مشکل اونجایی شروع شد که عاشق شدم تو دنیایی که کراش میزدن و دل دادم تو روزگاری که مخ میزدن.
یه تنه عادیسازی کردم هرچی تنهاییه رو. از تئاتر و کافه، تا سینما و سفر. حتی جای خالیت هم برام ارزش داشت.
اگه زندگی یه بازی باشه نوبت به همهمون میرسه. جز اونی که شیش نمیاره وارد زمین شه اصلاً.
وقتی احساساتم رو اِبراز میکنم و باهام مثل گُه رفتار میشه تازه میفهمم باید احساساتم رو اَبزار میکردم.
دقیقا نمیدونم فرداشب این موقع کجام.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.
Forwarded from مستاجر پلاک ١٢ (hamed)
همه چى دست به دستِ هم داره ميده كه ديگه دلم نخواد آدمِ خوبى باشم.
مهمان یه قوم ترکمنم. سرد و بیاعصاب. دیشب بورک با روغن دنبه گوسفندی خوردم و امروز احتمالاً شیر همون گاوی نصیبم شه که دیروز ماغ میکشید. عروسکهای ترکمن صورت ندارن. میزبانم میگه «خلق کامل برای خداست، ناقص میسازیم تا بدونیم خالق یکتا نیستیم.»
کلا دو دقیقه امیرلطیفی رو دیدم و از همون فرصت استفاده کرد که عکس مادر سروین رو نشونم بده. این مرد مثل کلهش طلاست، طلا.