همونجام که علی عظیمی با بیخیالی میگه: «یک روزی هم حل میشه» و در ادامه صادقانه اضافه میکنه: «یا که از بارش، زانوی من خم میشه.»
مشکل اونجایی شروع شد که عاشق شدم تو دنیایی که کراش میزدن و دل دادم تو روزگاری که مخ میزدن.
یه تنه عادیسازی کردم هرچی تنهاییه رو. از تئاتر و کافه، تا سینما و سفر. حتی جای خالیت هم برام ارزش داشت.
اگه زندگی یه بازی باشه نوبت به همهمون میرسه. جز اونی که شیش نمیاره وارد زمین شه اصلاً.
وقتی احساساتم رو اِبراز میکنم و باهام مثل گُه رفتار میشه تازه میفهمم باید احساساتم رو اَبزار میکردم.
دقیقا نمیدونم فرداشب این موقع کجام.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.
Forwarded from مستاجر پلاک ١٢ (hamed)
همه چى دست به دستِ هم داره ميده كه ديگه دلم نخواد آدمِ خوبى باشم.