پنج سال است که «کابوسی» تکراری را بارها و بارها میبینم؛ کابوسی که چند بار برای سیران و مژگان هم تعریفش کردهام. گاهی با گریه از خواب بیدار میشوم و گاهی با اندوهی سنگین. روایت این کابوس در ایران میگذرد — چیزی که در یک دنیای موازیِ معمولی، شاید بهسادگی قابل حل بود، اما اینجا…!
در این مدت یکی دیگه اومده؛ کابوسی که انگار ادامهٔ همان قبلیست، اما عریانتر و خشنتر و من هم بیپناهتر شدهام. باز هم در سرزمینمان است. من برگشتهام آنجا؛ نه برنامهای داشتهام، نه آمادگیای. هیچ وسیلهٔ ارتباطیای نیست؛ نه تلفن، نه اینترنت، نه راهی برای خبر گرفتن، نه راهی برای خبر دادن. یکباره پرتاب شدهام وسط موقعیتی که نمیدانم چطور واردش شدهام و نمیدانم چطور باید ازش بیرون بیایم. حس درماندگی، گمبودن، و ناامنیِ مطلق. انگار هرچه ساخته بودم — هر فاصلهای که فکر میکردم بین خودم و آن کابوس کذایی گذاشتهام — در یک لحظه فرو میریزد؛ رنجآور است، خفهکننده.
آنچه تو خواب اینگونه مرا از درون عذاب میدهد، چیزی خیالی یا اغراقشده نیست. این، زندگیِ روزمرهی خیلیها در ایران است. همین حالا؛ همین لحظه و این است که همهچیز را غیرقابل تحملتر میکند. من فقط خوابش را میبینم، اما خیلیها آن را زندگی میکنند. کابوسِ من و ما از دنیای خواب بیرون جسته؛ دیگر فقط یک خوابِ تلخِ گذرا نیست، بلکه تجربهای جمعی و زیسته است. و به قضای روزگار، سهم من از آن، خواب شده و سهم بیداریاش افتاده بر دوش مردمان یک سرزمین. چطور میشود از «من» حرف بزنم، وقتی رنج «ما» آنقدر عمیق و گسترده است.
مایی که خواستهمان چیز پیچیدهای نیست: یک زندگی معمولی، یک زندگی آزاد. و پاسخ این خواستهها چیست؟ گلوله و خاک سرد برای آنها که ماندهاند. و دوری و بیوطنی برای ما که رفتهایم. اهریمنان داخل بیهیچ تردیدی میکشند؛ و بعد اینجا، طرفدارانشان با وقاحتی باورنکردنی، با خندههای سرد و خودبزرگبینیشان، خون را میشویند و نان را به خون میزنند. اینها واقعاً چه هستند؟ چی هستند؟ یکی از آن دیگری کثیفتر؛ کثافت محض.
در این مدت یکی دیگه اومده؛ کابوسی که انگار ادامهٔ همان قبلیست، اما عریانتر و خشنتر و من هم بیپناهتر شدهام. باز هم در سرزمینمان است. من برگشتهام آنجا؛ نه برنامهای داشتهام، نه آمادگیای. هیچ وسیلهٔ ارتباطیای نیست؛ نه تلفن، نه اینترنت، نه راهی برای خبر گرفتن، نه راهی برای خبر دادن. یکباره پرتاب شدهام وسط موقعیتی که نمیدانم چطور واردش شدهام و نمیدانم چطور باید ازش بیرون بیایم. حس درماندگی، گمبودن، و ناامنیِ مطلق. انگار هرچه ساخته بودم — هر فاصلهای که فکر میکردم بین خودم و آن کابوس کذایی گذاشتهام — در یک لحظه فرو میریزد؛ رنجآور است، خفهکننده.
آنچه تو خواب اینگونه مرا از درون عذاب میدهد، چیزی خیالی یا اغراقشده نیست. این، زندگیِ روزمرهی خیلیها در ایران است. همین حالا؛ همین لحظه و این است که همهچیز را غیرقابل تحملتر میکند. من فقط خوابش را میبینم، اما خیلیها آن را زندگی میکنند. کابوسِ من و ما از دنیای خواب بیرون جسته؛ دیگر فقط یک خوابِ تلخِ گذرا نیست، بلکه تجربهای جمعی و زیسته است. و به قضای روزگار، سهم من از آن، خواب شده و سهم بیداریاش افتاده بر دوش مردمان یک سرزمین. چطور میشود از «من» حرف بزنم، وقتی رنج «ما» آنقدر عمیق و گسترده است.
