Forwarded from Silent (¿)
در رو که باز کردم
انگار چیزی از من پیاده شد، نه خودم…
یه تیکهای که دیگه بلد نبود جلو بره.
ماشین خاموش نبود
ولی صداش شبیه نفسِ کسی بود که وانمود میکنه زندهست.
جاده تاریک بود
ولی تاریکی از چراغها نمیاومد
از جایی بین چشمهام میریخت بیرون.
پیاده شدم.
خط سفید وسط جاده مثل یه فکرِ نصفه بود
که هیچوقت کامل نشد.
باد میاومد،
اما نه برای خنککردن
برای یادآوری.
فهمیدم بعضی مسیرها رو
حتی با چراغ روشن
نمیشه رفت.
نه چون راه نیست
چون اون کسی که باید بره
دیگه پشت فرمون نیست.
در رو بستم
ولی صداش تا مدتها
تو سرم موند.
انگار چیزی از من پیاده شد، نه خودم…
یه تیکهای که دیگه بلد نبود جلو بره.
ماشین خاموش نبود
ولی صداش شبیه نفسِ کسی بود که وانمود میکنه زندهست.
جاده تاریک بود
ولی تاریکی از چراغها نمیاومد
از جایی بین چشمهام میریخت بیرون.
پیاده شدم.
خط سفید وسط جاده مثل یه فکرِ نصفه بود
که هیچوقت کامل نشد.
باد میاومد،
اما نه برای خنککردن
برای یادآوری.
فهمیدم بعضی مسیرها رو
حتی با چراغ روشن
نمیشه رفت.
نه چون راه نیست
چون اون کسی که باید بره
دیگه پشت فرمون نیست.
در رو بستم
ولی صداش تا مدتها
تو سرم موند.
یادم نمیاد دقیقاً کجام گم شدم…
یه لحظه وایسا—
اینجا برام آشناس، اما نه اونطوری که آدم نفسش راحت باشه.
همهچی هست، ولی نه جایی که باید باشه؛
و هیچچی نیست، جز حسِ سنگینی که انگار اسم منو بلده.
دیوارا نزدیکتر از قبلن،
نه چون جلو اومدن—
چون من عقب رفتم از خودم.
سایههام دیرتر از من حرکت میکنن،
یا شاید منم که ازشون جا موندم.
یه صدایی میاد،
نه از بیرون، نه از توی سر—
از جایی بین این دوتا،
جایی که خاطرهها قبل از مردن، مکث میکنن.
اسممو صدا نمیزنه،
اما میفهمم مخاطبشم.
زمان اینجا لیزه،
دست میکشم روش،
میریزه پایین،
میشکنه،
و دوباره از همون ترکها منو نگاه میکنه.
اگه راه خروجی هست،
حتماً قبلاً ازش رد شدم
بیاینکه بفهمم وارد شدم.
و اگه قراره چیزی پیدا کنم،
احتمالاً همون چیزیه
که عمداً جا گذاشتم
تا مجبور نشم باهاش روبهرو شم.
…
یه لحظه دیگه وایسا.
شاید اینبار
من نباشم که گم شدم.
یه لحظه وایسا—
اینجا برام آشناس، اما نه اونطوری که آدم نفسش راحت باشه.
همهچی هست، ولی نه جایی که باید باشه؛
و هیچچی نیست، جز حسِ سنگینی که انگار اسم منو بلده.
دیوارا نزدیکتر از قبلن،
نه چون جلو اومدن—
چون من عقب رفتم از خودم.
سایههام دیرتر از من حرکت میکنن،
یا شاید منم که ازشون جا موندم.
یه صدایی میاد،
نه از بیرون، نه از توی سر—
از جایی بین این دوتا،
جایی که خاطرهها قبل از مردن، مکث میکنن.
اسممو صدا نمیزنه،
اما میفهمم مخاطبشم.
