تماشا میکردم و میگفتم «ول کن جهان را، قهوهات یخ کرد.»