موج ٥٢
51 subscribers
211 photos
72 videos
22 files
16 links
مسافرِ راه‌های دور؛ در دلِ قصه‌های مادر طبیعت.
Download Telegram
از سیران و خانه پدری
من فصل‌های مختلفِ این درخت را دیده‌ام؛ شاخه‌های پنهانش در مه، برگ‌های پاییزیِ ریخته بر دامانش، و برفی را که آرام بر اندامش می‌نشست. داستانش را روی پلاکی کوچک روایت کرده بودند: بلوطِ سفیدِ قدیمیِ بازمانده از جنگل‌های هورت، از روزگاری پیش از خیابان‌ها، پیش از ساختمان‌ها، پیش از آمدن و رفتنِ آدم‌های بی‌شمار‌.

دورترین روایت‌ها می‌گویند که ساخت‌وسازِ نورث اَلِن را تاب آورده؛ بیش از صد و سی سال پیش از این. بعد اینجا مانده، ریشه دوانده، و خانه شده؛ خانه‌ای برای پرنده‌ها، سنجاب‌ها، و هزار موجودِ کوچک و بزرگِ دیگر. روی پلاک از خانواده‌اش، از بلوط‌های سفید دیگر، از دوام‌شان و زندگیِ بلندشان نوشته بودند. اما هیچ پلاکی نمی‌تواند آنچه را که این درخت دیده، به زبان بیاورد.

او نسل‌های مختلف آدم‌ها را دیده؛ آن‌هایی را که با شور و شوق و هزار فکر در سر آمدند، نشستند، گذشتند، رفتند، و جایشان را به دیگرانی دادند که آن‌ها هم آمدند و رفتند. دوستی‌ها را به نظاره نشسته بود و شاید سایه‌اش پناه گفت‌وگوهایی بوده که دیگر کسی به یاد نمی‌آورد؛ خنده‌هایی که دیگر نیستند، و حتی آدم‌هایی که تا به یادشان بیاورند.

اما از هفته پیش، دیگر فقط تنه‌اش ایستاده و آن هم به یاریِ ریشه‌هایش. از تنش همه‌چیز را گرفته‌اند؛ شاخه‌ها، برگ‌ها، سایه‌ها، و رقص با باد. چیزی از او همانجا ایستاده؛ سیاه، تنها، بی‌برگ‌. اما خاطره‌ها چه؟ با خاطره‌های این درخت چه می‌شود؟ با آن همه بهار و پاییز، آن همه پرنده و برف، آن همه رهگذر و مکث، آن همه آدم که زیر نگاهش آمده‌اند و رفته‌اند؟ آیا وقتی شاخه‌ها نمی‌مانند، خاطره‌ها هم فرو می‌ریزند، یا جایی در تنه، در بینابینِ حلقه‌های سالیان، و یا در ریشه‌های در عمقِ خاک، همچنان می‌مانند؟

دیر یا زود، خواه یا ناخواه، هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم مثل گذشته بمانیم. زمان شاخه‌ها را یکی‌یکی می‌گیرد؛ از تن، از جان، از خاطره، از آن تصویری که از خودمان داشته‌ایم. شاید این پیرِ بلوط حالا بیشتر از آنکه درخت باشد، نشانه است؛ نشانی از آنچه می‌ماند وقتی بخش بزرگی از خودمان را از دست داده‌ایم. از آن‌هایی که روزگاری پر از برگ و صدا و رفت‌وآمد بوده‌اند و حالا … .

آدم‌ها از کنارش رد می‌شوند؛ دانشجوها، استادها، رهگذران، آن‌هایی که دیرشان شده، آن‌هایی که شاید حتی نگاهش نمی‌کنند. او هنوز آنجاست؛ کنار خیابان، نه مثل قبل، نه حتی شبیه قبل؛ اما هنوز انگار چیزی از معنای ماندن را با خود نگه داشته. می‌گویند درخت‌ها و آدم‌ها خیلی شبیه هم‌اند.
رفتم پیش اون خانم ایتالیاییِ نونِ جِمِلی، چباتا گرفتم. بعد پیش بیل و قهوه ده روز آینده و یک قهوه هم برای همون لحظه. در محوطه دانشگاه، که این روزها خلوت‌تر از همیشه‌ست، نیمکتی پیدا کردم، یک ساعت و اندی نشستم، متن قبلی را نوشتم، فکر کردم، از خال‌خالوکه‌ای (کفشدوزک) که کنارم بود فیلم گرفتم و ازش پرسیدم: «ماله خال‌م له چو‌یه؟» و طبق عادت بچگی شروع کردم به شمردن «خال‌»هایش. زمان خیلی سریع گذشت و من باید برمی‌گشتم.