زمان اینجا لیزه،
دست میکشم روش،
میریزه پایین،
میشکنه،
و دوباره از همون ترکها منو نگاه میکنه.
اگه راه خروجی هست،
حتماً قبلاً ازش رد شدم
بیاینکه بفهمم وارد شدم.
و اگه قراره چیزی پیدا کنم،
احتمالاً همون چیزیه
که عمداً جا گذاشتم
تا مجبور نشم باهاش روبهرو شم.
…
یه لحظه دیگه وایسا.
شاید اینبار
من نباشم که گم شدم.
یادم میاد آخرین پیک رو خوردم،
ولی عقربه هنوز روی پیک پنجم گیر کرده؛
انگار زمان هم مست کرده و دیگه حال چرخیدن نداره.
شاید من مردم،
و این فقط خاطراتیه که دارن مثل سیگارِ نیمسوز،
خودشون رو تا ته میسوزونن تا ثابت کنن یه روزی آتیشی بوده.
مرگ نه با سکوت اومد،
نه با فریاد؛
آروم نشست کنارم و گفت: «نگران نباش،
هیچی عوض نمیشه… فقط تو دیگه نیستی.»
حافظهم شده یه بار متروکه
با لیوانهای لبپریده
و اسمهایی که دیگه صاحب ندارن.
هر خاطره یه دره که باز میشه
به اتاقی که توش
یه نسخهی قدیمی از من
هنوز منتظره اتفاقی بیفته.
اگه زندهام،
پس چرا اینهمه شبیه یادگاریام؟
و اگه مردم،
چرا درد هنوز اینقدر دقیق بلده
کجای روحم رو فشار بده؟
شاید حقیقت اینه:
آدمها نمیمیرن،
فقط توی یک لحظهی خاص
برای همیشه گیر میکنن.
من همون پیک پنجمم؛
نه مستِ رهایی،
نه هوشیارِ برگشت.
ولی عقربه هنوز روی پیک پنجم گیر کرده؛
انگار زمان هم مست کرده و دیگه حال چرخیدن نداره.
شاید من مردم،
و این فقط خاطراتیه که دارن مثل سیگارِ نیمسوز،
خودشون رو تا ته میسوزونن تا ثابت کنن یه روزی آتیشی بوده.
مرگ نه با سکوت اومد،
نه با فریاد؛
آروم نشست کنارم و گفت: «نگران نباش،
هیچی عوض نمیشه… فقط تو دیگه نیستی.»
حافظهم شده یه بار متروکه
با لیوانهای لبپریده
و اسمهایی که دیگه صاحب ندارن.
هر خاطره یه دره که باز میشه
به اتاقی که توش
یه نسخهی قدیمی از من
هنوز منتظره اتفاقی بیفته.
اگه زندهام،
پس چرا اینهمه شبیه یادگاریام؟
و اگه مردم،
چرا درد هنوز اینقدر دقیق بلده
کجای روحم رو فشار بده؟
شاید حقیقت اینه:
آدمها نمیمیرن،
فقط توی یک لحظهی خاص
برای همیشه گیر میکنن.
من همون پیک پنجمم؛
نه مستِ رهایی،
نه هوشیارِ برگشت.
دستمو کردم تو جیبم که پاکت سیگار رو دربیارم
ولی خاطرات
همچون قفلی که کلیدش را
در دهانِ زمان جا گذاشتهام
درونم آغاز شد.
برف میاومد،
آرام، بیگناه،
اما زمین برای من قرمز بود
نه از خون،
از تفسیر.
سفیدی فقط وقتی معنا دارد
که چیزی برای پوشاندن باشد.
سیگار روشن نشد،
یا شاید من دیگر
کسی نبودم که دود را بفهمد.
خاطرهها صف کشیده بودند
نه برای دیده شدن،
برای اثبات اینکه
فراموشی
یک دروغِ جمعیست.
قدم میزدم
اما حرکت نمیکردم.
