موج ٥٢
51 subscribers
211 photos
72 videos
22 files
16 links
مسافرِ راه‌های دور؛ در دلِ قصه‌های مادر طبیعت.
Download Telegram
این روزها در RAND، بچه‌های تابستون کارهای سه‌ماهه‌شان را ارائه می‌دهند. برای همه‌مون جالبه شنیدن اینکه هر کدوم روی چه سؤال‌هایی وقت گذاشته‌اند؛ بیشتر پروژه‌ها هم مرتبط با قراردادهای دولتی است. اینکه سیستم این کشور، یا حداقل بخشی از آن، چطور قدم‌به‌قدم و روی ریزترین مسائل سرمایه‌گذاری می‌کند، اشکالات را پیدا می‌کند، به رسمیت می‌شناسد، برای حل‌شان تلاش می‌کند و اغلب هم حل می‌شوند. همین فرایند است که باعث رشد و بهبود مستمر می‌شود.

از جلسه بیرون میای و گوشی رو چک می‌کنی، می‌بینی سرگل یا سیران پیام داده‌اند: امروز ۴ ساعت برق نداشتیم؛ فردا می‌گویند شد ۶ ساعت و چند بار قطعی؛ پس‌فردا باز هم بیشتر. یا برق ندارند، یا آب، یا اینترنت! اینکه نه‌تنها روزبه‌روز شاهد فرسایش سرمایه‌های یک کشور، از انسانی تا مالی و زیرساختی،ـ هستی، بلکه دریغ از کوچک‌ترین تغییر یا اراده‌ای برای حل ریشه‌ای مشکل. حاکمان و طرفدارانشان همچنان در بلاهت و حماقت غرق‌اند، و همه‌چیز همان‌طور بر مدار قبلی می‌چرخد؛ تنها با اندکی روغن بیشتر یا کمتر.

شب که برمی‌گردی و سری به شبکه‌های اجتماعی می‌زنی، تمام وجودت می‌لرزد. حتی وقتی می‌خواهند مشکلی را حل کنند، باز خراب‌ترش می‌کنند؛ مثلاً به‌جای رسیدگی و حل مسئله برق، مدارس را میخواهند تعطیل کنند و ارزشمندترین سرمایه‌ی کشور یعنی نسل آینده را در معرض خطر جدی قرار می‌دهند و کلی راه حل‌های ابلهانه دیگه! نیم‌قرن حکومت کرده‌اند و تپه‌‌ای نمانده که … حتی خود تپه هم به غارت برده‌اند. دو دقیقه از حرف‌هاشون رو میشنوی انگار جنگ را اینها برده‌اند و طرف مقابل را نابود کرده‌اند و ال و بل— دریغ از اندکی ارتباط با واقعیت! وقتی سیستم‌ها بازخورد‌ و مشکل‌ها را به رسمیت نمی‌شناسند، تلاش و سرمایه‌گذاری برای حل‌ش نمیکنند، همین می‌شود!
از موضوعات آدم بزرگ‌ترها که بگذریم، چیزی که در یک دنیای عادی نباید دغدغه دنیای کوچک من می‌بودند، یک آپدیت از خودم هم بدم: این تابستون، ما جون و جولای پیتسبرگ بودیم و اگوست هم دی‌سی. تابستون خیلی شلوغی بود و البته پر از تجربه‌های جدید و دیروز بعد سه ماه برگشتیم خونه که ببینیم با این اوضاعی که تیم آقای رییس و دوستانش درست کرده‌اند، موقعیت شغل‌ی‌ای پیدا میکنیم یا مجبوریم یک سال بیشتر بمونیم!
مرگ دریاچه ارومیه!
اعتبار: صفحه کاوه مدنی
دو هزار مایل همراه بودیم — در سرما و گرما، در برف و باران، در مسیرهای هموارِ جاده و پستی‌بلندی‌های تریل. هر کدام‌تان ردی از خاطرات این مسیرها و روزها و لحظه‌ها در خود دارید و حالا نوبت دوستان تازه‌نفس است تا قصه‌ی مسیرهای جدید را با هم بنویسیم.
در مورد «گربهِ پدر» پیش‌تر هم نوشته بودم؛ یک جنگجوی واقعی! بالاخره این آخر هفته رفت — پس از دوازده، سیزده سال زندگی در کنار ما، عبور از روزهای سخت و پر چالش، و در نهایت سال‌های پیری. شجاع بود، شجاع ماند؛ با گربه‌های مزاحم و راسوها بارها و بارها جنگید، زخمی شد، یکی از پاهایش را از دست داد، اما قلمرویش را ساخت و حفظ کرد و نسلی سالم و نیرومند از خود به‌جا گذاشت — نسلی که در روزهای سخت، همراه و نگهبان خانه‌مان و تسلای دل ساکنانش بود و ردِّ حضورشان در خاطرات این سال‌ها پررنگ مانده است. گربه‌ها دوباره به خانه‌ی ما، و به خانواده‌ی ما، بازگشته‌اند.
تو با «جوبیلی» وارد دنیای اونا شدی، خانم جین گودال (Jane Goodall) و بعد ما را هم راه دادی، یاد دادی؛ که خودمان را بیشتر بشناسیم، از طریق شناخت دیگران — یادت گرامی، تا همیشه
دیر وقت بود، غروب شده بود و جنگل کم‌کم تاریک می‌شد. داشتم روی تریل می‌دویدم، از یه طرف کنجکاو بودم ببینم این مسیر جدید به کجا می‌رسه و از یه طرف چراغ یدکی همراهم نبود. آخرش تصمیم گرفتم برگردم و بیشتر از این قربانی sunk cost fallacy نشم!

