توی کتاب شبهای روشن خوندم «اشک در گلو» و دلم خواست ببوسم دستهای سروش حبیبیِ بزرگ رو. بمونی برامون مرد.
اصلاً باشه. داستایوفسکی چرت. به نظر شما چرته. بنویسید اینو. بنویسید فلانی به نظر من چرت مینویسه. به نظر من آدم مزخرفیه. به نظر من اینطوری میاد. شاید واقعا اینطوری نباشه.
همین به نظر من رو یاد بگیریم توی مکالمات روزمره به کار ببریم شیش واحد روشنفکرتر شدیم بدون پیپ و قهوه!
همین به نظر من رو یاد بگیریم توی مکالمات روزمره به کار ببریم شیش واحد روشنفکرتر شدیم بدون پیپ و قهوه!
Forwarded from ناپیرو (ABAN)
روابط انسانی هم نوعی دادوستده. کسی نمیگه این قهوه مال دوستت دارمئیه که صبح بهم گفتی، به جوک بیمزهت خندیدم چون هفتهی پیش باهام اومدی خرید، آخر هفته میبرمت شمال آخه حق با من نبود ولی سکوت کردی. کسی نمیگه ولی یه چرتکهی ذهنی تمام این حسابکتابها رو نگه میداره و اَکثرن ناخودآگاه. مساله و زاویه داشتن با این حالوهوای تجاری برای من بسیار قابل درکه؛ اینکه یهنفر خوشحال نباشه در اِزای گرفتن هر چیزی مجبور شه چیزی ارائه بده و دلش spontaneity بخواد، قابل درکه چون باحال نیست. حقیقت تقریبن هیچوقت باحال نیست؛ منم خوشترم بود اونقدر عشق و انرژی در همهی ما جریان داشت که میتونستیم بیهیچ سوخت و کمکی زندگیِ دیگری رو لبریز کنیم از درک و عاطفه و اِسمارتیز ولی حقیقت اینه: همه خسته و کلافهن و آدمهایی که به بدهبسّون اعتقاد ندارن، در واقع به «بده» اعتقاد ندارن و «سوندن» رو master کردن!
نه. واقعاً نه. درک که توی باشگاه سیاتیک گرفت و درد دارم و گشنهم و خونه ناهار ندارم و هوا گرمه و بطری آبم رو هم مربی برداشت جوری توش نمک ریخت که شده آبِ خزر. ولی نه. محاله من دویست تومن استیک مرغ بخورم و سی تومن اسنپ بگیرم وقتی میتونم با دو هزارتومن برسم خونه و تخممرغ آبپز کنم. محاله! دور شو ای شیطانِ رجیم. سنگ. سنگ.
سریال The Bear رو پیشنهاد میکنم به همهی علاقهمندان به آشپزی و البته دلتنگانِ لیپ گلگر!
اگه شاعر بودم شعرت رو میگفتم. اگه خواننده بودم میخوندمت، آهنگساز بودم موسیقیت میکردم، مجسمهساز بودم میساختمت، عکاس بودم قابت میکردم. اگه نقاش بودم میکشیدمت.
نیستم هیچکدوم. هنری ندارم.
ولی مینویسمت یه روز.
نیستم هیچکدوم. هنری ندارم.
ولی مینویسمت یه روز.