برگشتم آفیس. آخرین دورِ وسایل را جمع کردم. تمیزکاری‌های آخر را انجام دادم. رفتم بالا، کلیدها را به اَشلی تحویل دادم و با آفیسی که سه سال و دپارتمانی که پنج سال در آن بودم، خداحافظی کردم. جویل بود، او هم دیدم و ی گپی زدیم.

ابتدایی که بودیم، مدیر مدرسه‌مان، آقای ابوبکر کدخداقادری، هر سال در اولین صفِ سال بهمون می‌گفت: «چشم‌هایتان را ببندید و باز کنید؛ سال تمام شده؛ زمان خیلی سریع میگذرد» ما هم چند بار اینکارو می‌کردیم، اما هنوز همان‌جا بودیم؛ همون صف، همون حیاط، همون لحظه. بعدها که زمان گذشت، بیشتر و بیشتر متوجه شدم چه می‌گفت. زندگی همین‌طور می‌گذرد؛ چشم‌ها را می‌بندی و باز می‌کنی، و می‌بینی چند سال از جایی، از آدم‌هایی، و حتی از خودِ قبلی‌ت گذشته‌ای.

برگشتم خونه. کمی صبر کردم تا گرما کمتر شه. بعد کفش‌هایم را برداشتم و رفتم چهل‌ونهمین نیم‌ماراتنم تو این شهر را دویدم؛ و سریع‌ترین‌شان را. آهو دیدم، گاوها رو، و از کنار گندمزار رد شدم و ردِ باد را بر تنِ گندم‌ها دیدم؛ و ناگهان بچگی‌ها آمدند، روزهای دور، مزرعه‌، صداها، و آن همه خاطره‌ای که آدم فکر می‌کنه جایی جا گذاشته، اما کافیه باد به تنِ گندمزار بخورد تا همه‌شان برگردند.

روزهای ما تو این شهر به شماره افتاده‌اند. هر چیزی انگار دارد شکل آخرین به خودش می‌گیرد: آخرین قهوه‌ها، اخرین دیدارها، آخرین مسیرها، آخرین عکس‌ها، آخرین دویدن‌ها از کنار جاهایی که دیگر قرار نیست از کنارشان بگذریم. و تا به خودمان می‌جنبیم همه چی «آخرین» می‌شود.
باروبندیلِ خونه‌‌مون را اندازه یک مینی‌ون کردیم، خانه‌به‌دوش رهسپار شرق شدیم؛ از پنسیلوانیای سرسبز و استیت کالجِ زیبا، به سوی کرانه‌های آبیِ آتلانتیک شمالی. آدم وقت رفتن می‌فهمد بارِ چه چیزهایی را با خودش می‌‌کشد؛ آن‌چیز‌هایی که در کارتن و چمدان جا نمی‌شوند و دست بر قضا سنگین هستند، بسیار سنگین حتی اگه به روی خود نیاری، و می‌توانند بیشتر کمرِ آدمی را خم کنند و بر شونه‌ها سنگینی: خاطره‌ها، دل‌بستگی‌ها، دوستی‌ها.

بین راه، مسیر را یکی دو ساعت کج کردیم و شب را در روستایی دور افتاده در ارتفاعات کنتیکت، کنار دریاچه واراماگ، موندیم؛ جایی که انگار زمان و مکان از میانه قرن نوزدهم، در گوشه‌ای میان کوه‌های آلپ، جایی بین اتریش و سوئیس، جا مانده بود. صبح، کنار فنجان قهوه‌‌م، در ته‌مانده‌هایش، دنبال نشانه‌ای از خانه می‌گشتم؛ شاید هم دنبال این بودم که ببینم این رفتنِ تازه، ما را به کجا خواهد برد. به مقصد رسیده‌ایم و حالا قرار است اینجا را برای چند سال آینده، خانه بنامیم؛ جایی که هنوز غریبه است، همه چیز‌ش جدید است، هیچ چیزش برای من اشنا نیست اما شاید آرام‌آرام مسیرها، پنجره‌ها، حتی همین درخت روبروی پنجره‌مان، و قهوه‌ فروشی‌هایش، با من آشنا شوند.