مایی که خواستهمان چیز پیچیدهای نیست: یک زندگی معمولی، یک زندگی آزاد. و پاسخ این خواستهها چیست؟ گلوله و خاک سرد برای آنها که ماندهاند. و دوری و بیوطنی برای ما که رفتهایم. اهریمنان داخل بیهیچ تردیدی میکشند؛ و بعد اینجا، طرفدارانشان با وقاحتی باورنکردنی، با خندههای سرد و خودبزرگبینیشان، خون را میشویند و نان را به خون میزنند. اینها واقعاً چه هستند؟ چی هستند؟ یکی از آن دیگری کثیفتر؛ کثافت محض.
چه جوانانی، چه فرزندانی، چه رویاهایی
ای نگهبانان،
که شمارشان از عدد گذشت
و خونشان و اندوهشان و غمشان
از کوچه به کوچه،
از شهر به شهر،
از سینهِ خاک
تا وجدانِ جهانِ «بیدار»،
را به سوگ نشاند.
اینها شجاعترینها بودند —
ای نگهبانان
ای نگهبانان،
که شمارشان از عدد گذشت
و خونشان و اندوهشان و غمشان
از کوچه به کوچه،
از شهر به شهر،
از سینهِ خاک
تا وجدانِ جهانِ «بیدار»،
را به سوگ نشاند.
اینها شجاعترینها بودند —
ای نگهبانان
اینسو جلادانِ پست و لجن که در تاریکی دندان در گلوی مردم فرو بردهاند و خون را بر تمامِ سرزمینمان چکاندهاند؛ آنسو هم در روژآوا، اهریمنان دوباره از خون جان گرفتهاند و برخاستهاند — با چهرهای دیگر، با همان زبانِ مرگ.
موج ٥٢
Olafur Arnalds – Lynn's Theme
پاهایم زود خسته میشوند — نه از راه، که از وزنِ اندوهی که این اهریمنان بر تنِ ما نهادهاند. چشمهایم نیز چنیناند؛ هر بار که باز میشوند، نامِ جوانانی را میبینند که کشتهاند. تصویرها و ویدیوهایی میبینند که هرگز نباید دیده میشد — نه در هیچ زمانهای، نه حتی در تاریکترین فصلهای تاریخ. رشتهِ افکارم در هم میپیچد، کلافی کور که راهِ گشایش ندارد. برای آنکه دیوانه نشوم، میخواهم بخوابم و میخوابم.
میخوابم، اما خوابهایم هم اسیرند؛ راهِ فراری ندارند و در خود میتنند، همان کلاف بسته که دیگر باز نمیشود. ترس و غم و درد در وجودم لانه میکند و تنها پناهی که میماند، بیدار شدن است — بیدار ماندن. با چشمهایی پر از اشک بیدار میشوم و بیدار میمانم؛ من اینجا ماندهام، ما اینجا ماندهایم — معلق میانِ خوابی که کابوسِ کشتار است و بیداریای که شاهدِ آن.
تا وقتی این اهریمنان هستند و خوابهای شومی که برای سرزمینمان دیدهاند ادامه دارد، نه بیداری جایی برای ماست و نه خواب؛ نه این خاک و نه هیچجای دیگر. ما محکوم به پیروزیایم، تنها راهِ کاستن از این درد و رنج و غم.
میخوابم، اما خوابهایم هم اسیرند؛ راهِ فراری ندارند و در خود میتنند، همان کلاف بسته که دیگر باز نمیشود. ترس و غم و درد در وجودم لانه میکند و تنها پناهی که میماند، بیدار شدن است — بیدار ماندن. با چشمهایی پر از اشک بیدار میشوم و بیدار میمانم؛ من اینجا ماندهام، ما اینجا ماندهایم — معلق میانِ خوابی که کابوسِ کشتار است و بیداریای که شاهدِ آن.
تا وقتی این اهریمنان هستند و خوابهای شومی که برای سرزمینمان دیدهاند ادامه دارد، نه بیداری جایی برای ماست و نه خواب؛ نه این خاک و نه هیچجای دیگر. ما محکوم به پیروزیایم، تنها راهِ کاستن از این درد و رنج و غم.
واژهها هستند و بسیارند؛ اما در برابرِ آنچه بر سرِ فرزندانِ این سرزمین آمده، زبان کم میآورد؛ درد از ظرفِ کلمه بزرگتر است؛ از زبان، و حتی از گنجایشِ قلبِ همهی ما.
و آنچه آنان میخواهند، بسیار ساده است و روشن — اگر شنیده شود: بیهیچ «منمن»ی.
کاش فقط یکبار — بیحاشیه، بیمرز، بیمحاسبه — میدیدیم و بیطرف نمیماندیم. قالبها تهی شدهاند، اندیشهها بیراه رفتهاند، و آدمها فقط ادعا، اگر در برابر این زخم سکوت کنند. سکوت دیگر بیطرفی نیست؛ همدستی ست — در سمتِ شر.
