دوات
17.8K subscribers
195 photos
14 videos
315 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
Download Telegram
صدای مهدی یراحی منو می‌بره به نوزده‌سالگی. به سال‌های اولی که آلبوم امپراطور اومده بود. به ترم اول دانشگاه. به غربت و خوابگاه و اون همه لهجه که هیچ‌کدوم مال من نبود.
من اصلاً نفهمیدم کِی سپهر شدم. یه روز چشم‌هام رو باز کردم و هرجا رو نگاه کردم، ابر بود.
ولی تو زندگی من عدو‌ چنان سبب خِیر شد که کینه که ازش ندارم هیچ، اگه ایران بود رو سرم می‌ذاشتم و حلواحلواش می‌کردم.
خصوصاً این آهنگ. این آهنگ هنوز توی یه خط زمانی دیگه، داره تو هندزفریِ منِ ۱۹ ساله می‌خونه. یه سه‌شنبه‌ی پاییزی تو سال ۹۳ که چهارساعت کلاس نقشه‌کشی به‌خاطر کسالتِ استاد کنسل شده و من ساعت ۷ و نیم صبح دارم برمی‌گردم خوابگاه و کارگرهای ساختمون پشت دانشگاه، تازه کتری سیاهشون رو گذاشتن روی آتیش. هنوز نه عاشق شدم نه توی این شهر کسی رو می‌شناسم. این آهنگ برام، معصومانه بی‌معنی و خیلی خیلی قشنگه.
نمی‌دونم. شاید بقیه‌ی آینده هم همین‌قدر «پشمام!» باشه.
فکر می‌کنی به من اصلاً؟
حاضر بودم پای پیاده سفر کنم ولی پول به بلیت هواپیما ندم.
Forwarded from کاف
بعد از شام، ورود به خلوت پدر ممنوع بود. بچه بودم و کنجکاو، داخل خزیدم تا ببینم چه می‌کند. پدرم فارغ از دنیا، سر روی پای مادرم گذاشته بود و نوازش می‌شد. متوجه حضورم شد و صدایم کرد. با ترس نزدیک رفتم؛ گفت اگر تا سی سالگی، پایی برای سر گذاشتن پیدا نکردی، سرت را یک گوشه بگذار و بمیر!


Miklós Jancsó
Lidia @kafiha
آخ که بغل. بغل. بغل.
استاد مشاورم ایمیل فرستاده برای من و استاد راهنما و مدیرگروه با عنوان proposal similarity report فلانی. بعد ریپورت ایران‌داک رو بی‌هیچ توضیحی پیوست کرده و اسم فایل هست irandoc plagiarism!

منی که حتی یه یه کلمه‌م رو بی‌رفرنس نیاوردم با قلبی در دهان فایل رو باز کردم و دیدم نوشتن و امضا کردن که پروپوزال دارای صفر درصد همانندی با دیگر منابع است.
خدا اسب کنه شما رو با این تایتل زدنتون. خایه کردم.
تماس رو قطع کردم و بُهت‌زده نشستم روی تخت. باور نمی‌کنم این حال عجیب و اون گذشته‌ی غریب و آینده‌ای رو که نمی‌خوام بهش امید ببندم. داری چیکار می‌کنی اوستا با ما؟ چی می‌گذره توی سرت؟
آخ که باید بودی این روزها رو با من.
باید بودی این روزها رو.
بعضی تکست‌ها رو اونقدر مرور می‌کنم می‌ترسم تموم شن.
«آن‌قدر لبریز از تبِ ناگفته‌هایم که
آتش ندارد این‌چنین در دل، دماوندی!»

#لیلا_کریمی
نمون با کسی که احترامت رو نداره.
به مورخ چهاردهم شهریور ماه ۱۴۰۱، درحالیکه آیس کارامل ماکیاتو رو از نی سبز پلاستیکی بالا می‌کشم تا قهوه‌ی بی‌کیفیت، شیر کم‌چرب و سیروپ زیاد از حد غلیظم رو تموم کنم، دریافتم که بدرود باید گفت به سبحان و کافه‌ش.
البته سبحان پشت بار نشسته و داره پابجی می‌زنه و نمی‌دونه قلب دوات‌ها زودتر از پاهاشون می‌ره. من هنوز اینجا نشستم سبحان خان. نشستم اما دلم کجاست؟
پیش کارامل‌ ماکیاتوی کافه چ.
امشب رو میزبان برادرم و جای خالی PS5 بیشتر از هر وقت دیگه‌ای توی این خونه احساس می‌شه.
Forwarded from نگفتنیا
اگه مو نداری، کلی فرق داری.
Forwarded from آوای یک رویا (سجاد احمدی پور)
آرومم و امیدوار و کمی غمگین.
بعد از اون ناشناسی که یه چیزی گفت و ازش پرسیدم «خودتی؟» و صادقانه جواب داد «نه.»، معصومانه‌ترین پیشامد زندگیم این بود که صبح بعد مستی بیدار شدم و دیدم خودم کنار تختم سطل گذاشتم که اگه باز تگری زدم خونه رو به لجن نکشم.
جدا از شوخی، غریبم من ننه. غریب.