شهر دور من میچرخید
مثل فکری که جواب ندارد
و بهجایش
صدا تولید میکند.
هر چراغ
یک شهادتِ ناتمام بود
علیه چیزی
که هرگز اتفاق نیفتاده.
برف روی شانههایم مینشست
و آب نمیشد،
انگار حتی طبیعت هم
تصمیم گرفته بود
تماشاگر بماند.
من سنگینتر میشدم
نه از سرما،
از فهمِ تدریجیِ اینکه
بعضی زخمها
خاطره نیستند
ساختارند.
شاید زندگی
همین مکثِ طولانیست
بین دو نفس
که هیچکدام
متعلق به ما نیست.
و من،
با دستی در جیبِ خالی،
میفهمم
گاهی چیزی را که دنبالش میگردی
پیدا نمیکنی
چون خودت
مدتهاست
گم شدهای.
ولی خاطرات
همچون قفلی که کلیدش را
در دهانِ زمان جا گذاشتهام
درونم آغاز شد.
برف میاومد،
آرام، بیگناه،
اما زمین برای من قرمز بود
نه از خون،
از تفسیر.
سفیدی فقط وقتی معنا دارد
که چیزی برای پوشاندن باشد.
سیگار روشن نشد،
یا شاید من دیگر
کسی نبودم که دود را بفهمد.
خاطرهها صف کشیده بودند
نه برای دیده شدن،
برای اثبات اینکه
فراموشی
یک دروغِ جمعیست.
قدم میزدم
اما حرکت نمیکردم.
شهر دور من میچرخید
مثل فکری که جواب ندارد
و بهجایش
صدا تولید میکند.
هر چراغ
یک شهادتِ ناتمام بود
علیه چیزی
که هرگز اتفاق نیفتاده.
برف روی شانههایم مینشست
و آب نمیشد،
انگار حتی طبیعت هم
تصمیم گرفته بود
تماشاگر بماند.
من سنگینتر میشدم
نه از سرما،
از فهمِ تدریجیِ اینکه
بعضی زخمها
خاطره نیستند
ساختارند.
شاید زندگی
همین مکثِ طولانیست
بین دو نفس
که هیچکدام
متعلق به ما نیست.
و من،
با دستی در جیبِ خالی،
میفهمم
گاهی چیزی را که دنبالش میگردی
پیدا نمیکنی
چون خودت
مدتهاست
گم شدهای.
ایستادم کنار پیادهرو؛
نه ساعت جلو میرفت، نه من عقب میآمدم.
جمعیت از من عبور میکرد، یا شاید من از خاطراتشان.
صورتها شبیه هم نبودند، اما همگی یک چیز را گم کرده بودند؛
چیزی که اسمش را نمیدانستند، فقط وزنش را روی شانه حس میکردند.
دست بردم توی جیب،
فندک بود، آتش نبود.
سیگار بود، نفس نبود.
روشنش کردم، یا شاید خاموش شدم.
دود بالا رفت و فکرها پایین افتادند؛
به جایی که همیشه میترسیدم نگاه کنم.
خیابان شلوغ بود،
اما درونم خلوتتر از قبرستانی بدون مرده.
تابلوها راه را نشان میدادند،
ولی هیچکدام مقصد نبودند.
قدم برداشتم، نه برای رفتن،
برای گم نشدن…
یا شاید دقیقتر،
برای اینکه اگر قرار است گم شوم،
خودم انتخابش کرده باشم.
سیگار تمام شد،
اما شب نه.
من ماندم و صدایی در سرم که میگفت:
«برو…
فرقی نمیکند کجا،
همهجا شبیه هم است
وقتی خودت جا ماندهای.»
نه ساعت جلو میرفت، نه من عقب میآمدم.
جمعیت از من عبور میکرد، یا شاید من از خاطراتشان.