و آنچه آنان میخواهند، بسیار ساده است و روشن — اگر شنیده شود: بیهیچ «منمن»ی.
کاش فقط یکبار — بیحاشیه، بیمرز، بیمحاسبه — میدیدیم و بیطرف نمیماندیم. قالبها تهی شدهاند، اندیشهها بیراه رفتهاند، و آدمها فقط ادعا، اگر در برابر این زخم سکوت کنند. سکوت دیگر بیطرفی نیست؛ همدستی ست — در سمتِ شر.
Jóhannsson: A Sparrow Alighted upon our Shoulder
Jóhann Jóhannsson
A Sparrow Alighted upon our Shoulder
Jóhann Jóhannsson
Jóhann Jóhannsson
روزنگار
شب، ساعت شارژ نداشت و از دستم درآوردم. ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیدم سیران دو بار زنگ زده، نشانهای روشن از خبری مهم. مژگان را بیدار کردم. سیران باز تماس گرفت و بعد تا ساعت ده در دل اخبار غرق شدیم. رفتم دو، به امید آنکه تا برمیگردم خبرها تایید شده باشه؛ بهار نزدیک شده.
بالاخره پا شدیم و شادی کردیم — همچون همهِ فرزندان این سرزمین. لباس پوشیدیم و رفتیم شیرینی بگیریم؛ یادم نمیاد برای هیچ اتفاقی در زندگی چنین کرده باشم.
قدم زدیم و از امید و آرزوها گفتیم و اینکه این راهِ پرخطر، کمهزینه و روشن به سرانجام برسد. با جان، کیمیا، پال، یونس، و گبی پیامهایی رد و بدل شد و این روز، هرچند ساده، اما بسیار خوشخبر، در حافظه تاریخی ما ثبت شد — از این روزها بیش باد و نزدیک باد، تا روز آزادی؛ تا بهاری که خیلی نزدیک شده.
شب، ساعت شارژ نداشت و از دستم درآوردم. ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیدم سیران دو بار زنگ زده، نشانهای روشن از خبری مهم. مژگان را بیدار کردم. سیران باز تماس گرفت و بعد تا ساعت ده در دل اخبار غرق شدیم. رفتم دو، به امید آنکه تا برمیگردم خبرها تایید شده باشه؛ بهار نزدیک شده.
بالاخره پا شدیم و شادی کردیم — همچون همهِ فرزندان این سرزمین. لباس پوشیدیم و رفتیم شیرینی بگیریم؛ یادم نمیاد برای هیچ اتفاقی در زندگی چنین کرده باشم.
قدم زدیم و از امید و آرزوها گفتیم و اینکه این راهِ پرخطر، کمهزینه و روشن به سرانجام برسد. با جان، کیمیا، پال، یونس، و گبی پیامهایی رد و بدل شد و این روز، هرچند ساده، اما بسیار خوشخبر، در حافظه تاریخی ما ثبت شد — از این روزها بیش باد و نزدیک باد، تا روز آزادی؛ تا بهاری که خیلی نزدیک شده.
من از آن آدمهایی هستم که میتوانم روزها حرف نزنم و هیچ کمبودی حس نکنم؛ سکوت برایم نه فقط غریبه نیست، بلکه همیشه از حرف زدن آسانتر بوده است. کلمهها معمولاً برای من با مکث میآیند، با تردید، با صرف انرژی بسیار. اما این روزها حتی با غریبهها هم حرف میزنم. نه چون ناگهان اجتماعیتر یا پرحرفتر شدهام، بلکه چون احساس میکنم وظیفهای دارم: اینکه پژواک صدای واقعی مردمی باشم که اگرچه با جان و با شجاعتشان صدای خود را به گوش جهان رساندهاند، باز هم لازم است صداها و فریادهایشان تکرار و بازتاب داده شود؛ تا حقیقت را نتوان در همان تاریکیای که برایش ساختهاند دفن کرد.
فرقی نمیکند طرف مقابلم دندانپزشک و دستیارش باشند، یا استاد و دانشجو، یا رانندهی اوبرِ چند شب پیش که بابت آنچه بر سر «مدرسه» آمده بود عذرخواهی میکرد. وقتی برایش از چهرهی عریان رژیم گفتیم، از آن خاموشی مطلق، از کشتار و از جنایتهایی که حتی شنیدنشان هم آدمی را از درون فلج میکند؛ وقتی از فاصلهی عظیم میان واقعیتِ زیستهی مردم و تصویری گفتیم که رسانهها و عاملان این اهریمنان به جهان عرضه میکنند؛ از اینکه رنج یک ملت، وقتی به زبانهای دیگر ترجمه میشود، چگونه تکهتکه و بیجان میشود، در پایان گفت: «من هیچکدام از اینها را، جز ماجرای مدرسه، نمیدانستم» و من فکر کردم این ندانستنِ صادقانه، دستکم برای آدمهای عادیِ چند هزار مایل آنسوتر، قابل فهم است. جهان پر است از آدمهایی که فرصت، زمینه، یا آگاهی کافی برای فهمیدنِ همهی زخمهای این دنیا را ندارند. این ندانستن، تا وقتی صادقانه باشد، قابل درک است. اما برای من، دستکم، وظیفهای وجود دارد: اینکه تا جایی که میتوانم، روایت را از دست تحریف پس بگیرم.