این است مهاجر بودن؛ دل کندن، دل دادن، و دوباره دل کندن. هر بار سبک کردن بارِ خانه، و در همان حال سنگین‌تر شدن از خاطره‌ها. رفتن از جایی که دیگر مال تو نیست، حتی اگه عاشقش بوده باشی، رسیدن به جایی که هنوز نمی‌دانی قرار است چه بخشی از تو را در خودش نگه دارد، اگر بتواند، اگر بتوانی.

ببینیم فالِ قهوه این بار چه برایمان دیده.
دو هفته‌ست اینجاییم و روزها پشتِ سرِ هم، می‌دوند؛ بی‌آنکه فرصت بدهند کمی درنگ کنی و ببینی دقیقا چه شدند، کجا رفتند. اینجا صبح‌ها زودتر شروع می‌شوند. قدم‌ها تندترند، مکالمه‌ها کوتاه‌تر، لبخندها فشرده‌تر. دارم به ایمیل‌های تقریبا هر روزه پنج‌و‌نیم صبح عادت می‌کنم و بیشتر و بیشتر متوجه می‌شم که روز خیلی پیش از من، کار خودش را شروع کرده. همه چی سریع شده. انگار نوار زندگی را با سرعتی چند برابر پخش می‌کنند و تو باید روی همان دور تند، راهی برای نفس‌کشیدن و برای زندگی کردن پیدا کنی.

اما من اینجا نیستم که شهر را فقط با سرعت بشناسم. می‌خوام این شهر را بی‌نقشه یاد بگیرم، آرام و بی‌عجله؛ میخوام هر بار راه تازه‌ای بروم، مسیر را کمی کج کنم، پنجره‌‌‌ای تازه ببینم، درختی را به خاطر بسپارم، و آرام‌آرام نسبت خودم را با این شهر، با آدم‌هایش، صداهایش، و حتی با سکوتش پیدا کنم. عمیق‌تر از این حتی؛ شهر را فقط نمیخوام بشناسم، بلکه میخوام رابطه‌مان را پیدا کنم و آرام‌آرام بسازم؛ با نونوایی‌های این سمت و آن‌سمت شهر، با بوی صبحگاهیِ قهوهِ تازه بر‌شته‌شده، با کتاب‌فروشی‌هایی که شاید گوشه‌ای از خودم را در قفسه‌های زیرزمین کتاب‌های دست دومشان و یا لابه‌لای سطور پیدا کنم؛ با مسیرهایی که در آنها قدم می‌زنم و میدوم و فکر میکنم؛ با کافه‌هایی که شاید روزی نشانیِ مکث شوند، پناهِ چند ساعت سکوت و شاهد تصمیم‌های مهم.

نمیدانم این نقشه‌ست یا بی‌نقشگی، اما میدانم من تا زمانی زنده‌ام که جایی برای گم شدن بگذارم، برای اشتباه رفتن، برای پیدا کردن مسیری که در هیچ برنامه‌ای نبود و حتی برای گاهی بی‌هدف رفتن. باید به دنبال نسبت تازه‌ای با زمان باشم، با سرعت بیرون، و با صدایی درونی که آرام‌تر راه رفتن را یادآوری می‌کند. شاید مثل وال‌ها که باید هر از گاهی به سطح بیایند و نفس بگیرند، ما هم در دلِ این همه کار و سرعت و رفتن، به مکث‌هایی کوچک نیاز داریم؛ تا در این شتابِ جهانِ اطراف، سهمی کوچک، اما بسیار مهم، از زندگی را پس بگیریم.
تو این یک ماه، سه بار رفتیم کتاب‌فروشی، و راستش کمی می‌ترسم بیشتر بروم. نه از کتاب‌ها، نه از قفسه‌ها، نه از سکوتِ آدم‌ها؛ از خودم می‌ترسم. از اینکه دوباره در آن فضا و میان آن کتاب‌ها گم شوم؛ در همان حس‌های قدیمی و حالا دور، شبیه همان سال‌هایی که دغدغه‌ها انگار کمتر بودند، غم‌ها ساده‌تر، فاصله‌ها کوتاه‌تر، و جهان هنوز این‌قدر دیوانه نشده بود.

کتاب‌فروشی‌ها و کتاب‌ها برای من کمی هراس‌انگیزند، چون ناگهان یادآوری می‌کنند که زندگی می‌توانست شکل دیگری هم داشته باشد؛ یا دست‌کم من زمانی خیال می‌کردم می‌تواند. یادآوری می‌کنند راه‌های دیگری بود، آدم‌های دیگری می‌توانستیم بشویم، و پرسش‌هایی دوست‌داشتنی‌تر، که آرام‌آرام زیر لایه‌های ضخیم و سنگینِ مهاجرت و ریسرچ و درس و روزمرگی رسوب کرده‌اند.

