تو با «جوبیلی» وارد دنیای اونا شدی، خانم جین گودال (Jane Goodall) و بعد ما را هم راه دادی، یاد دادی؛ که خودمان را بیشتر بشناسیم، از طریق شناخت دیگران — یادت گرامی، تا همیشه
دیر وقت بود، غروب شده بود و جنگل کمکم تاریک میشد. داشتم روی تریل میدویدم، از یه طرف کنجکاو بودم ببینم این مسیر جدید به کجا میرسه و از یه طرف چراغ یدکی همراهم نبود. آخرش تصمیم گرفتم برگردم و بیشتر از این قربانی sunk cost fallacy نشم!
مسیر برگشت سراشیبی بود و تاریک، و هی سرعت از کنترلم در میرفت تا اینکه بالاخره همون شد که نباید میشد. تنها چیزی که یادمه اینه که ناخودآگاه سرم بین آرنجهام قرار گرفته بود تا آسیب نبینه؛ خوشبختانه هم همونطور شد. اما باقی بدن!
تو اون تاریکی، خون و خاک با تنم عجین شده بود، دستها، پاها، شونهها و زانوها. وقتی تونستم دوباره راه برم خیالم کمی راحت شد. یک ساعت و اندی بعد خونه بودم. از شونه به پایین زخم و بریدگی و کوفتگی؛ در حد توان تمیز و پانسمان کردیم و شب رو با درد و غلتزدن تو تخت گذروندم تا اینکه صبح شد و رفتم دکتر برای بررسی و پانسمان و کزاز.
روی مچم یک ساعت جدید نقش بسته بود — شبیه همون ساعتهایی که بچه بودیم و با خودکار روی دستمون میکشیدیم (و من هیچوقت دوست نداشتم)، اما اینبار با زخم. ساعت خودم ولی نبود؛ سر فرصت آخرین موقعیتش رو پیدا کردم. قبل از اینکه فرصت کنم دنبالش بروم، تماسی آمد؛ گفت پدرش توی Rothrock هایک رفته بوده و ساعت رو پیدا کرده، غلتیده در خاک! شارژ کرده بودن و تونسته بودن Emergency Contact رو ببینن و اینطوری شد که ساعت هم مثل خودم زخمی، اما با خوششانسی زیاد، برگشت خونه.
بعد دو هفته امروز بالاخره از پله رفتم آفیس و همه چی خوب بود و این یعنی میتونم کمکم برگردم به تریل و جاده، تا که این پاییز زیبا و این ماه فوقالعاده رو بیشتر و دورتر ببینیم و در کنارش هم کمی فکر کنم به دغدغهها و فکرهای تلنبار شده. اکتبر رو میشه زیباترین ماه این حوالی به دلیل Fall Foliage و هوای عالی خواند.
مسیر برگشت سراشیبی بود و تاریک، و هی سرعت از کنترلم در میرفت تا اینکه بالاخره همون شد که نباید میشد. تنها چیزی که یادمه اینه که ناخودآگاه سرم بین آرنجهام قرار گرفته بود تا آسیب نبینه؛ خوشبختانه هم همونطور شد. اما باقی بدن!
تو اون تاریکی، خون و خاک با تنم عجین شده بود، دستها، پاها، شونهها و زانوها. وقتی تونستم دوباره راه برم خیالم کمی راحت شد. یک ساعت و اندی بعد خونه بودم. از شونه به پایین زخم و بریدگی و کوفتگی؛ در حد توان تمیز و پانسمان کردیم و شب رو با درد و غلتزدن تو تخت گذروندم تا اینکه صبح شد و رفتم دکتر برای بررسی و پانسمان و کزاز.
روی مچم یک ساعت جدید نقش بسته بود — شبیه همون ساعتهایی که بچه بودیم و با خودکار روی دستمون میکشیدیم (و من هیچوقت دوست نداشتم)، اما اینبار با زخم. ساعت خودم ولی نبود؛ سر فرصت آخرین موقعیتش رو پیدا کردم. قبل از اینکه فرصت کنم دنبالش بروم، تماسی آمد؛ گفت پدرش توی Rothrock هایک رفته بوده و ساعت رو پیدا کرده، غلتیده در خاک! شارژ کرده بودن و تونسته بودن Emergency Contact رو ببینن و اینطوری شد که ساعت هم مثل خودم زخمی، اما با خوششانسی زیاد، برگشت خونه.