روایتِ آنهایی را که خود را آگاه، اخلاقی، یا طرفدار حقیقت معرفی میکنند، اما چنان بر تکهای کوچک از واقعیت خیره میمانند که تصویر اصلی محو میشود. کسانی که آنقدر در بازیهای ایدئولوژیک خودشان غرقاند که دیگر مردم و خواستههایشان را نمیبینند؛ فقط آن بخشی از صحنه را میبینند که به روایت محبوبشان خدمت میکند. آنها در اسارتِ پیشفرضهایی ماندهاند که ریشه در واقعیت ندارند، و همان پیشفرضها را دوباره به جهان مخابره میکنند.
این چند ماه اخیر برای من خیلی چیزها را روشنتر کرده است. روشن کرده که در لحظهای که حقیقت اینهمه عریان است، هرکداممان کجا میایستیم و کجا را میبینیم. روشن کرده که همهی آن «ادعاها» دربارهی ارزشهای والا، آزادی، و اخلاق، آیا در لحظهی آزمون هم پابرجا میمانند یا نه. اگر نمانند، چیزی نیستند جز آرایشِ فریبندهی کلماتِ تهی. شرافتِ آدمها را باید در بزنگاهها شناخت، نه در شعارها و روزهای خوشی.
و شاید دشوارترین بخش ماجرا این باشد که این پرسش را فقط از دیگران نپرسی، از خودت هم بپرسی. من این مدت هر روز، در حد توان خودم، سعی کردهام خودم را هم بیطرفانهتر واکاوی کنم؛ ببینم کجا سادهلوح بودهام، کجا فریب ظاهر را خوردهام، و کجا میان ژست اخلاقی و اخلاق واقعی فرق نگذاشتهام. جنگیدن با عقاید خود آسان نیست، اما ضروری است. شاید برای همین است که من، با همهی میل طبیعیام به سکوت، این روزها بیشتر حرف میزنم. چون بعضی سکوتها دیگر سکوت نیستند؛ خیانتاند. خیانت به ارزشهایی که به آنها باور داری، به صداهایی که خاموش شدهاند و میشوند، و به رنج بیپایان مردمی که هنوز زیر آوارِ حقیقتِ تحریفشده ماندهاند.
فرقی نمیکند طرف مقابلم دندانپزشک و دستیارش باشند، یا استاد و دانشجو، یا رانندهی اوبرِ چند شب پیش که بابت آنچه بر سر «مدرسه» آمده بود عذرخواهی میکرد. وقتی برایش از چهرهی عریان رژیم گفتیم، از آن خاموشی مطلق، از کشتار و از جنایتهایی که حتی شنیدنشان هم آدمی را از درون فلج میکند؛ وقتی از فاصلهی عظیم میان واقعیتِ زیستهی مردم و تصویری گفتیم که رسانهها و عاملان این اهریمنان به جهان عرضه میکنند؛ از اینکه رنج یک ملت، وقتی به زبانهای دیگر ترجمه میشود، چگونه تکهتکه و بیجان میشود، در پایان گفت: «من هیچکدام از اینها را، جز ماجرای مدرسه، نمیدانستم» و من فکر کردم این ندانستنِ صادقانه، دستکم برای آدمهای عادیِ چند هزار مایل آنسوتر، قابل فهم است. جهان پر است از آدمهایی که فرصت، زمینه، یا آگاهی کافی برای فهمیدنِ همهی زخمهای این دنیا را ندارند. این ندانستن، تا وقتی صادقانه باشد، قابل درک است. اما برای من، دستکم، وظیفهای وجود دارد: اینکه تا جایی که میتوانم، روایت را از دست تحریف پس بگیرم.
روایتِ آنهایی را که خود را آگاه، اخلاقی، یا طرفدار حقیقت معرفی میکنند، اما چنان بر تکهای کوچک از واقعیت خیره میمانند که تصویر اصلی محو میشود. کسانی که آنقدر در بازیهای ایدئولوژیک خودشان غرقاند که دیگر مردم و خواستههایشان را نمیبینند؛ فقط آن بخشی از صحنه را میبینند که به روایت محبوبشان خدمت میکند. آنها در اسارتِ پیشفرضهایی ماندهاند که ریشه در واقعیت ندارند، و همان پیشفرضها را دوباره به جهان مخابره میکنند.
