جنگ درونی دوم!
67 subscribers
264 photos
42 videos
20 links
به نور آ...
مبتلا به بلا، دچار هم.
بگرد؛
در فلسفه بگرد، در ادبیات، تاریخ، سینما، هنر، دین؛ بگرد، شاید یک‌جا پیدا شوم.
Download Telegram
؛
دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شراب‌آلوده

آمد افسوس‌کنان مغبچهٔ باده‌فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب‌آلوده

شست و شویی کن و آن‌گه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب‌آلوده

گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
_حافظ/غزل۴۲۳
2
؛
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خاک
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم

هر صبح، در آيينه جادویی خورشيد
چون می‌نگرم، او همه من، من همه اويم!

او، روشنی و گرمی بازار وجود است
در سينه من نيز، دلی گرم‌تر از اوست

او يك دل آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر می‌دوم اندر طلب دوست

ما هر دو، در اين صبح طربناك بهاری
از خلوت و خاموشی شب، پا به فراريم

ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان، محو تماشای بهاريم

ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم

بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد:
بالی بگشاييم و به سوی تو بياييم
_فریدون مشیری
*شاید
آنقدر شاید است
که شاید...
با شاید آمده‌ای
برگرد با شایدی که پشت سرش را
شاید
دیگر نگاه نکند
شاید!
_چه شایدهایی/علی باباچاهی
؛
ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیل
سَلسَبیلت کرده جان و دل سَبیل

سبزپوشانِ خَطَت بر گِردِ لب
همچو مورانند گِردِ سَلسَبیل

ناوَکِ چشمِ تو در هر گوشه‌ای
همچو من افتاده دارد صد قَتیل

یا رب این آتش که در جانِ من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل

من نمی‌یابم مجال ای دوستان
گرچه دارد او جمالی بس جمیل

پای ما لَنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نَخیل

حافظ از سرپنجهٔ عشقِ نگار
همچو مور افتاده شد در پایِ پیل

شاهِ عالم را بقا و عِزّ و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قَبیل
_حافظ/غزل۳۰۸
1
Forwarded from سيد تقى سيدى
صبرها کردم که شاید کار آسان می‌شود
گاه انسان از صبوری‌ها پریشان می‌شود

لب به بدنامی رسید از بس که مضمون‌ساز شد
بوسه در اوج تمنا سهم دستان می‌شود

نونهالی تا جوانی در بلوغ دیدن است
باد می‌افتد به دامان تو طوفان مى‌شود

شادمانم بین خوب و بد نشد عمرم تلف
هر کسی که عمر بفروشد پشیمان می‌شود

لحظه‌اى يادت نبودم چهره‌ات از ياد رفت
جهل از دروازه‌ى غفلت نمايان مى‌شود

2
*این جعبه بسته‌بندی شده را چه کسی برایم فرستاده؟
پس فرستاده؟
_این همه سال/علی باباچاهی
Forwarded from 🎬 ‌KIAN CASTLE 🏰
ازینکه دوستای‌ هنرمند دارم عمیقا لذت میبرم‌
دوستون دارم ‌‌🤍
؛
اُستنِ حنّانه از هِجر رسول
ناله می‌زد همچو ارباب عُقول

گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون؟
گفت: جانم از فراقت گشت خون؛

مُسْنَدَت من بودم، از من تاختی
بر سر منبر تو مَسنَد ساختی

گفت: خواهی که ترا نخلی کنند؟
شرقی و غربی ز تو میوه چنند

یا در آن عالم، حقت سروی کند؟
تا تر و تازه بمانی تا ابد

گفت آن خواهم که دایم شد بقاش
بشنو ای غافل! کم از چوبی مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین
تا چو مردم حَشْرْ گردد یومِ دین

تا بدانی هر که را یزدان بخواند
از همه کار جهان بی‌کار ماند

هر که را باشد ز یزدان کار و بار
یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار

