موج ٥٢
51 subscribers
211 photos
72 videos
22 files
16 links
مسافرِ راه‌های دور؛ در دلِ قصه‌های مادر طبیعت.
Download Telegram
فندق، بادام، پاپریکا و کنجد
عکس از سیران
خیلی از ما از خیلی چیزها گذشتیم — از دوستان و خانواده و عزیزان، از زبان و سرزمین، از ریشه‌ها و خاطره‌ها؛ از همه‌ی آن ارزشمندترین دارایی‌های آدمی. در جایی که «خان» بود و رعیت، شهروند بود و بیگانه، خودی بود و ناخودی.

با مشقت بسیار راهی شدیم؛ به سوی «نقطه‌ی صفر»، در جست‌وجوی آن کورسوهای کوچک امید — این‌طرف و آن‌طرف، دور و نزدیک، ساده و دشوار. آواره‌ی سرزمین‌های بیگانه شدیم، با ردِ سالیان بر چهره.

رفتیم با این باور که در جایی دیگر قانون حاکم است، همه برابرند، و می‌شود قدم‌به‌قدم برنامه‌ای چید برای همین اندک فرصتی که از زندگی نصیبمان شده؛ شاید بتوانیم کمی زندگی کنیم، نفسی تازه کنیم، حتی دستی بگیریم.

و کم‌کم فهمیدیم که جهانِ برابر و قانون‌مدار افسانه‌ای کامل نیست؛ که ساختن دوباره زندگی در جایی تازه همان‌قدر که فرصت است، فرسایش هم است. مهاجرت پایانِ رنج نیست، فقط شکل و شاید شدتش را عوض می‌کند. میان زبان‌های غریبه، خیابان‌های بی‌خاطره، خانه‌های خاموش، بارها و بارها باید تکه‌تکه‌ی شکسته‌ی خود را جمع کنیم و دوباره بسازیم.

اما با همه‌ی این‌ها، هنوز چیزی ما را نگه می‌دارد: اینکه شاید همین تلاش‌های کوچک، همین دست‌هایی که به هم می‌دهیم، همین قدم‌های آرام اما پیوسته، بتواند معنایی بسازد؛ بتواند کورسویی را از خاموشی نجات دهد؛ بتواند چراغ راهی باشد. هنوز امید داریم — نه امیدی پرزرق‌وبرق، بلکه امیدی سرسخت و آرام — که در این گوشه از جهان بتوانیم کمی زندگی کنیم، کمی بهتر شویم، و شاید مسیر را برای آن‌هایی که بعد از ما می‌آیند و رویاهایی دارند، اندکی هموارتر کنیم.
Audio
Für Alina - Arvo Pärt
Performed by Jürgen Kruse
آدم‌ها به اندازه تعداد غروب‌ها و طلوع‌هایی که دیده‌اند ... .
که تاریکی برای همیشه نمی‌ماند؛ حتی سهمگین‌ترینِ آن‌ها و طولانی‌ترین و تاریک‌ترین.
فرزندانِ این سرزمین باز،
و اینبار قوی‌تر از همیشه،
برخاسته‌اند؛
از دلِ این سال‌های طولانیِ سرما و تاریکی
رنج و غم،
و از آن همه نور، آواز و شور
که این اهریمنان و چپاول‌گران
از دل‌ها، زندگی‌ها و جان‌هایشان ربوده‌اند.

و آبدانان —
نه فقط یک نام،
که لحظه‌ای شد از بیداری؛
جایی که خواستن جمعی شد
و زیباترین هنرها
به نمایش درآمد،
در خیابان

با دست‌هایی خالی،
چون رودها و دریاچه‌ها و تالاب‌هایمان،
اما با همتی
به بلندای بلندترین کوه‌هایمان.
ساکنانِ شجاعِ سرزمین‌مان بار دیگر به‌ پا خاسته‌اند. خیابان‌ها شاهد شجاعتی‌اند که با دست خالی اما مشت‌کرده، با حافظه‌ای زنده و آینده‌ای امیدوار، در برابر ظلم ایستاده است. این صداها اتفاقی نیستند، تنها نیستند، دور نیستند؛ ادامه‌ی همان فریادهایی‌اند که سال‌هاست خاموش نشده.

اما در کنار این شجاعت، سکوت نیز هست. سکوت کسانی که دیدند و نخواستند ببینند، شنیدند و نخواستند بشنوند؛ می‌توانستند و نکردند. تاریخ با سکوت مهربان نیست؛ بی‌طرفی در زمانه‌ی ظلم، انتخاب است نه اجبار — تصمیمی درباره‌ی این‌که در کدام سمت تاریخ ایستاده‌ای. سکوت یعنی بی‌توجهی به زبان و هدف و ارزوی مشترکِ جمعی؛ همان‌هایی که خیابان‌های ایران و فرزندانش با خون‌شان، با جان‌شان و با جوانی‌شان فریاد می‌زنند.