این چند ماه اخیر برای من خیلی چیزها را روشنتر کرده است. روشن کرده که در لحظهای که حقیقت اینهمه عریان است، هرکداممان کجا میایستیم و کجا را میبینیم. روشن کرده که همهی آن «ادعاها» دربارهی ارزشهای والا، آزادی، و اخلاق، آیا در لحظهی آزمون هم پابرجا میمانند یا نه. اگر نمانند، چیزی نیستند جز آرایشِ فریبندهی کلماتِ تهی. شرافتِ آدمها را باید در بزنگاهها شناخت، نه در شعارها و روزهای خوشی.
و شاید دشوارترین بخش ماجرا این باشد که این پرسش را فقط از دیگران نپرسی، از خودت هم بپرسی. من این مدت هر روز، در حد توان خودم، سعی کردهام خودم را هم بیطرفانهتر واکاوی کنم؛ ببینم کجا سادهلوح بودهام، کجا فریب ظاهر را خوردهام، و کجا میان ژست اخلاقی و اخلاق واقعی فرق نگذاشتهام. جنگیدن با عقاید خود آسان نیست، اما ضروری است. شاید برای همین است که من، با همهی میل طبیعیام به سکوت، این روزها بیشتر حرف میزنم. چون بعضی سکوتها دیگر سکوت نیستند؛ خیانتاند. خیانت به ارزشهایی که به آنها باور داری، به صداهایی که خاموش شدهاند و میشوند، و به رنج بیپایان مردمی که هنوز زیر آوارِ حقیقتِ تحریفشده ماندهاند.
ای نگهبانان، بهار از دل زمستانِ سخت تاریک و سرد برخاسته و فرزندان این سرزمین و همه ساکنانش چشم به کرانههای امید دوختهاند؛ به آغوش گرم بهار و شکفتن آزادی. شما ریشههای همین جوانههایید که با هر بهار سر برمیآورند — شما که به نبردِ زمستان و اهریمن رفتهاید، در رگهای این خاک.
همه گفتند که جشن بگیرید! برگشتم خونه و بعد از کلی تقلا، بالاخره دو دقیقه تونستیم با هم حرف بزنیم. سیران گفت تمام آن دو ساعت را تلاش کرده بود وصل شود؛ شاید تصویری ببیند، شاید چیزی بشنود، اما دریغ از حتی یک جمله، حتی یک تصویر واضح. با اینکه از قبل هزار جور راه و وسیله جور کرده بودند. آهی کشیدیم. به مامان گفتم: ببین، این دکترا را برای شما گرفتم؛ ببینم کی میشود در زندگی کاری هم برای خودم بکنم! لبخندی بر لبانشان نشاندم، اما حتی همان لبخند را هم درست ندیدم.
امروز صبح زود بیدار شدهام که آش درست کنم و به این همه سالِ رفته فکر نکنم؛ به داستانهایی که سرِ تمام شدن نداشتند و هنوز هم ندارند، به پنج سال گذشته، به اینکه بهزودی باید برویم مداری شرقیتر، و از همه مهمتر، به مهاجر بودن در این روزهای سخت دنیا. به اینکه چرا باید در حسرت دیدن تصویری روشن از عزیزانمان بمانیم. چرا نباید بتوانیم یک دقیقه، دور از هیاهوی جهان، بنشینیم و ببینیم امسال مامان چه کاشته، چه چیزهایی سبز شدهاند، چند بار آش دوغ خوردهاند با سبزی تازه؛ همین چیزهای ساده و معمولی و حداقلی. حتی همینها را هم از ما دور کردهاند.
سبزیها را میشورم. بوی شویدها خیلی خوب است؛ با خودش خاطرات دورِ زیادی میآورد. غذاهای خوشمزه، جمعهای دوستداشتنی، لبخندهای واقعی. اما فکرها مثل موجهای بیانتها میآیند و میآیند: اینکه ما محکوم به مهاجر بودن شدهایم، و همین خودش کافی است. این همه بارِ دیگر را چه کنیم؟ اینکه برای من چیزی برای جشن گرفتن وجود ندارد وقتی آنهایی که باید باشند، نیستند؛ وقتی میدانم بیشتر کسانی که دوستشان دارم، میشناسمشان، و نامشان را میدانم، در چه شرایطی هستند. وقتی خوابهایم اسیر شدهاند و بیداریام نگران است؛ وقتی تمرکزم هزار تکه شده و هیچکدام از تکهها به راهی نمیروند که میخواهم.
