تا یادم بمونه یه عصر جمعه توی نیمههای شهریور سال ۱۴۰۱، تنهایی طوری منو به جنون کشوند که از هر هفت میلیارد و هفتصدوپنجاهودو میلیون نفرتون متنفر شدم.
پسربچه همسایه قدش تا زانومه. با سهچرخهش جلوم ترمز زد و گفت: «سلام.» گفتم: «سلام.» گفت: «عینِ خری.» گفتم: «چی؟» گفت: «تو واقعاً خری.»
میدونم بچه.
میدونم.
میدونم بچه.
میدونم.
ماساژ برای درد شونهم بچهبازیه. کاش یه ماشین غلتک از روم رد میشد و عین تام توی تاموجری ورقم میکرد.
سریال ارباب حلقهها اونقدر به دلم نشسته که دارم وسوسه میشم بشینم پای کتابهاش دوباره.
همونجام که علی عظیمی با بیخیالی میگه: «یک روزی هم حل میشه» و در ادامه صادقانه اضافه میکنه: «یا که از بارش، زانوی من خم میشه.»
مشکل اونجایی شروع شد که عاشق شدم تو دنیایی که کراش میزدن و دل دادم تو روزگاری که مخ میزدن.
یه تنه عادیسازی کردم هرچی تنهاییه رو. از تئاتر و کافه، تا سینما و سفر. حتی جای خالیت هم برام ارزش داشت.