موج ٥٢
51 subscribers
211 photos
72 videos
22 files
16 links
مسافرِ راه‌های دور؛ در دلِ قصه‌های مادر طبیعت.
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزنگار

شب، ساعت شارژ نداشت و از دستم درآوردم. ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیدم سیران دو بار زنگ زده، نشانه‌ای روشن از خبری مهم. مژگان را بیدار کردم. سیران باز تماس گرفت و بعد تا ساعت ده در دل اخبار غرق شدیم. رفتم دو، به امید آن‌که تا برمیگردم خبرها تایید شده باشه؛ بهار نزدیک شده.

بالاخره پا شدیم و شادی کردیم — همچون همهِ فرزندان این سرزمین. لباس پوشیدیم و رفتیم شیرینی بگیریم؛ یادم نمیاد برای هیچ اتفاقی در زندگی‌ چنین کرده باشم.

قدم زدیم و از امید و آرزوها گفتیم و اینکه این راهِ پرخطر، کم‌هزینه و روشن به سرانجام برسد. با جان، کیمیا، پال، یونس، و گبی پیام‌هایی رد و بدل شد و این روز، هرچند ساده، اما بسیار خوش‌خبر، در حافظه تاریخی ما ثبت شد — از این روزها بیش باد و نزدیک باد، تا روز آزادی؛ تا بهاری که خیلی نزدیک شده.
من از آن آدم‌هایی هستم که می‌توانم روزها حرف نزنم و هیچ کمبودی حس نکنم؛ سکوت برایم نه فقط غریبه نیست، بلکه همیشه از حرف زدن آسان‌تر بوده است. کلمه‌ها معمولاً برای من با مکث می‌آیند، با تردید، با صرف انرژی بسیار. اما این روزها حتی با غریبه‌ها هم حرف می‌زنم. نه چون ناگهان اجتماعی‌تر یا پرحرف‌تر شده‌ام، بلکه چون احساس می‌کنم وظیفه‌ای دارم: این‌که پژواک صدای واقعی مردمی باشم که اگرچه با جان و با شجاعت‌شان صدای خود را به گوش جهان رسانده‌اند، باز هم لازم است صداها و فریادهایشان تکرار و بازتاب داده شود؛ تا حقیقت را نتوان در همان تاریکی‌ای که برایش ساخته‌اند دفن کرد.

فرقی نمی‌کند طرف مقابلم دندانپزشک و دستیارش باشند، یا استاد و دانشجو، یا راننده‌ی اوبرِ چند شب پیش که بابت آنچه بر سر «مدرسه» آمده بود عذرخواهی می‌کرد. وقتی برایش از چهره‌ی عریان رژیم گفتیم، از آن خاموشی مطلق، از کشتار و از جنایت‌هایی که حتی شنیدن‌شان هم آدمی را از درون فلج می‌کند؛ وقتی از فاصله‌ی عظیم میان واقعیتِ زیسته‌ی مردم و تصویری گفتیم که رسانه‌ها و عاملان این اهریمنان به جهان عرضه می‌کنند؛ از این‌که رنج یک ملت، وقتی به زبان‌های دیگر ترجمه می‌شود، چگونه تکه‌تکه و بی‌جان می‌شود، در پایان گفت: «من هیچ‌کدام از این‌ها را، جز ماجرای مدرسه، نمی‌دانستم» و من فکر کردم این ندانستنِ صادقانه، دست‌کم برای آدم‌های عادیِ چند هزار مایل آن‌سوتر، قابل فهم است. جهان پر است از آدم‌هایی که فرصت، زمینه، یا آگاهی کافی برای فهمیدنِ همه‌ی زخم‌های این دنیا را ندارند. این ندانستن، تا وقتی صادقانه باشد، قابل درک است. اما برای من، دست‌کم، وظیفه‌‌ای وجود دارد: این‌که تا جایی که می‌توانم، روایت را از دست تحریف پس بگیرم.