خیلی تلاش میکنم فقط به دستهِ سبزیای که در دستم است فکر کنم، به آن خاطرات شیرین، و به اینکه من دوباره روزی کولهام را بر شانه میاندازم؛ اگر بتوانم.
امروز صبح زود بیدار شدهام که آش درست کنم و به این همه سالِ رفته فکر نکنم؛ به داستانهایی که سرِ تمام شدن نداشتند و هنوز هم ندارند، به پنج سال گذشته، به اینکه بهزودی باید برویم مداری شرقیتر، و از همه مهمتر، به مهاجر بودن در این روزهای سخت دنیا. به اینکه چرا باید در حسرت دیدن تصویری روشن از عزیزانمان بمانیم. چرا نباید بتوانیم یک دقیقه، دور از هیاهوی جهان، بنشینیم و ببینیم امسال مامان چه کاشته، چه چیزهایی سبز شدهاند، چند بار آش دوغ خوردهاند با سبزی تازه؛ همین چیزهای ساده و معمولی و حداقلی. حتی همینها را هم از ما دور کردهاند.
سبزیها را میشورم. بوی شویدها خیلی خوب است؛ با خودش خاطرات دورِ زیادی میآورد. غذاهای خوشمزه، جمعهای دوستداشتنی، لبخندهای واقعی. اما فکرها مثل موجهای بیانتها میآیند و میآیند: اینکه ما محکوم به مهاجر بودن شدهایم، و همین خودش کافی است. این همه بارِ دیگر را چه کنیم؟ اینکه برای من چیزی برای جشن گرفتن وجود ندارد وقتی آنهایی که باید باشند، نیستند؛ وقتی میدانم بیشتر کسانی که دوستشان دارم، میشناسمشان، و نامشان را میدانم، در چه شرایطی هستند. وقتی خوابهایم اسیر شدهاند و بیداریام نگران است؛ وقتی تمرکزم هزار تکه شده و هیچکدام از تکهها به راهی نمیروند که میخواهم.
خیلی تلاش میکنم فقط به دستهِ سبزیای که در دستم است فکر کنم، به آن خاطرات شیرین، و به اینکه من دوباره روزی کولهام را بر شانه میاندازم؛ اگر بتوانم.
فرودگاه نشستهام؛ در رفتن از این شهر به آن شهر و به این چند ماه ۲۰۲۶ فکر میکنم. به روزهایی که برای سرزمینمان دشوار بود؛ بسیار سخت و سنگین، از آن روزهایی که تاریخ کم به خود دیده. روزهایی که خبرها یکی پس از دیگری میآمدند تا چیزی را در درون آدم خاموشتر کنند؛ تا آخرین شعلهها را هم نشانه بگیرند. درد و غم، ردِ خود را تا عمیقترین و ناشناختهترین لایههای ما کشانده بودند و بیمحابا جلوتر میرفتند.
با این همه، در میان همان روزهای سخت، اتفاقهای کوچکی هم در دنیای کوچک من داشت رخ میداد. مصاحبههای هاروارد را باید جلو میبردم؛ باید از آینده و برنامههایم حرف میزدم، درست در روزهایی که خودمان در پایینترین نقطههای خود ایستاده بودیم و چشمانداز روشنی پیشرو نداشتیم. باید برای صحبت با جاش انگریست آماده میشدم، کارهای آخر تز را جمعوجور میکردم، دفاع میکردم، و از جایی که خانه مینامیدیم، باز دل میکندم.
اما این اتفاقها، در روزهایی که حال سرزمین طور دیگریست، به چشم نمیآیند. حتی در اوج معنا هم بیمعنا میشوند. روی میدهند، اما انگار هرگز روی ندادهاند. میآیند، اما انگار نیامدهاند؛ بیآنکه مجالی برای شادی، مکث، یا حتی درست به زبان آوردنشان باشد.
روزهای طولانیای بود؛ پر از حسهای گوناگون، پر از رفتوبرگشتهای درونی، پر از صداهای دور. و من پناهگاهم دویدن بود. زیاد دویدم؛ در پایینترین دماهایی که تا امروز تجربه کردهام، در سردترین صبحها و طوفانیترین روزها. میدویدم تا بتوانم بخشی از خودم را جمع کنم؛ برای ادامه دادن، برای ایستادن، برای داشتنِ برنامه و چشمانداز، حتی وقتی چشماندازی پیدا نبود. دویدم در روزهایی که تصویری روشن از عزیزانمان نداشتیم؛ میان تماسهای یکطرفه و دیربهدیر، میان قطع شدنهای پیدرپی، میان هزار و یک نگرانی و کار مختلف. دویدم و به همهچیز فکر کردم. دویدم و به هیچچیز فکر نکردم.
