ماساژ برای درد شونهم بچهبازیه. کاش یه ماشین غلتک از روم رد میشد و عین تام توی تاموجری ورقم میکرد.
سریال ارباب حلقهها اونقدر به دلم نشسته که دارم وسوسه میشم بشینم پای کتابهاش دوباره.
همونجام که علی عظیمی با بیخیالی میگه: «یک روزی هم حل میشه» و در ادامه صادقانه اضافه میکنه: «یا که از بارش، زانوی من خم میشه.»
مشکل اونجایی شروع شد که عاشق شدم تو دنیایی که کراش میزدن و دل دادم تو روزگاری که مخ میزدن.
یه تنه عادیسازی کردم هرچی تنهاییه رو. از تئاتر و کافه، تا سینما و سفر. حتی جای خالیت هم برام ارزش داشت.
اگه زندگی یه بازی باشه نوبت به همهمون میرسه. جز اونی که شیش نمیاره وارد زمین شه اصلاً.
وقتی احساساتم رو اِبراز میکنم و باهام مثل گُه رفتار میشه تازه میفهمم باید احساساتم رو اَبزار میکردم.
دقیقا نمیدونم فرداشب این موقع کجام.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.
حس خاصی هم ندارم به قضیه. خسته و گرسنهم و با هرکسی همکلام میشم بیشتر میفهمم اشتباهم میون این همه هَوَل.