سمت قفسه‌ی طبیعت بودم و کتابی درباره‌ی رد پای حیوانات پیدا کرده بودم. همان‌جا نشستم، ورق زدم، نگاه کردم، و برای مدتی از جهان و هرچه در آن بود فارغ شدم. بعد چشمم خورد به کتاب تازه‌ی سوزان سیمارد، وقتی جنگل نفس می‌کشد، و بعد دوباره والدِن (Walden) یا همان زندگی در جنگل؛ و دیدنش منو مستقیم برد به پاییز ۸۸ یا ۸۹، وقتی ترجمه‌ای ازش پیدا نمی‌شد و با رضا رفتیم دو نسخه‌ی انگلیسی‌اش را پرینت گرفتیم. نمی‌دونم رضا چقدر خوند، اما من شروع کردم؛ سخت، کند، با کمک فرهنگ لغت و حدس، و با صبوری بسیار. تابستان آمده بود و من هنوز درگیر بودم، روزها مزرعه بودیم، و من شب‌ها، پیش از آنکه خواب بسترش را عمیق بگستراند، یکی دو پاراگراف می‌خواندم.

دیدن جلد والدِن همانا و زنده‌شدن گذشته‌ها همانا. یادم آمد که برایم فقط کتابی درباره‌ی طبیعت نبود؛ درباره‌ی فاصله گرفتن از جهانِ ساخته‌شده بود، از زرق‌وبرق‌ها، از روزمرگی‌ها، از چیزهایی که آدم به نام زندگی با خود حمل می‌کند، بی‌آنکه واقعا بداند یا حتی بخواهد بداند که لازمند یا نه. درباره‌ی این بود که آدم هر از چند گاهی کمی کنار بکشد، ببیند با خودش چندچند است، و از خودش بپرسد: من چیستم؟ من کیستم؟ به کجا؟

از آن سال‌ها خیلی گذشته و من هنوز جواب خیلی از آن پرسش‌ها را نداده‌ام؛ یا شاید نتوانسته‌ام پیدا کنم. اسمش را هرچه بگذاریم؛ ترس، مسئولیت، واقعیت، مهاجرت، کار، یا حتی روزمرگی. آدم کم‌کم در تار و پود چیزهایی گرفتار می‌شود که اول فکر می‌کرد موقت هستند یا کم‌اهمیت؛ اما بعد می‌بیند همان‌ها زندگی‌اش شده‌اند، اصلا با اونا تعریف می‌شود.

کتاب‌ها این را همچون آیینه به رویم می‌آورند؛ یادم می‌اندازند که جایی در درونم هنوز کسی هست که اگر کوهی ببیند، دلش می‌خواهد، به قول مارین سورسکو، از پشت میز برخیزد، از همه‌چیز فاصله بگیرد، و به سوی آن کوه دوردست برود. اما آدم همیشه نمی‌تواند برخیزد؛ یا نمی‌گذارند. شاید گاهی فقط می‌تواند کتابی را ورق بزند و با حسرتی آرام به آن کوه نگاه کند. من این را دوست ندارم.

شاید برای همین است که هنوز از کتاب‌فروشی‌ها کمی می‌ترسم؛ از این همه راهِ نرفته، از این همه پرسشی که خیال می‌کردی از آن‌ها گذشته‌ای و ناگهان لابه‌لای چند صفحه دوباره بیدار می‌شوند، و تو می‌مانی، بی‌جواب و دست‌وپا بسته. اما شاید همین ترس نشانه‌ی خوبی باشد؛ نشانه‌ی اینکه چیزی هنوز درون آدم زنده است، چیزی هنوز کاملا رام نشده، چیزی هنوز نمی‌خواهد زندگی را آن‌طور که برای ما تعریف کرده‌اند، معنا کند.