روایتِ آنهایی را که خود را آگاه، اخلاقی، یا طرفدار حقیقت معرفی می‌کنند، اما چنان بر تکه‌ای کوچک از واقعیت خیره می‌مانند که تصویر اصلی محو می‌شود. کسانی که آن‌قدر در بازی‌های ایدئولوژیک خودشان غرق‌اند که دیگر مردم و خواسته‌هایشان را نمی‌بینند؛ فقط آن بخشی از صحنه را می‌بینند که به روایت محبوب‌شان خدمت می‌کند. آن‌ها در اسارتِ پیش‌فرض‌هایی مانده‌اند که ریشه در واقعیت ندارند، و همان پیش‌فرض‌ها را دوباره به جهان مخابره می‌کنند.

این چند ماه اخیر برای من خیلی چیزها را روشن‌تر کرده است. روشن کرده که در لحظه‌ای که حقیقت این‌همه عریان است، هرکدام‌مان کجا می‌ایستیم و کجا را می‌بینیم. روشن کرده که همه‌ی آن «ادعاها» درباره‌ی ارزش‌های والا، آزادی، و اخلاق، آیا در لحظه‌ی آزمون هم پابرجا می‌مانند یا نه. اگر نمانند، چیزی نیستند جز آرایشِ فریبنده‌ی کلماتِ تهی. شرافتِ آدم‌ها را باید در بزنگاه‌ها شناخت، نه در شعارها و روزهای خوشی.

و شاید دشوارترین بخش ماجرا این باشد که این پرسش را فقط از دیگران نپرسی، از خودت هم بپرسی. من این مدت هر روز، در حد توان خودم، سعی کرده‌ام خودم را هم بی‌طرفانه‌تر واکاوی کنم؛ ببینم کجا ساده‌لوح بوده‌ام، کجا فریب ظاهر را خورده‌ام، و کجا میان ژست اخلاقی و اخلاق واقعی فرق نگذاشته‌ام. جنگیدن با عقاید خود آسان نیست، اما ضروری است. شاید برای همین است که من، با همه‌ی میل طبیعی‌ام به سکوت، این روزها بیشتر حرف می‌زنم. چون بعضی سکوت‌ها دیگر سکوت نیستند؛ خیانت‌اند. خیانت به ارزش‌هایی که به آن‌ها باور داری، به صداهایی که خاموش شده‌اند و می‌شوند، و به رنج بی‌پایان مردمی که هنوز زیر آوارِ حقیقتِ تحریف‌شده مانده‌اند.
ای نگهبانان، بهار از دل زمستانِ سخت تاریک و سرد برخاسته و فرزندان این سرزمین و همه ساکنانش چشم به کرانه‌های امید دوخته‌اند؛ به آغوش گرم بهار و شکفتن آزادی. شما ریشه‌های همین جوانه‌هایید که با هر بهار سر برمی‌آورند — شما که به نبردِ زمستان و اهریمن رفته‌اید، در رگ‌های این خاک.
گندم و کدو — از سیران و خانهِ پدری و پنج سال انتظار و دوری
همه گفتند که جشن بگیرید! برگشتم خونه و بعد از کلی تقلا، بالاخره دو دقیقه تونستیم با هم حرف بزنیم. سیران گفت تمام آن دو ساعت را تلاش کرده بود وصل شود؛ شاید تصویری ببیند، شاید چیزی بشنود، اما دریغ از حتی یک جمله، حتی یک تصویر واضح. با اینکه از قبل هزار جور راه و وسیله جور کرده بودند. آهی کشیدیم. به مامان گفتم: ببین، این دکترا را برای شما گرفتم؛ ببینم کی می‌شود در زندگی کاری هم برای خودم بکنم! لبخندی بر لبانشان نشاندم، اما حتی همان لبخند را هم درست ندیدم.

امروز صبح زود بیدار شده‌ام که آش درست کنم و به این همه سالِ رفته فکر نکنم؛ به داستان‌هایی که سرِ تمام شدن نداشتند و هنوز هم ندارند، به پنج سال گذشته، به اینکه به‌زودی باید برویم مداری شرقی‌تر، و از همه مهم‌تر، به مهاجر بودن در این روزهای سخت دنیا. به اینکه چرا باید در حسرت دیدن تصویری روشن از عزیزانمان بمانیم. چرا نباید بتوانیم یک دقیقه، دور از هیاهوی جهان، بنشینیم و ببینیم امسال مامان چه کاشته، چه چیزهایی سبز شده‌اند، چند بار آش دوغ خورده‌اند با سبزی تازه؛ همین چیزهای ساده و معمولی و حداقلی. حتی همین‌ها را هم از ما دور کرده‌اند.

