از موضوعات آدم بزرگترها که بگذریم، چیزی که در یک دنیای عادی نباید دغدغه دنیای کوچک من میبودند، یک آپدیت از خودم هم بدم: این تابستون، ما جون و جولای پیتسبرگ بودیم و اگوست هم دیسی. تابستون خیلی شلوغی بود و البته پر از تجربههای جدید و دیروز بعد سه ماه برگشتیم خونه که ببینیم با این اوضاعی که تیم آقای رییس و دوستانش درست کردهاند، موقعیت شغلیای پیدا میکنیم یا مجبوریم یک سال بیشتر بمونیم!
دو هزار مایل همراه بودیم — در سرما و گرما، در برف و باران، در مسیرهای هموارِ جاده و پستیبلندیهای تریل. هر کدامتان ردی از خاطرات این مسیرها و روزها و لحظهها در خود دارید و حالا نوبت دوستان تازهنفس است تا قصهی مسیرهای جدید را با هم بنویسیم.
در مورد «گربهِ پدر» پیشتر هم نوشته بودم؛ یک جنگجوی واقعی! بالاخره این آخر هفته رفت — پس از دوازده، سیزده سال زندگی در کنار ما، عبور از روزهای سخت و پر چالش، و در نهایت سالهای پیری. شجاع بود، شجاع ماند؛ با گربههای مزاحم و راسوها بارها و بارها جنگید، زخمی شد، یکی از پاهایش را از دست داد، اما قلمرویش را ساخت و حفظ کرد و نسلی سالم و نیرومند از خود بهجا گذاشت — نسلی که در روزهای سخت، همراه و نگهبان خانهمان و تسلای دل ساکنانش بود و ردِّ حضورشان در خاطرات این سالها پررنگ مانده است. گربهها دوباره به خانهی ما، و به خانوادهی ما، بازگشتهاند.
تو با «جوبیلی» وارد دنیای اونا شدی، خانم جین گودال (Jane Goodall) و بعد ما را هم راه دادی، یاد دادی؛ که خودمان را بیشتر بشناسیم، از طریق شناخت دیگران — یادت گرامی، تا همیشه
دیر وقت بود، غروب شده بود و جنگل کمکم تاریک میشد. داشتم روی تریل میدویدم، از یه طرف کنجکاو بودم ببینم این مسیر جدید به کجا میرسه و از یه طرف چراغ یدکی همراهم نبود. آخرش تصمیم گرفتم برگردم و بیشتر از این قربانی sunk cost fallacy نشم!
مسیر برگشت سراشیبی بود و تاریک، و هی سرعت از کنترلم در میرفت تا اینکه بالاخره همون شد که نباید میشد. تنها چیزی که یادمه اینه که ناخودآگاه سرم بین آرنجهام قرار گرفته بود تا آسیب نبینه؛ خوشبختانه هم همونطور شد. اما باقی بدن!
تو اون تاریکی، خون و خاک با تنم عجین شده بود، دستها، پاها، شونهها و زانوها. وقتی تونستم دوباره راه برم خیالم کمی راحت شد. یک ساعت و اندی بعد خونه بودم. از شونه به پایین زخم و بریدگی و کوفتگی؛ در حد توان تمیز و پانسمان کردیم و شب رو با درد و غلتزدن تو تخت گذروندم تا اینکه صبح شد و رفتم دکتر برای بررسی و پانسمان و کزاز.
روی مچم یک ساعت جدید نقش بسته بود — شبیه همون ساعتهایی که بچه بودیم و با خودکار روی دستمون میکشیدیم (و من هیچوقت دوست نداشتم)، اما اینبار با زخم. ساعت خودم ولی نبود؛ سر فرصت آخرین موقعیتش رو پیدا کردم. قبل از اینکه فرصت کنم دنبالش بروم، تماسی آمد؛ گفت پدرش توی Rothrock هایک رفته بوده و ساعت رو پیدا کرده، غلتیده در خاک! شارژ کرده بودن و تونسته بودن Emergency Contact رو ببینن و اینطوری شد که ساعت هم مثل خودم زخمی، اما با خوششانسی زیاد، برگشت خونه.
بعد دو هفته امروز بالاخره از پله رفتم آفیس و همه چی خوب بود و این یعنی میتونم کمکم برگردم به تریل و جاده، تا که این پاییز زیبا و این ماه فوقالعاده رو بیشتر و دورتر ببینیم و در کنارش هم کمی فکر کنم به دغدغهها و فکرهای تلنبار شده. اکتبر رو میشه زیباترین ماه این حوالی به دلیل Fall Foliage و هوای عالی خواند.
مسیر برگشت سراشیبی بود و تاریک، و هی سرعت از کنترلم در میرفت تا اینکه بالاخره همون شد که نباید میشد. تنها چیزی که یادمه اینه که ناخودآگاه سرم بین آرنجهام قرار گرفته بود تا آسیب نبینه؛ خوشبختانه هم همونطور شد. اما باقی بدن!
تو اون تاریکی، خون و خاک با تنم عجین شده بود، دستها، پاها، شونهها و زانوها. وقتی تونستم دوباره راه برم خیالم کمی راحت شد. یک ساعت و اندی بعد خونه بودم. از شونه به پایین زخم و بریدگی و کوفتگی؛ در حد توان تمیز و پانسمان کردیم و شب رو با درد و غلتزدن تو تخت گذروندم تا اینکه صبح شد و رفتم دکتر برای بررسی و پانسمان و کزاز.