همین است که با وجود هراس، باز به خودم می‌گویم شاید باید هر چند وقت یک‌بار به کتاب‌فروشی رفت و روبرو شد با آن بخش از خودمان که هنوز میان قفسه‌ها نشسته، زمان را گم کرده، و آرام به ما یادآوری می‌کند که روزی می‌خواستیم زندگی را جور دیگری زندگی کنیم.
بخش خوبی از آن هفتصد هشتصد کتابی را که در آن سال‌ها خوانده بودم، در کتابخانه‌مان داشتیم. قبل از اومدنم به اینجا، نشستم و با سیران فکر کردیم و گمانم حدود صدتایشان را دادیم عمو ببرد و به کتابخانه‌ی مهاباد اهدا کند. اما از خیلی‌هاشون نتوانستم دل بکنم. دو سه سال پیش، سیران گفت این کتاب‌ها باید خوانده شوند؛ نباید فقط بمانند و خاک بخورند و بعدش خیلی زود بخشی از کتاب‌ها دوباره راهی کتابخانه شدند. هفته‌ی پیش پیام داد که میخواد قبل اینکه برگرده دانشگاه، یک دور دیگه هم اهدا کنه چرا که نمی‌خواد این همه رو برای مامان بابا بذاره که تو جابه‌جایی با خودشون ببرند. امروز که صحبت کردیم من بیشتر و بیشتر به این نتیجه رسیدم که کتاب‌ها باید جایی بروند که خوانده شوند. تنها کتابی که سراغش را گرفتم، «جامعه‌ی باز» بود. دو دل بودم، اما هنوز مانده بود.

چند وقت پیش جایی می‌خواندم که بخشی از حافظه‌ی ما بیرون از مغز ما زندگی می‌کند؛ امروز مژگان اون پژوهش رو بهم یاداوری کرد. اینکه در اشیا، در اتاق‌ها، بوها، در نور یک عصر بر روی دیوارِ خونه، در قفسه‌ای قدیمی، در جلد کتابی که سال‌ها لمسش نکرده‌ایم، چیزهایی، چه بسا نجات‌بخش در روزهای سخت، ذخیره شده‌اند. گاهی چیزی در ذهنمان فراموش شده، اما بیرون از ما هنوز یادش مونده. کافی است دوباره به آن فضا برگردی، کتابی را ببینی، صدایی را بشنوی، یا منظره‌ای آشنا؛ ناگهان چیزی که فکر می‌کردی از دست رفته، با تمام وزن و رنگ برمی‌گردد و جلوی چشمت می‌ایستد.

برای من جامعه‌ی بازِ پوپر فقط یک کتاب نیست. شاید حتی دیدن جلدش لازم نباشه؛ همان اسمش کافی‌ست تا منو ببره به تابستانی دور، به حال‌وهوایی که آن موقع داشتم، به شرایطی که در آن می‌خواندم، اون شب‌ها، اون روزها که می‌رفتم زیر درخت‌های چنار و نوازش نسیم بر تن برگ‌ها؛ به آدمی که آن روزها بودم و هنوز نمی‌دانست چه چیزهایی را قرار است از دست بدهد. همون‌طور که چند وقت پیش، دیدن یک ویدیوی ساده از لک‌لک‌ها در مزرعه‌ای آشنا، ناگهان پرتم کرد به دل گذشته؛ به دو دهه پیش، به زمان‌هایی که همه‌چیز شکل دیگری داشت، به آدم‌ها و چیزهایی که فکر می‌کردم فراموش شده‌اند. به خودم آمدم و دیدم چشم‌هایم پر آب شده است؛ انگار خاطره‌ای که نمی‌دانستم هنوز در من زنده است، نه تنها زنده بود بلکه راه خودش را پیدا کرده بود این همه سال با من بیاید، فقط کافی بود تکه‌های حافظه‌ کنار هم قرار بگیرند.

شاید مهاجرت فقط دور شدن از جغرافیا نیست. دور شدن از همان نشانه‌هایی است که حافظه‌ی ما را بیدار نگه می‌دارند؛ از کوچه‌ای که بی‌خبر تو را به کودکی پرت می‌کند، از کتابی که گوشه‌ی قفسه مانده، از مزرعه‌ای که با دیدنش بدن زودتر از ذهن یادش می‌آید، از خانه‌ای که دیوارهایش چیزهایی را به خاطر دارند که ما دیگر نداریم. مهاجر فقط خانه را ترک نمی‌کند؛ بخشی از حافظه‌ی بیرونی‌اش را هم جا می‌گذارد. و شاید برای همین است که گاهی یک اسم، یک تصویر، یک جلد کتاب، یا حتی پرنده‌ای در مزرعه‌ای دور و آشنا، این‌قدر ناگهانی و بی‌رحم آدم را از پا می‌اندازد.