سبزی‌ها را می‌شورم. بوی شویدها خیلی خوب است؛ با خودش خاطرات دورِ زیادی می‌آورد. غذاهای خوشمزه، جمع‌های دوست‌داشتنی، لبخندهای واقعی. اما فکرها مثل موج‌های بی‌انتها می‌آیند و می‌آیند: اینکه ما محکوم به مهاجر بودن شده‌ایم، و همین خودش کافی است. این همه بارِ دیگر را چه کنیم؟ اینکه برای من چیزی برای جشن گرفتن وجود ندارد وقتی آن‌هایی که باید باشند، نیستند؛ وقتی می‌دانم بیشتر کسانی که دوستشان دارم، می‌شناسمشان، و نامشان را می‌دانم، در چه شرایطی هستند. وقتی خواب‌هایم اسیر شده‌اند و بیداری‌ام نگران است؛ وقتی تمرکزم هزار تکه شده و هیچ‌کدام از تکه‌ها به راهی نمی‌روند که می‌خواهم.

خیلی تلاش می‌کنم فقط به دستهِ ‌سبزی‌ای که در دستم است فکر کنم، به آن خاطرات شیرین، و به اینکه من دوباره روزی کوله‌ام را بر شانه می‌اندازم؛ اگر بتوانم.
Audio
Waltz of Dreamers
Andy Tallent
فرودگاه نشسته‌ام؛ در رفتن از این شهر به آن شهر و به این چند ماه ۲۰۲۶ فکر می‌کنم. به روزهایی که برای سرزمین‌مان دشوار بود؛ بسیار سخت و سنگین، از آن روزهایی که تاریخ کم به خود دیده. روزهایی که خبرها یکی پس از دیگری می‌آمدند تا چیزی را در درون آدم خاموش‌تر کنند؛ تا آخرین شعله‌ها را هم نشانه بگیرند. درد و غم، ردِ خود را تا عمیق‌ترین و ناشناخته‌ترین لایه‌های ما کشانده بودند و بی‌محابا جلوتر می‌رفتند.

با این همه، در میان همان روزهای سخت، اتفاق‌های کوچکی هم در دنیای کوچک من داشت رخ می‌داد. مصاحبه‌های هاروارد را باید جلو می‌بردم؛ باید از آینده و برنامه‌هایم حرف می‌زدم، درست در روزهایی که خودمان در پایین‌ترین نقطه‌های خود ایستاده بودیم و چشم‌انداز روشنی پیش‌رو نداشتیم. باید برای صحبت با جاش انگریست آماده می‌شدم، کارهای آخر تز را جمع‌و‌جور می‌کردم، دفاع می‌کردم، و از جایی که خانه می‌نامیدیم، باز دل می‌کندم.

اما این اتفاق‌ها، در روزهایی که حال سرزمین طور دیگری‌ست، به چشم نمی‌آیند. حتی در اوج معنا هم بی‌معنا می‌شوند. روی می‌دهند، اما انگار هرگز روی نداده‌اند. می‌آیند، اما انگار نیامده‌اند؛ بی‌آنکه مجالی برای شادی، مکث، یا حتی درست به زبان آوردن‌شان باشد.

روزهای طولانی‌ای بود؛ پر از حس‌های گوناگون، پر از رفت‌و‌برگشت‌های درونی، پر از صداهای دور. و من پناهگاهم دویدن بود. زیاد دویدم؛ در پایین‌ترین دماهایی که تا امروز تجربه کرده‌ام، در سردترین صبح‌ها و طوفانی‌ترین روزها. می‌دویدم تا بتوانم بخشی از خودم را جمع کنم؛ برای ادامه دادن، برای ایستادن، برای داشتنِ برنامه و چشم‌انداز، حتی وقتی چشم‌اندازی پیدا نبود. دویدم در روزهایی که تصویری روشن از عزیزان‌مان نداشتیم؛ میان تماس‌های یک‌طرفه و دیر‌به‌دیر، میان قطع شدن‌های پی‌درپی، میان هزار و یک نگرانی و کار مختلف. دویدم و به همه‌چیز فکر کردم. دویدم و به هیچ‌چیز فکر نکردم.