صورتها شبیه هم نبودند، اما همگی یک چیز را گم کرده بودند؛
چیزی که اسمش را نمیدانستند، فقط وزنش را روی شانه حس میکردند.
دست بردم توی جیب،
فندک بود، آتش نبود.
سیگار بود، نفس نبود.
روشنش کردم، یا شاید خاموش شدم.
دود بالا رفت و فکرها پایین افتادند؛
به جایی که همیشه میترسیدم نگاه کنم.
خیابان شلوغ بود،
اما درونم خلوتتر از قبرستانی بدون مرده.
تابلوها راه را نشان میدادند،
ولی هیچکدام مقصد نبودند.
قدم برداشتم، نه برای رفتن،
برای گم نشدن…
یا شاید دقیقتر،
برای اینکه اگر قرار است گم شوم،
خودم انتخابش کرده باشم.
سیگار تمام شد،
اما شب نه.
من ماندم و صدایی در سرم که میگفت:
«برو…
فرقی نمیکند کجا،
همهجا شبیه هم است
وقتی خودت جا ماندهای.»
چه روز قشنگی.
صدای گنجشکها، آوازِ باد در هیاهوی خیالم.
دکه همیشه باز است؛ شاید برای قهوه، شاید برای سیگار، شاید فقط برای اینکه کسی باور کند هنوز «باز بودن» معنایی دارد.
قدم میزدم، ولی شب… شب خیلی قشنگی بود؛
انگار زمان اشتباه کرده بود و تاریکی زودتر از من رسیده بود.
چراغها با تردید روشن میشدند،
مثل فکرهایی که نیمهکاره به ذهن میرسند و هیچوقت تصمیم نمیگیرند واقعی شوند.
پیادهرو زیر پایم نفس میکشید،
یا شاید این من بودم که جرأت نفس کشیدن نداشتم.
سیگار روشن شد،
دود بالا رفت و شبیه خاطرهای شد که راه فرار بلد است.
باد اسمم را صدا زد،
یا شاید فقط برگها بودند که از چیزی خبر داشتند که من فراموش کرده بودم.
شب جلو میرفت،
من عقب نمیرفتم، جلو هم نه؛
ایستاده بودم میان بودن و نبودن،
جایی که معنا خسته است و سکوت، پرحرفترین صداست.
نمیدانم روز قشنگ بود یا شب،
یا شاید هیچکدام.
فقط میدانم هنوز راه میرفتم،
با این حس مبهم که مقصد، سالهاست از من جلوتر ایستاده و منتظر نیست.
صدای گنجشکها، آوازِ باد در هیاهوی خیالم.
دکه همیشه باز است؛ شاید برای قهوه، شاید برای سیگار، شاید فقط برای اینکه کسی باور کند هنوز «باز بودن» معنایی دارد.
قدم میزدم، ولی شب… شب خیلی قشنگی بود؛
انگار زمان اشتباه کرده بود و تاریکی زودتر از من رسیده بود.
چراغها با تردید روشن میشدند،
مثل فکرهایی که نیمهکاره به ذهن میرسند و هیچوقت تصمیم نمیگیرند واقعی شوند.
پیادهرو زیر پایم نفس میکشید،
یا شاید این من بودم که جرأت نفس کشیدن نداشتم.
سیگار روشن شد،
دود بالا رفت و شبیه خاطرهای شد که راه فرار بلد است.
باد اسمم را صدا زد،
یا شاید فقط برگها بودند که از چیزی خبر داشتند که من فراموش کرده بودم.
شب جلو میرفت،
من عقب نمیرفتم، جلو هم نه؛
ایستاده بودم میان بودن و نبودن،
جایی که معنا خسته است و سکوت، پرحرفترین صداست.
نمیدانم روز قشنگ بود یا شب،
یا شاید هیچکدام.
فقط میدانم هنوز راه میرفتم،
با این حس مبهم که مقصد، سالهاست از من جلوتر ایستاده و منتظر نیست.