بالاخره پروپوزال تموم شد و برای بار چهارم فرستادمش واسه استاد و تقریباً مطمئنم که بار پنجمی هم در کار خواهد بود. شک ندارم.
داشتم میخوابیدم که یادم اومد باید یه کتاب کامل رو بازخوانی کنم امشب و فردا اول وقت تحویل نشر بدم. کاش بودی، با قهوه میومدی کنار میز، میگفتی «بعداً که اومدی، تو خواب بغلم کن.» منم میگفتم چشم.
الانم میگم چشم.
الانم تو خواب بغلت میکنم.
داشتم میخوابیدم که یادم اومد باید یه کتاب کامل رو بازخوانی کنم امشب و فردا اول وقت تحویل نشر بدم. کاش بودی، با قهوه میومدی کنار میز، میگفتی «بعداً که اومدی، تو خواب بغلم کن.» منم میگفتم چشم.
الانم میگم چشم.
الانم تو خواب بغلت میکنم.
یکی اومده نوشته دیگه دواتی نیستی که من میشناختم. رفیق، من ۲۱ ساله بودم که این کانال رو زدم. الان ۲۷ سالهم. تو این شیش سال چندبار پوستم رو کنده باشن خوبه؟
هفت خوابیدم
نُه بیدار شدم
از سبحان قهوه گرفتم
مثل اسب میدویدم سمت خونه
که توی راهرو محکم خوردم به یکی از دخترهای نوجوون مجتمع و واسه اینکه کلهپا نشه ناخواسته بین زمین و هوا کمرش رو گرفتم.
عالی شد.
قد یه رمان کامل م. مودبپور داده گیرش اومد.
نُه بیدار شدم
از سبحان قهوه گرفتم
مثل اسب میدویدم سمت خونه
که توی راهرو محکم خوردم به یکی از دخترهای نوجوون مجتمع و واسه اینکه کلهپا نشه ناخواسته بین زمین و هوا کمرش رو گرفتم.
عالی شد.
قد یه رمان کامل م. مودبپور داده گیرش اومد.
راستش دستپختم بد نیست. آشپزی رو هم دوست دارم. ولی واسهی بقیه، نه خودم.
قبل باشگاه با میوه سرپام و بعدش هم با پروماست کاله.
گاهی حتی حوصله ندارم تخممرغ آبپز کنم.
همه فکر میکنن خیلی زحمت کشیدم که دیگه شکم ندارم و خفن رو رژیمم. در واقع صرفاً حوصله ندارم و البته میل. حتی یه بار هم برنامه رژیم غذایی که مربی داده رو نگاه نکردم.
قبل باشگاه با میوه سرپام و بعدش هم با پروماست کاله.
گاهی حتی حوصله ندارم تخممرغ آبپز کنم.
همه فکر میکنن خیلی زحمت کشیدم که دیگه شکم ندارم و خفن رو رژیمم. در واقع صرفاً حوصله ندارم و البته میل. حتی یه بار هم برنامه رژیم غذایی که مربی داده رو نگاه نکردم.
امروز کلا روز جالبی بود توی مجتمع.
پامو گذاشتم توی راهرو، پسربچه همسایه با دوتا نیموجبی قد خودش سهتا اسلحه کلت و هفتتیر و کلاشینکف نشونه رفته بودن بهم. ناخودآگاه دستامو بردم بالا خشکم زد. :)) همون موقع یهو آلارم آتشنشانی بلوک که مشکل داره فعال شد و اینا ترسیدن دویدن پایین، پسربچه همسایه از کنارم رد میشد گفت: «این دفعه رو شانس آوردی!»
پامو گذاشتم توی راهرو، پسربچه همسایه با دوتا نیموجبی قد خودش سهتا اسلحه کلت و هفتتیر و کلاشینکف نشونه رفته بودن بهم. ناخودآگاه دستامو بردم بالا خشکم زد. :)) همون موقع یهو آلارم آتشنشانی بلوک که مشکل داره فعال شد و اینا ترسیدن دویدن پایین، پسربچه همسایه از کنارم رد میشد گفت: «این دفعه رو شانس آوردی!»
بعضی موسیقی و عطرها رو توی لحظه نمیفهمی طعمشون رو. اما گاهی میدونی. میدونی این عطر، این اهنگ، یه روزی، شیش ماه دیگه، دو سال دیگه، ده سال دیگه، توی یه هوایی تو گوش و مشامت میپیچه که عیناً همون هوا برمیگرده بهت. همون موقع حسش میکردم. عطر خاصی نداشت ولی بینی درون من بو میکشید نوستالژی رو که اون تابستون قرار بود تو این تابستون سرم بیاره.