با این همه، امید زنده‌تر از همیشه است، شعله‌ور تر، سوزان‌تر. امید به رهایی از این اهریمن‌هایی که زندگی را گروگان گرفته‌اند و جان می‌ستانند، ضحاک‌وار. امید به روزی که آزادی و شادی و رفاه دوباره به این سرزمین نزدیک شوند. مردمِ سرزمین‌مان یاد گرفته‌اند بمانند، به هم تکیه کنند— با همه اختلاف‌های کوچک و بزرگ، و باور داشته باشند که هیچ تاریکی ابدی نیست.
پنج شبانه‌روز است که چراغِ تمام راه‌های ارتباطی را خاموش کرده‌اند و در دلِ این تاریکیِ تحمیلی، داسِ مرگ را بی‌وقفه و بی‌پروا بر گردنِ فرزندانِ این سرزمین فرود می‌آورند — در میانه‌ی یکی از سیاه‌ترین و شوم‌ترین فصل‌های تاریخ. مرزهای خون‌خواریِ این اهریمنان بی‌ریشه و بی‌سرزمین ناپیداست و مردم، بی‌صدا و بی‌پناه، در قربانگاهِ جنونی افسارگسیخته به خاک می‌افتند و جان می‌دهند. هرچقدر هم این جنون ژرف‌ و کشنده‌تر شود، به گواه تاریخ و شجاعت مردمان این سرزمین، به پایان می‌رسد؛ روزی خواهد آمد که از میان ما، آنان که ایستاده‌اند، بر گورِ تک‌تکِ بانیانِ مرگ، سرودِ پیروزی و رهایی سر خواهند داد. این روز نزدیک باد.
پنج سال است که «کابوسی» تکراری را بارها و بارها می‌بینم؛ کابوسی که چند بار برای سیران و مژگان هم تعریفش کرده‌ام. گاهی با گریه از خواب بیدار می‌شوم و گاهی با اندوهی سنگین. روایت این کابوس در ایران می‌گذرد — چیزی که در یک دنیای موازیِ معمولی، شاید به‌سادگی قابل حل بود، اما اینجا…!

در این مدت یکی دیگه اومده؛ کابوسی که انگار ادامهٔ همان قبلی‌ست، اما عریان‌تر و خشن‌تر و من هم بی‌پناه‌تر شده‌ام. باز هم در سرزمین‌مان است. من برگشته‌ام آنجا؛ نه برنامه‌ای داشته‌ام، نه آمادگی‌ای. هیچ وسیلهٔ ارتباطی‌ای نیست؛ نه تلفن، نه اینترنت، نه راهی برای خبر گرفتن، نه راهی برای خبر دادن. یک‌باره پرتاب شده‌ام وسط موقعیتی که نمی‌دانم چطور واردش شده‌ام و نمی‌دانم چطور باید ازش بیرون بیایم. حس درماندگی، گم‌بودن، و ناامنیِ مطلق. انگار هرچه ساخته بودم — هر فاصله‌ای که فکر می‌کردم بین خودم و آن کابوس کذایی گذاشته‌‌ام — در یک لحظه فرو می‌ریزد؛ رنج‌آور است، خفه‌کننده.

آنچه تو خواب این‌گونه مرا از درون عذاب می‌دهد، چیزی خیالی یا اغراق‌شده نیست. این، زندگیِ روزمره‌ی خیلی‌ها در ایران است. همین حالا؛ همین لحظه و این است که همه‌چیز را غیرقابل تحمل‌تر می‌کند. من فقط خوابش را می‌بینم، اما خیلی‌ها آن را زندگی می‌کنند. کابوسِ من و ما از دنیای خواب بیرون جسته؛ دیگر فقط یک خوابِ تلخِ گذرا نیست، بلکه تجربه‌ای جمعی و زیسته است. و به قضای روزگار، سهم من از آن، خواب شده و سهم بیداری‌اش افتاده بر دوش مردمان یک سرزمین. چطور می‌شود از «من» حرف بزنم، وقتی رنج «ما» آن‌قدر عمیق و گسترده است.

مایی که خواسته‌مان چیز پیچیده‌ای نیست: یک زندگی معمولی، یک زندگی آزاد. و پاسخ این خواسته‌ها چیست؟ گلوله و خاک سرد برای آنها که مانده‌اند. و دوری و بی‌وطنی برای ما که رفته‌ایم. اهریمنان داخل بی‌هیچ تردیدی می‌کشند؛ و بعد اینجا، طرفداران‌شان با وقاحتی باورنکردنی، با خنده‌های سرد و خودبزرگ‌بینی‌شان، خون را می‌شویند و نان را به خون می‌زنند. این‌ها واقعاً چه هستند؟ چی هستند؟ یکی از آن دیگری کثیف‌تر؛ کثافت محض.
چه جوانانی، چه فرزندانی، چه رویاهایی
ای نگهبانان،
که شمارشان از عدد گذشت
و خون‌شان و اندوه‌شان و غم‌شان
از کوچه به کوچه،
از شهر به شهر،
از سینهِ خاک
تا وجدانِ جهانِ «بیدار»،
را به سوگ نشاند.

این‌ها شجاع‌ترین‌ها بودند —
ای نگهبانان