حالا بیشتر می‌فهمم که کتاب‌ها باید خوانده شوند، باید دست‌به‌دست شوند، باید جایی بروند که دوباره کسی در آن‌ها گم شود. اما با این همه، دل کندن از بعضی کتاب‌ها آسان نیست. چون بعضی کتاب‌ها فقط خوانده نشده‌اند؛ بخشی از زندگی ما را در خود نگه داشته‌اند. بخشی از ما را، پیش از آنکه دور شویم، پیش از آنکه آدم دیگری شویم. شاید برای همین است که وقتی از کتابی می‌پرسیم، گاهی در واقع از خودمان می‌پرسیم: آن بخش از من هنوز آنجاست؟ هنوز مانده؟ هنوز به یاد آورده می‌شود؟
آفیس قبلی‌ام روباهی داشت و شاخه‌ای از پیربلوط. اینجا که ا‌ومدم، دنبال نشانه‌های تازه‌ای از خودم بودم؛ چیزی که هر روز جلوی چشمم باشد و من را، گذشته‌ام را، رویاهایم را، و راه را، پیش از غرق شدن، پیش از دیر شدن، به یادم بیاورد.

این‌ها فقط منظره نیستند و تصادفی کنار هم ننشسته‌اند؛ تکه‌هایی از حافظه‌اند، از راه، از خانه، از من. هر کدام چیزی را از جایی با خود آورده‌اند؛ سکوتی، نگاهی، یا ردی از لحظه‌ای که هنوز، با این همه سالِ سپری‌شده، در من ادامه دارد.

حالا این قاب‌ها کنار هم شبیه نقشه‌ای برای زنده ماندن هستند، استعاره‌ای از من، از رؤیاها، از گذشته و آینده. از منِ مهاجر به منِ مهاجر. شاید زندگی ماها همین باشد: چند تکه از جهان‌هایی را که دوست داشته‌ای با خودت بیاوری، بگذاری نور هر روز از رویشان آرام آرام عبور کند و یادت بیاورد تو کیستی، چیستی، و به کجا؟!
Audio
Opus 23 by Dustin O'Halloran
تو راهروهای خلوتِ چند طبقه زیرِ زمینِ کتابخانه‌ی وایدنر (Widener) ایستاده‌ام؛ جایی خلوت، اما مالامال از کتاب‌ها. میان قفسه‌هایی که انگار تمامی ندارند، به هَری فکر می‌کنم؛ هری اِلکینز وایدنر، جوانی از خانواده‌ای ثروتمند در فیلی، عاشق کتاب، کسی که چند هزار جلد کتاب نفیس گرد آورده بود و خیال داشت روزی آن‌ها را به هاروارد بسپارد، جایی‌که درس خوانده بود.

بعد اقیانوس بود و تایتانیک؛ همان داستانی که همه‌مان شنیده‌ایم. هری و پدرش برنگشتند. مادرش، اِلِنور، زنده ماند؛ و، به یاد پسرش، کتابخانه‌ای ساخت که شد یکی از قلب‌های اصلی هاروارد. کتاب‌های هری را کنار هم نگه داشتند، در اتاقی جدا؛ کنار تصویر او، کنار نسخه‌ای از انجیل گوتنبرگ، و کنار دسته‌گلی که قرار بود همیشه تازه باشد.

صد و اندی سال بعد، من میان سه‌ونیم میلیون کتاب و دیوارهای سنگی عظیم ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر ناتمام و شکننده است؛ اینکه آدمی می‌تواند ناگهان از جهان کم شود، با همه رویاهایش، کتابهایش و راه‌های نرفته. اما شاید ارزش زنده بودن دقیقا در همین ناتمامی باشد؛ در اینکه تا هستیم، دوست بداریم، دوست داشته بشویم؛ زندگی کنیم و اگر می‌توانیم و می‌خواهیم ردی کوچک از بودن‌مان در جهان بگذاریم.

اینجاست که یاد رایمون فوسکای سیمون دوبووار در «همه می‌میرند» می‌افتم؛ انسانی که نفرین شده بود برای همیشه زنده بماند، و شاید درست از همان‌جا بود که زندگی برایش معنا را از دست می‌داد. یاد اونامونو می‌افتم، یاد آن اضطرابِ جاودانگی و مرگ؛ اینکه ما میان میلِ ماندن و حقیقتِ رفتن گرفتاریم، و تمام معنای زندگی، اگر معنایی باشد، در همین فاصله‌ی کوتاه و لرزان ساخته می‌شود.