حالا تو فرودگاه نشسته‌ام؛ میان رفتن‌ها و رسیدن‌ها، میان خونه‌هایی که پشت سر می‌مانند و اونایی‌ که هنوز خونه نشده‌اند، میان گذشته و آینده. این راه هنوز ادامه دارد، و ما هنوز زنده‌ایم؛ شاید نه آن‌گونه که می‌خواستیم، نه آن‌قدر روشن که باید، اما هنوز با قدم‌هایی که راه را از تاریکی پس می‌گیرند، با نفس‌هایی که سخت و بریده‌بریده می‌آیند، و با چیزی کوچک در درونمان که با همه خستگی‌ها، با همه تاریکی‌ها، و با همه تلخی‌ها هنوز خاموش نشده.
از سیران و خانه پدری
من فصل‌های مختلفِ این درخت را دیده‌ام؛ شاخه‌های پنهانش در مه، برگ‌های پاییزیِ ریخته بر دامانش، و برفی را که آرام بر اندامش می‌نشست. داستانش را روی پلاکی کوچک روایت کرده بودند: بلوطِ سفیدِ قدیمیِ بازمانده از جنگل‌های هورت، از روزگاری پیش از خیابان‌ها، پیش از ساختمان‌ها، پیش از آمدن و رفتنِ آدم‌های بی‌شمار‌.

دورترین روایت‌ها می‌گویند که ساخت‌وسازِ نورث اَلِن را تاب آورده؛ بیش از صد و سی سال پیش از این. بعد اینجا مانده، ریشه دوانده، و خانه شده؛ خانه‌ای برای پرنده‌ها، سنجاب‌ها، و هزار موجودِ کوچک و بزرگِ دیگر. روی پلاک از خانواده‌اش، از بلوط‌های سفید دیگر، از دوام‌شان و زندگیِ بلندشان نوشته بودند. اما هیچ پلاکی نمی‌تواند آنچه را که این درخت دیده، به زبان بیاورد.

او نسل‌های مختلف آدم‌ها را دیده؛ آن‌هایی را که با شور و شوق و هزار فکر در سر آمدند، نشستند، گذشتند، رفتند، و جایشان را به دیگرانی دادند که آن‌ها هم آمدند و رفتند. دوستی‌ها را به نظاره نشسته بود و شاید سایه‌اش پناه گفت‌وگوهایی بوده که دیگر کسی به یاد نمی‌آورد؛ خنده‌هایی که دیگر نیستند، و حتی آدم‌هایی که تا به یادشان بیاورند.

اما از هفته پیش، دیگر فقط تنه‌اش ایستاده و آن هم به یاریِ ریشه‌هایش. از تنش همه‌چیز را گرفته‌اند؛ شاخه‌ها، برگ‌ها، سایه‌ها، و رقص با باد. چیزی از او همانجا ایستاده؛ سیاه، تنها، بی‌برگ‌. اما خاطره‌ها چه؟ با خاطره‌های این درخت چه می‌شود؟ با آن همه بهار و پاییز، آن همه پرنده و برف، آن همه رهگذر و مکث، آن همه آدم که زیر نگاهش آمده‌اند و رفته‌اند؟ آیا وقتی شاخه‌ها نمی‌مانند، خاطره‌ها هم فرو می‌ریزند، یا جایی در تنه، در بینابینِ حلقه‌های سالیان، و یا در ریشه‌های در عمقِ خاک، همچنان می‌مانند؟

دیر یا زود، خواه یا ناخواه، هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم مثل گذشته بمانیم. زمان شاخه‌ها را یکی‌یکی می‌گیرد؛ از تن، از جان، از خاطره، از آن تصویری که از خودمان داشته‌ایم. شاید این پیرِ بلوط حالا بیشتر از آنکه درخت باشد، نشانه است؛ نشانی از آنچه می‌ماند وقتی بخش بزرگی از خودمان را از دست داده‌ایم. از آن‌هایی که روزگاری پر از برگ و صدا و رفت‌وآمد بوده‌اند و حالا … .