آنک او را نبود از اسرار داد
کی کند تصدیق او نالهٔ جماد

گوید آری نه ز دل بهر وفاق
تا نگویندش که هست اهل نفاق

گر نیندی واقفان امر کن
در جهان رد گشته بودی این سخن

صد هزاران ز اهل تقلید و نشان
افکندشان نیم وهمی در گمان

که به ظن تقلید و استدلالشان
قایمست و جمله پر و بالشان

شبهه‌ای انگیزد آن شیطان دون
درفتند این جمله کوران سرنگون

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

غیر آن قطب زمان دیده‌ور
کز ثباتش کوه گردد خیره‌سر

پای نابینا عصا باشد عصا
تا نیفتد سرنگون او بر حصا

آن سواری کاو سپه را شد ظفر
اهل دین را کیست سلطان بصر

با عصا کوران اگر ره دیده‌اند
در پناه خلق روشن‌دیده‌اند

گر نه بینایان بدندی و شهان
جمله کوران مرده‌اندی در جهان

نه ز کوران کشت آید نه درود
نه عمارت نه تجارتها و سود

گر نکردی رحمت و افضالتان
در شکستی چوب استدلالتان

این عصا چه بود قیاسات و دلیل
آن عصا که دادشان بینا جلیل

چون عصا شد آلت جنگ و نفیر
آن عصا را خرد بشکن ای ضریر

او عصاتان داد تا پیش آمدیت
آن عصا از خشم هم بر وی زدیت

حلقهٔ کوران به چه کار اندرید
دیدبان را در میانه آورید

دامن او گیر کاو دادت عصا
در نگر کادم چه‌ها دید از عصا

معجزهٔ موسی و احمد را نگر
چون عصا شد مار و استن با خبر

از عصا ماری و از استن حنین
پنج نوبت می‌زنند از بهر دین

گرنه نامعقول بودی این مزه
کی بدی حاجت به چندین معجزه

هرچه معقولست عقلش می‌خورد
بی بیان معجزه بی جر و مد

این طریق بکر نامعقول بین
در دل هر مقبلی مقبول بین

همچنان کز بیم آدم دیو و دد
در جزایر در رمیدند از حسد

هم ز بیم معجزات انبیا
سر کشیده منکران زیر گیا

تا به ناموس مسلمانی زیند
در تَسلُّس تا ندانی که کیند

همچو قلابان بر آن نقد تباه
نقره می‌مالند و نام پادشاه

ظاهر الفاظشان توحید و شرع
باطن آن همچو در نان تخم صرع

فلسفی را زهره نه تا دم زند
دم زند دین حقش بر هم زند

دست و پای او جماد و جان او
هر چه گوید آن دو در فرمان او

با زبانشان گرچه تهمت می‌نهند
دست و پاهاشان گواهی می‌دهند
_مولانا/مثنوی معنوی
1
عجب غلطی کردیما.
*سر کوهی بلند
در مه سرتاسری
زنده زنده وارد بهشت می‌شوم
چرایش را نه تو دانی و نه من
اسمم کیخسرو نیست
ولی
صد تختخواب پادشاهی را ترک می‌کنم
شربت زهرآلوده را برمی‌دارم از جلو دشمن
نمی‌کشم ماری که در کفش من چنبر زده
می‌رود و
رفت که به تیله‌هایش سر بزند
من
شاهنامه را دور زدم... به میدان فردوسی رسید
پر سیمرغ که آتش زد
موتور سیکلت‌ها محاصره‌اش کردند
از زابل آمده‌ام
اسمم رستم است
مدرک؟
شناسنامه‌ام را به دو مثقال _مثلا زعفران_
فروختم دیگر...
این دره از کدام طرف هولناک شد؟
سگِ سقط شده
تاج مرصع
وُور
وُورِ موتور سیکلت
شیهه‌ی رخش را دیگر تشخیص نمی‌دهم اما
اسمم رستم است
دور مرا خط بکشید
صرعی نیستم
غش نمی‌کنم
گاهی فقط
گهگاهی فقط
برای چشم‌های کسی
مثلا...
_روان‌پرتی/علی باباچاهی