بعد دو هفته امروز بالاخره از پله رفتم آفیس و همه چی خوب بود و این یعنی میتونم کمکم برگردم به تریل و جاده، تا که این پاییز زیبا و این ماه فوقالعاده رو بیشتر و دورتر ببینیم و در کنارش هم کمی فکر کنم به دغدغهها و فکرهای تلنبار شده. اکتبر رو میشه زیباترین ماه این حوالی به دلیل Fall Foliage و هوای عالی خواند.
خیلی از ما از خیلی چیزها گذشتیم — از دوستان و خانواده و عزیزان، از زبان و سرزمین، از ریشهها و خاطرهها؛ از همهی آن ارزشمندترین داراییهای آدمی. در جایی که «خان» بود و رعیت، شهروند بود و بیگانه، خودی بود و ناخودی.
با مشقت بسیار راهی شدیم؛ به سوی «نقطهی صفر»، در جستوجوی آن کورسوهای کوچک امید — اینطرف و آنطرف، دور و نزدیک، ساده و دشوار. آوارهی سرزمینهای بیگانه شدیم، با ردِ سالیان بر چهره.
رفتیم با این باور که در جایی دیگر قانون حاکم است، همه برابرند، و میشود قدمبهقدم برنامهای چید برای همین اندک فرصتی که از زندگی نصیبمان شده؛ شاید بتوانیم کمی زندگی کنیم، نفسی تازه کنیم، حتی دستی بگیریم.
و کمکم فهمیدیم که جهانِ برابر و قانونمدار افسانهای کامل نیست؛ که ساختن دوباره زندگی در جایی تازه همانقدر که فرصت است، فرسایش هم است. مهاجرت پایانِ رنج نیست، فقط شکل و شاید شدتش را عوض میکند. میان زبانهای غریبه، خیابانهای بیخاطره، خانههای خاموش، بارها و بارها باید تکهتکهی شکستهی خود را جمع کنیم و دوباره بسازیم.
اما با همهی اینها، هنوز چیزی ما را نگه میدارد: اینکه شاید همین تلاشهای کوچک، همین دستهایی که به هم میدهیم، همین قدمهای آرام اما پیوسته، بتواند معنایی بسازد؛ بتواند کورسویی را از خاموشی نجات دهد؛ بتواند چراغ راهی باشد. هنوز امید داریم — نه امیدی پرزرقوبرق، بلکه امیدی سرسخت و آرام — که در این گوشه از جهان بتوانیم کمی زندگی کنیم، کمی بهتر شویم، و شاید مسیر را برای آنهایی که بعد از ما میآیند و رویاهایی دارند، اندکی هموارتر کنیم.
با مشقت بسیار راهی شدیم؛ به سوی «نقطهی صفر»، در جستوجوی آن کورسوهای کوچک امید — اینطرف و آنطرف، دور و نزدیک، ساده و دشوار. آوارهی سرزمینهای بیگانه شدیم، با ردِ سالیان بر چهره.
رفتیم با این باور که در جایی دیگر قانون حاکم است، همه برابرند، و میشود قدمبهقدم برنامهای چید برای همین اندک فرصتی که از زندگی نصیبمان شده؛ شاید بتوانیم کمی زندگی کنیم، نفسی تازه کنیم، حتی دستی بگیریم.
و کمکم فهمیدیم که جهانِ برابر و قانونمدار افسانهای کامل نیست؛ که ساختن دوباره زندگی در جایی تازه همانقدر که فرصت است، فرسایش هم است. مهاجرت پایانِ رنج نیست، فقط شکل و شاید شدتش را عوض میکند. میان زبانهای غریبه، خیابانهای بیخاطره، خانههای خاموش، بارها و بارها باید تکهتکهی شکستهی خود را جمع کنیم و دوباره بسازیم.
اما با همهی اینها، هنوز چیزی ما را نگه میدارد: اینکه شاید همین تلاشهای کوچک، همین دستهایی که به هم میدهیم، همین قدمهای آرام اما پیوسته، بتواند معنایی بسازد؛ بتواند کورسویی را از خاموشی نجات دهد؛ بتواند چراغ راهی باشد. هنوز امید داریم — نه امیدی پرزرقوبرق، بلکه امیدی سرسخت و آرام — که در این گوشه از جهان بتوانیم کمی زندگی کنیم، کمی بهتر شویم، و شاید مسیر را برای آنهایی که بعد از ما میآیند و رویاهایی دارند، اندکی هموارتر کنیم.