روی مچم یک ساعت جدید نقش بسته بود — شبیه همون ساعتهایی که بچه بودیم و با خودکار روی دستمون میکشیدیم (و من هیچوقت دوست نداشتم)، اما اینبار با زخم. ساعت خودم ولی نبود؛ سر فرصت آخرین موقعیتش رو پیدا کردم. قبل از اینکه فرصت کنم دنبالش بروم، تماسی آمد؛ گفت پدرش توی Rothrock هایک رفته بوده و ساعت رو پیدا کرده، غلتیده در خاک! شارژ کرده بودن و تونسته بودن Emergency Contact رو ببینن و اینطوری شد که ساعت هم مثل خودم زخمی، اما با خوششانسی زیاد، برگشت خونه.
بعد دو هفته امروز بالاخره از پله رفتم آفیس و همه چی خوب بود و این یعنی میتونم کمکم برگردم به تریل و جاده، تا که این پاییز زیبا و این ماه فوقالعاده رو بیشتر و دورتر ببینیم و در کنارش هم کمی فکر کنم به دغدغهها و فکرهای تلنبار شده. اکتبر رو میشه زیباترین ماه این حوالی به دلیل Fall Foliage و هوای عالی خواند.
خیلی از ما از خیلی چیزها گذشتیم — از دوستان و خانواده و عزیزان، از زبان و سرزمین، از ریشهها و خاطرهها؛ از همهی آن ارزشمندترین داراییهای آدمی. در جایی که «خان» بود و رعیت، شهروند بود و بیگانه، خودی بود و ناخودی.
با مشقت بسیار راهی شدیم؛ به سوی «نقطهی صفر»، در جستوجوی آن کورسوهای کوچک امید — اینطرف و آنطرف، دور و نزدیک، ساده و دشوار. آوارهی سرزمینهای بیگانه شدیم، با ردِ سالیان بر چهره.
رفتیم با این باور که در جایی دیگر قانون حاکم است، همه برابرند، و میشود قدمبهقدم برنامهای چید برای همین اندک فرصتی که از زندگی نصیبمان شده؛ شاید بتوانیم کمی زندگی کنیم، نفسی تازه کنیم، حتی دستی بگیریم.
و کمکم فهمیدیم که جهانِ برابر و قانونمدار افسانهای کامل نیست؛ که ساختن دوباره زندگی در جایی تازه همانقدر که فرصت است، فرسایش هم است. مهاجرت پایانِ رنج نیست، فقط شکل و شاید شدتش را عوض میکند. میان زبانهای غریبه، خیابانهای بیخاطره، خانههای خاموش، بارها و بارها باید تکهتکهی شکستهی خود را جمع کنیم و دوباره بسازیم.
اما با همهی اینها، هنوز چیزی ما را نگه میدارد: اینکه شاید همین تلاشهای کوچک، همین دستهایی که به هم میدهیم، همین قدمهای آرام اما پیوسته، بتواند معنایی بسازد؛ بتواند کورسویی را از خاموشی نجات دهد؛ بتواند چراغ راهی باشد. هنوز امید داریم — نه امیدی پرزرقوبرق، بلکه امیدی سرسخت و آرام — که در این گوشه از جهان بتوانیم کمی زندگی کنیم، کمی بهتر شویم، و شاید مسیر را برای آنهایی که بعد از ما میآیند و رویاهایی دارند، اندکی هموارتر کنیم.
با مشقت بسیار راهی شدیم؛ به سوی «نقطهی صفر»، در جستوجوی آن کورسوهای کوچک امید — اینطرف و آنطرف، دور و نزدیک، ساده و دشوار. آوارهی سرزمینهای بیگانه شدیم، با ردِ سالیان بر چهره.
رفتیم با این باور که در جایی دیگر قانون حاکم است، همه برابرند، و میشود قدمبهقدم برنامهای چید برای همین اندک فرصتی که از زندگی نصیبمان شده؛ شاید بتوانیم کمی زندگی کنیم، نفسی تازه کنیم، حتی دستی بگیریم.
و کمکم فهمیدیم که جهانِ برابر و قانونمدار افسانهای کامل نیست؛ که ساختن دوباره زندگی در جایی تازه همانقدر که فرصت است، فرسایش هم است. مهاجرت پایانِ رنج نیست، فقط شکل و شاید شدتش را عوض میکند. میان زبانهای غریبه، خیابانهای بیخاطره، خانههای خاموش، بارها و بارها باید تکهتکهی شکستهی خود را جمع کنیم و دوباره بسازیم.
اما با همهی اینها، هنوز چیزی ما را نگه میدارد: اینکه شاید همین تلاشهای کوچک، همین دستهایی که به هم میدهیم، همین قدمهای آرام اما پیوسته، بتواند معنایی بسازد؛ بتواند کورسویی را از خاموشی نجات دهد؛ بتواند چراغ راهی باشد. هنوز امید داریم — نه امیدی پرزرقوبرق، بلکه امیدی سرسخت و آرام — که در این گوشه از جهان بتوانیم کمی زندگی کنیم، کمی بهتر شویم، و شاید مسیر را برای آنهایی که بعد از ما میآیند و رویاهایی دارند، اندکی هموارتر کنیم.