آدم‌ها از کنارش رد می‌شوند؛ دانشجوها، استادها، رهگذران، آن‌هایی که دیرشان شده، آن‌هایی که شاید حتی نگاهش نمی‌کنند. او هنوز آنجاست؛ کنار خیابان، نه مثل قبل، نه حتی شبیه قبل؛ اما هنوز انگار چیزی از معنای ماندن را با خود نگه داشته. می‌گویند درخت‌ها و آدم‌ها خیلی شبیه هم‌اند.
رفتم پیش اون خانم ایتالیاییِ نونِ جِمِلی، چباتا گرفتم. بعد پیش بیل و قهوه ده روز آینده و یک قهوه هم برای همون لحظه. در محوطه دانشگاه، که این روزها خلوت‌تر از همیشه‌ست، نیمکتی پیدا کردم، یک ساعت و اندی نشستم، متن قبلی را نوشتم، فکر کردم، از خال‌خالوکه‌ای (کفشدوزک) که کنارم بود فیلم گرفتم و ازش پرسیدم: «ماله خال‌م له چو‌یه؟» و طبق عادت بچگی شروع کردم به شمردن «خال‌»هایش. زمان خیلی سریع گذشت و من باید برمی‌گشتم.

برگشتم آفیس. آخرین دورِ وسایل را جمع کردم. تمیزکاری‌های آخر را انجام دادم. رفتم بالا، کلیدها را به اَشلی تحویل دادم و با آفیسی که سه سال و دپارتمانی که پنج سال در آن بودم، خداحافظی کردم. جویل بود، او هم دیدم و ی گپی زدیم.

ابتدایی که بودیم، مدیر مدرسه‌مان، آقای ابوبکر کدخداقادری، هر سال در اولین صفِ سال بهمون می‌گفت: «چشم‌هایتان را ببندید و باز کنید؛ سال تمام شده؛ زمان خیلی سریع میگذرد» ما هم چند بار اینکارو می‌کردیم، اما هنوز همان‌جا بودیم؛ همون صف، همون حیاط، همون لحظه. بعدها که زمان گذشت، بیشتر و بیشتر متوجه شدم چه می‌گفت. زندگی همین‌طور می‌گذرد؛ چشم‌ها را می‌بندی و باز می‌کنی، و می‌بینی چند سال از جایی، از آدم‌هایی، و حتی از خودِ قبلی‌ت گذشته‌ای.

برگشتم خونه. کمی صبر کردم تا گرما کمتر شه. بعد کفش‌هایم را برداشتم و رفتم چهل‌ونهمین نیم‌ماراتنم تو این شهر را دویدم؛ و سریع‌ترین‌شان را. آهو دیدم، گاوها رو، و از کنار گندمزار رد شدم و ردِ باد را بر تنِ گندم‌ها دیدم؛ و ناگهان بچگی‌ها آمدند، روزهای دور، مزرعه‌، صداها، و آن همه خاطره‌ای که آدم فکر می‌کنه جایی جا گذاشته، اما کافیه باد به تنِ گندمزار بخورد تا همه‌شان برگردند.

روزهای ما تو این شهر به شماره افتاده‌اند. هر چیزی انگار دارد شکل آخرین به خودش می‌گیرد: آخرین قهوه‌ها، اخرین دیدارها، آخرین مسیرها، آخرین عکس‌ها، آخرین دویدن‌ها از کنار جاهایی که دیگر قرار نیست از کنارشان بگذریم. و تا به خودمان می‌جنبیم همه چی «آخرین» می‌شود.
باروبندیلِ خونه‌‌مون را اندازه یک مینی‌ون کردیم، خانه‌به‌دوش رهسپار شرق شدیم؛ از پنسیلوانیای سرسبز و استیت کالجِ زیبا، به سوی کرانه‌های آبیِ آتلانتیک شمالی. آدم وقت رفتن می‌فهمد بارِ چه چیزهایی را با خودش می‌‌کشد؛ آن‌چیز‌هایی که در کارتن و چمدان جا نمی‌شوند و دست بر قضا سنگین هستند، بسیار سنگین حتی اگه به روی خود نیاری، و می‌توانند بیشتر کمرِ آدمی را خم کنند و بر شونه‌ها سنگینی: خاطره‌ها، دل‌بستگی‌ها، دوستی‌ها.