فرزندانِ این سرزمین باز،
و اینبار قویتر از همیشه،
برخاستهاند؛
از دلِ این سالهای طولانیِ سرما و تاریکی
رنج و غم،
و از آن همه نور، آواز و شور
که این اهریمنان و چپاولگران
از دلها، زندگیها و جانهایشان ربودهاند.
و آبدانان —
نه فقط یک نام،
که لحظهای شد از بیداری؛
جایی که خواستن جمعی شد
و زیباترین هنرها
به نمایش درآمد،
در خیابان
با دستهایی خالی،
چون رودها و دریاچهها و تالابهایمان،
اما با همتی
به بلندای بلندترین کوههایمان.
و اینبار قویتر از همیشه،
برخاستهاند؛
از دلِ این سالهای طولانیِ سرما و تاریکی
رنج و غم،
و از آن همه نور، آواز و شور
که این اهریمنان و چپاولگران
از دلها، زندگیها و جانهایشان ربودهاند.
و آبدانان —
نه فقط یک نام،
که لحظهای شد از بیداری؛
جایی که خواستن جمعی شد
و زیباترین هنرها
به نمایش درآمد،
در خیابان
با دستهایی خالی،
چون رودها و دریاچهها و تالابهایمان،
اما با همتی
به بلندای بلندترین کوههایمان.
ساکنانِ شجاعِ سرزمینمان بار دیگر به پا خاستهاند. خیابانها شاهد شجاعتیاند که با دست خالی اما مشتکرده، با حافظهای زنده و آیندهای امیدوار، در برابر ظلم ایستاده است. این صداها اتفاقی نیستند، تنها نیستند، دور نیستند؛ ادامهی همان فریادهاییاند که سالهاست خاموش نشده.
اما در کنار این شجاعت، سکوت نیز هست. سکوت کسانی که دیدند و نخواستند ببینند، شنیدند و نخواستند بشنوند؛ میتوانستند و نکردند. تاریخ با سکوت مهربان نیست؛ بیطرفی در زمانهی ظلم، انتخاب است نه اجبار — تصمیمی دربارهی اینکه در کدام سمت تاریخ ایستادهای. سکوت یعنی بیتوجهی به زبان و هدف و ارزوی مشترکِ جمعی؛ همانهایی که خیابانهای ایران و فرزندانش با خونشان، با جانشان و با جوانیشان فریاد میزنند.
با این همه، امید زندهتر از همیشه است، شعلهور تر، سوزانتر. امید به رهایی از این اهریمنهایی که زندگی را گروگان گرفتهاند و جان میستانند، ضحاکوار. امید به روزی که آزادی و شادی و رفاه دوباره به این سرزمین نزدیک شوند. مردمِ سرزمینمان یاد گرفتهاند بمانند، به هم تکیه کنند— با همه اختلافهای کوچک و بزرگ، و باور داشته باشند که هیچ تاریکی ابدی نیست.
اما در کنار این شجاعت، سکوت نیز هست. سکوت کسانی که دیدند و نخواستند ببینند، شنیدند و نخواستند بشنوند؛ میتوانستند و نکردند. تاریخ با سکوت مهربان نیست؛ بیطرفی در زمانهی ظلم، انتخاب است نه اجبار — تصمیمی دربارهی اینکه در کدام سمت تاریخ ایستادهای. سکوت یعنی بیتوجهی به زبان و هدف و ارزوی مشترکِ جمعی؛ همانهایی که خیابانهای ایران و فرزندانش با خونشان، با جانشان و با جوانیشان فریاد میزنند.
با این همه، امید زندهتر از همیشه است، شعلهور تر، سوزانتر. امید به رهایی از این اهریمنهایی که زندگی را گروگان گرفتهاند و جان میستانند، ضحاکوار. امید به روزی که آزادی و شادی و رفاه دوباره به این سرزمین نزدیک شوند. مردمِ سرزمینمان یاد گرفتهاند بمانند، به هم تکیه کنند— با همه اختلافهای کوچک و بزرگ، و باور داشته باشند که هیچ تاریکی ابدی نیست.