غم، اضطراب و ترس، سهتا احساس فلجکنندهن. اما تا یه جایی قدرت دارن. از یه جایی به بعد تو میتونی بدنت رو تکون بدی و پاشی یه چراغ روشن کنی. ولی نمیدونی که میتونی. فکر میکنی هنوز فلجی. امتحان کن. عصبت رو کار بنداز. پاشو. فوقش فلجی و یه کم دیگه میشینی سرجات تا تلاش بعدی.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
به بعضیها هم باید اجازه بدی تا از دستت بدن. چون از زمانی که از دستت دادن تازه میفهمن جایگاهت چی بود و چی رو از دست دادن.
بعدش که چی؟ چی عایدمون میشه که این بعضیهایی که میگی، یه روزی بفهمن چی رو از دست دادن؟
گیرم که فهمید. الان به جونهای من اضافه شد؟
گیرم که فهمید. الان به جونهای من اضافه شد؟
فکر نکنم روزی باشه تو به این باور برسی که من خر خاصی بودم و از دستم دادی عزیزم. ولی اگه یه روزی رسیدی، فدای سرت. چه میشه کرد. زندگیت رو بکن و خوشبخت باش با کسی که تاریخ پریودت رو حفظ نمیکنه و نمیدونه درد رو.
بهترین قسمت ظرفشستن اونجاییه که اونقدر توی فکرشی اصلا نفهمیدی کِی اون ماهیتابهی روغنی سخت و پدرسگ رو شستی.
Forwarded from دِل (دلآرام)
Telegram
دوات
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.
شعبه دیگری ندارم.
از علاقهم به آب یخ همینقدر بگم که دو ساعته تشنهم ولی چون بطری آبی که توی فریزر گذاشتم هنوز به دمای دلخواهم نرسیده، نشستم منتظر.
ناموسا من روم نمیشه به استوری اِکسِ همکارم! ریاکشن 🔥 بدم، چطوری میرین سراغ اکس رفیقتون؟
اگه دکتر میدونست من سر کلاسهای آنلاین نقد ادبیش تو چه عالمی بودم الان حتی نگاهمم نمیکرد چه برسه ازم سوال بپرسه :))
بالاخره پروپوزال تموم شد و برای بار چهارم فرستادمش واسه استاد و تقریباً مطمئنم که بار پنجمی هم در کار خواهد بود. شک ندارم.
داشتم میخوابیدم که یادم اومد باید یه کتاب کامل رو بازخوانی کنم امشب و فردا اول وقت تحویل نشر بدم. کاش بودی، با قهوه میومدی کنار میز، میگفتی «بعداً که اومدی، تو خواب بغلم کن.» منم میگفتم چشم.
الانم میگم چشم.
الانم تو خواب بغلت میکنم.
داشتم میخوابیدم که یادم اومد باید یه کتاب کامل رو بازخوانی کنم امشب و فردا اول وقت تحویل نشر بدم. کاش بودی، با قهوه میومدی کنار میز، میگفتی «بعداً که اومدی، تو خواب بغلم کن.» منم میگفتم چشم.
الانم میگم چشم.
الانم تو خواب بغلت میکنم.