حالا تو فرودگاه نشستهام؛ میان رفتنها و رسیدنها، میان خونههایی که پشت سر میمانند و اونایی که هنوز خونه نشدهاند، میان گذشته و آینده. این راه هنوز ادامه دارد، و ما هنوز زندهایم؛ شاید نه آنگونه که میخواستیم، نه آنقدر روشن که باید، اما هنوز با قدمهایی که راه را از تاریکی پس میگیرند، با نفسهایی که سخت و بریدهبریده میآیند، و با چیزی کوچک در درونمان که با همه خستگیها، با همه تاریکیها، و با همه تلخیها هنوز خاموش نشده.
با این همه، در میان همان روزهای سخت، اتفاقهای کوچکی هم در دنیای کوچک من داشت رخ میداد. مصاحبههای هاروارد را باید جلو میبردم؛ باید از آینده و برنامههایم حرف میزدم، درست در روزهایی که خودمان در پایینترین نقطههای خود ایستاده بودیم و چشمانداز روشنی پیشرو نداشتیم. باید برای صحبت با جاش انگریست آماده میشدم، کارهای آخر تز را جمعوجور میکردم، دفاع میکردم، و از جایی که خانه مینامیدیم، باز دل میکندم.
اما این اتفاقها، در روزهایی که حال سرزمین طور دیگریست، به چشم نمیآیند. حتی در اوج معنا هم بیمعنا میشوند. روی میدهند، اما انگار هرگز روی ندادهاند. میآیند، اما انگار نیامدهاند؛ بیآنکه مجالی برای شادی، مکث، یا حتی درست به زبان آوردنشان باشد.
روزهای طولانیای بود؛ پر از حسهای گوناگون، پر از رفتوبرگشتهای درونی، پر از صداهای دور. و من پناهگاهم دویدن بود. زیاد دویدم؛ در پایینترین دماهایی که تا امروز تجربه کردهام، در سردترین صبحها و طوفانیترین روزها. میدویدم تا بتوانم بخشی از خودم را جمع کنم؛ برای ادامه دادن، برای ایستادن، برای داشتنِ برنامه و چشمانداز، حتی وقتی چشماندازی پیدا نبود. دویدم در روزهایی که تصویری روشن از عزیزانمان نداشتیم؛ میان تماسهای یکطرفه و دیربهدیر، میان قطع شدنهای پیدرپی، میان هزار و یک نگرانی و کار مختلف. دویدم و به همهچیز فکر کردم. دویدم و به هیچچیز فکر نکردم.
حالا تو فرودگاه نشستهام؛ میان رفتنها و رسیدنها، میان خونههایی که پشت سر میمانند و اونایی که هنوز خونه نشدهاند، میان گذشته و آینده. این راه هنوز ادامه دارد، و ما هنوز زندهایم؛ شاید نه آنگونه که میخواستیم، نه آنقدر روشن که باید، اما هنوز با قدمهایی که راه را از تاریکی پس میگیرند، با نفسهایی که سخت و بریدهبریده میآیند، و با چیزی کوچک در درونمان که با همه خستگیها، با همه تاریکیها، و با همه تلخیها هنوز خاموش نشده.
من فصلهای مختلفِ این درخت را دیدهام؛ شاخههای پنهانش در مه، برگهای پاییزیِ ریخته بر دامانش، و برفی را که آرام بر اندامش مینشست. داستانش را روی پلاکی کوچک روایت کرده بودند: بلوطِ سفیدِ قدیمیِ بازمانده از جنگلهای هورت، از روزگاری پیش از خیابانها، پیش از ساختمانها، پیش از آمدن و رفتنِ آدمهای بیشمار.
دورترین روایتها میگویند که ساختوسازِ نورث اَلِن را تاب آورده؛ بیش از صد و سی سال پیش از این. بعد اینجا مانده، ریشه دوانده، و خانه شده؛ خانهای برای پرندهها، سنجابها، و هزار موجودِ کوچک و بزرگِ دیگر. روی پلاک از خانوادهاش، از بلوطهای سفید دیگر، از دوامشان و زندگیِ بلندشان نوشته بودند. اما هیچ پلاکی نمیتواند آنچه را که این درخت دیده، به زبان بیاورد.
او نسلهای مختلف آدمها را دیده؛ آنهایی را که با شور و شوق و هزار فکر در سر آمدند، نشستند، گذشتند، رفتند، و جایشان را به دیگرانی دادند که آنها هم آمدند و رفتند. دوستیها را به نظاره نشسته بود و شاید سایهاش پناه گفتوگوهایی بوده که دیگر کسی به یاد نمیآورد؛ خندههایی که دیگر نیستند، و حتی آدمهایی که تا به یادشان بیاورند.