مسیر برگشت سراشیبی بود و تاریک، و هی سرعت از کنترلم در می‌رفت ‌تا اینکه بالاخره همون شد که نباید می‌شد. تنها چیزی که یادمه اینه که ناخودآگاه سرم بین آرنجهام قرار گرفته بود تا آسیب نبینه؛ خوشبختانه هم همون‌طور شد. اما باقی بدن!

تو اون تاریکی، خون و خاک با تنم عجین شده بود، دست‌ها، پاها، شونه‌ها و زانوها. وقتی تونستم دوباره راه برم خیالم کمی راحت شد. یک ساعت و اندی بعد خونه بودم. از شونه به پایین زخم و بریدگی و کوفتگی؛ در حد توان تمیز و پانسمان کردیم و شب رو با درد و غلت‌زدن تو تخت گذروندم تا اینکه صبح شد و رفتم دکتر برای بررسی و پانسمان و کزاز.

روی مچم یک ساعت جدید نقش بسته بود — شبیه همون ساعت‌هایی که بچه بودیم و با خودکار روی دستمون می‌کشیدیم (و من هیچوقت دوست نداشتم)، اما اینبار با زخم. ساعت خودم ولی نبود؛ سر فرصت آخرین موقعیتش رو پیدا کردم. قبل از اینکه فرصت کنم دنبالش بروم، تماسی آمد؛ گفت پدرش توی Rothrock هایک رفته بوده و ساعت رو پیدا کرده، غلتیده در خاک! شارژ کرده بودن و تونسته بودن Emergency Contact رو ببینن و این‌طوری شد که ساعت هم مثل خودم زخمی، اما با خوش‌شانسی زیاد، برگشت خونه.

بعد دو هفته امروز بالاخره از پله رفتم آفیس و همه چی خوب بود و این یعنی میتونم کم‌کم برگردم به تریل و جاده، تا که این پاییز زیبا و این ماه فوق‌العاده رو بیشتر و دورتر ببینیم و در کنارش هم کمی فکر کنم به دغدغه‌ها و فکرهای تلنبار شده. اکتبر رو میشه زیباترین ماه این حوالی به دلیل Fall Foliage و هوای عالی خواند.
فندق، بادام، پاپریکا و کنجد
عکس از سیران