بین راه، مسیر را یکی دو ساعت کج کردیم و شب را در روستایی دور افتاده در ارتفاعات کنتیکت، کنار دریاچه واراماگ، موندیم؛ جایی که انگار زمان و مکان از میانه قرن نوزدهم، در گوشه‌ای میان کوه‌های آلپ، جایی بین اتریش و سوئیس، جا مانده بود. صبح، کنار فنجان قهوه‌‌م، در ته‌مانده‌هایش، دنبال نشانه‌ای از خانه می‌گشتم؛ شاید هم دنبال این بودم که ببینم این رفتنِ تازه، ما را به کجا خواهد برد. به مقصد رسیده‌ایم و حالا قرار است اینجا را برای چند سال آینده، خانه بنامیم؛ جایی که هنوز غریبه است، همه چیز‌ش جدید است، هیچ چیزش برای من اشنا نیست اما شاید آرام‌آرام مسیرها، پنجره‌ها، حتی همین درخت روبروی پنجره‌مان، و قهوه‌ فروشی‌هایش، با من آشنا شوند.

این است مهاجر بودن؛ دل کندن، دل دادن، و دوباره دل کندن. هر بار سبک کردن بارِ خانه، و در همان حال سنگین‌تر شدن از خاطره‌ها. رفتن از جایی که دیگر مال تو نیست، حتی اگه عاشقش بوده باشی، رسیدن به جایی که هنوز نمی‌دانی قرار است چه بخشی از تو را در خودش نگه دارد، اگر بتواند، اگر بتوانی.

ببینیم فالِ قهوه این بار چه برایمان دیده.
دو هفته‌ست اینجاییم و روزها پشتِ سرِ هم، می‌دوند؛ بی‌آنکه فرصت بدهند کمی درنگ کنی و ببینی دقیقا چه شدند، کجا رفتند. اینجا صبح‌ها زودتر شروع می‌شوند. قدم‌ها تندترند، مکالمه‌ها کوتاه‌تر، لبخندها فشرده‌تر. دارم به ایمیل‌های تقریبا هر روزه پنج‌و‌نیم صبح عادت می‌کنم و بیشتر و بیشتر متوجه می‌شم که روز خیلی پیش از من، کار خودش را شروع کرده. همه چی سریع شده. انگار نوار زندگی را با سرعتی چند برابر پخش می‌کنند و تو باید روی همان دور تند، راهی برای نفس‌کشیدن و برای زندگی کردن پیدا کنی.

اما من اینجا نیستم که شهر را فقط با سرعت بشناسم. می‌خوام این شهر را بی‌نقشه یاد بگیرم، آرام و بی‌عجله؛ میخوام هر بار راه تازه‌ای بروم، مسیر را کمی کج کنم، پنجره‌‌‌ای تازه ببینم، درختی را به خاطر بسپارم، و آرام‌آرام نسبت خودم را با این شهر، با آدم‌هایش، صداهایش، و حتی با سکوتش پیدا کنم. عمیق‌تر از این حتی؛ شهر را فقط نمیخوام بشناسم، بلکه میخوام رابطه‌مان را پیدا کنم و آرام‌آرام بسازم؛ با نونوایی‌های این سمت و آن‌سمت شهر، با بوی صبحگاهیِ قهوهِ تازه بر‌شته‌شده، با کتاب‌فروشی‌هایی که شاید گوشه‌ای از خودم را در قفسه‌های زیرزمین کتاب‌های دست دومشان و یا لابه‌لای سطور پیدا کنم؛ با مسیرهایی که در آنها قدم می‌زنم و میدوم و فکر میکنم؛ با کافه‌هایی که شاید روزی نشانیِ مکث شوند، پناهِ چند ساعت سکوت و شاهد تصمیم‌های مهم.

نمیدانم این نقشه‌ست یا بی‌نقشگی، اما میدانم من تا زمانی زنده‌ام که جایی برای گم شدن بگذارم، برای اشتباه رفتن، برای پیدا کردن مسیری که در هیچ برنامه‌ای نبود و حتی برای گاهی بی‌هدف رفتن. باید به دنبال نسبت تازه‌ای با زمان باشم، با سرعت بیرون، و با صدایی درونی که آرام‌تر راه رفتن را یادآوری می‌کند. شاید مثل وال‌ها که باید هر از گاهی به سطح بیایند و نفس بگیرند، ما هم در دلِ این همه کار و سرعت و رفتن، به مکث‌هایی کوچک نیاز داریم؛ تا در این شتابِ جهانِ اطراف، سهمی کوچک، اما بسیار مهم، از زندگی را پس بگیریم.