اما از هفته پیش، دیگر فقط تنهاش ایستاده و آن هم به یاریِ ریشههایش. از تنش همهچیز را گرفتهاند؛ شاخهها، برگها، سایهها، و رقص با باد. چیزی از او همانجا ایستاده؛ سیاه، تنها، بیبرگ. اما خاطرهها چه؟ با خاطرههای این درخت چه میشود؟ با آن همه بهار و پاییز، آن همه پرنده و برف، آن همه رهگذر و مکث، آن همه آدم که زیر نگاهش آمدهاند و رفتهاند؟ آیا وقتی شاخهها نمیمانند، خاطرهها هم فرو میریزند، یا جایی در تنه، در بینابینِ حلقههای سالیان، و یا در ریشههای در عمقِ خاک، همچنان میمانند؟
دیر یا زود، خواه یا ناخواه، هیچکدام از ما نمیتوانیم مثل گذشته بمانیم. زمان شاخهها را یکییکی میگیرد؛ از تن، از جان، از خاطره، از آن تصویری که از خودمان داشتهایم. شاید این پیرِ بلوط حالا بیشتر از آنکه درخت باشد، نشانه است؛ نشانی از آنچه میماند وقتی بخش بزرگی از خودمان را از دست دادهایم. از آنهایی که روزگاری پر از برگ و صدا و رفتوآمد بودهاند و حالا … .
آدمها از کنارش رد میشوند؛ دانشجوها، استادها، رهگذران، آنهایی که دیرشان شده، آنهایی که شاید حتی نگاهش نمیکنند. او هنوز آنجاست؛ کنار خیابان، نه مثل قبل، نه حتی شبیه قبل؛ اما هنوز انگار چیزی از معنای ماندن را با خود نگه داشته. میگویند درختها و آدمها خیلی شبیه هماند.
دورترین روایتها میگویند که ساختوسازِ نورث اَلِن را تاب آورده؛ بیش از صد و سی سال پیش از این. بعد اینجا مانده، ریشه دوانده، و خانه شده؛ خانهای برای پرندهها، سنجابها، و هزار موجودِ کوچک و بزرگِ دیگر. روی پلاک از خانوادهاش، از بلوطهای سفید دیگر، از دوامشان و زندگیِ بلندشان نوشته بودند. اما هیچ پلاکی نمیتواند آنچه را که این درخت دیده، به زبان بیاورد.
او نسلهای مختلف آدمها را دیده؛ آنهایی را که با شور و شوق و هزار فکر در سر آمدند، نشستند، گذشتند، رفتند، و جایشان را به دیگرانی دادند که آنها هم آمدند و رفتند. دوستیها را به نظاره نشسته بود و شاید سایهاش پناه گفتوگوهایی بوده که دیگر کسی به یاد نمیآورد؛ خندههایی که دیگر نیستند، و حتی آدمهایی که تا به یادشان بیاورند.
اما از هفته پیش، دیگر فقط تنهاش ایستاده و آن هم به یاریِ ریشههایش. از تنش همهچیز را گرفتهاند؛ شاخهها، برگها، سایهها، و رقص با باد. چیزی از او همانجا ایستاده؛ سیاه، تنها، بیبرگ. اما خاطرهها چه؟ با خاطرههای این درخت چه میشود؟ با آن همه بهار و پاییز، آن همه پرنده و برف، آن همه رهگذر و مکث، آن همه آدم که زیر نگاهش آمدهاند و رفتهاند؟ آیا وقتی شاخهها نمیمانند، خاطرهها هم فرو میریزند، یا جایی در تنه، در بینابینِ حلقههای سالیان، و یا در ریشههای در عمقِ خاک، همچنان میمانند؟
دیر یا زود، خواه یا ناخواه، هیچکدام از ما نمیتوانیم مثل گذشته بمانیم. زمان شاخهها را یکییکی میگیرد؛ از تن، از جان، از خاطره، از آن تصویری که از خودمان داشتهایم. شاید این پیرِ بلوط حالا بیشتر از آنکه درخت باشد، نشانه است؛ نشانی از آنچه میماند وقتی بخش بزرگی از خودمان را از دست دادهایم. از آنهایی که روزگاری پر از برگ و صدا و رفتوآمد بودهاند و حالا … .
آدمها از کنارش رد میشوند؛ دانشجوها، استادها، رهگذران، آنهایی که دیرشان شده، آنهایی که شاید حتی نگاهش نمیکنند. او هنوز آنجاست؛ کنار خیابان، نه مثل قبل، نه حتی شبیه قبل؛ اما هنوز انگار چیزی از معنای ماندن را با خود نگه داشته. میگویند درختها و آدمها خیلی شبیه هماند.