عاشق را آنچه بباید در عشق بیابد و آنچه نباید لازمۀ او بود و زهی درد بیدرمان و زهی رنج بی پایان ای عزیز عاشق را رستن از درد عشق جز بعدم نبود و در عدم بر او بسته و جان او بزخم وجود خسته چون وجود عاشق گناه کبیرۀ او بود در عشق او را تارک آن بودن بهتر و دست از آن داشتن خوشتر:
*فقلت و ما اذنبت، قالت مجیبة
وجودک ذنب لا یقاس به ذنب
_عین القضات همدانی/ لوایح
لعمری اگر او را آن گناه نبودی که از حیز عدم قدم در ساحت وجود نهاده است این درد بی درمان را و این محنت بی پایان را با او چه کار بودی آسوده بود در قید هاویۀ عدم چون خود را در آینۀ قدم بدید شوریده شد از هاویۀ عدم قومی را بدر آورد و خود را بر ایشان عرضه کرد تا بر اوهم چواو برخود عاشق شدند پس بحجاب عزت محتجب گشت و ایشان را در درد ابدی و محنت سرمدی بگذاشت عجب رمزیست تا نبودند این بود یُحِبُّهم و نیست را هست کردن سبب همین است تا ایشان را در عالم خود مییافت از غیرت بوسایطشان بیرون میکرد و چون حصولشان در عالم دیگر شد در لباس قربت چشم و گوش از ایشان بسته تا او را بخود نبینند و از او چیزی بخود نشنوند و این از کمال غیرتست و مهر قهر بر بصر و سمع ایشان نهادنست و این را بواسطه دانش فهم نتوان کرد.
Forwarded from سهلمسهیلو پروداکشن.
همش داخل کانسپت همیشه میلنگه یه جای زندگیم قرار دارم.
Forwarded from Un Normal
آخر شب مسواک زدن بی فایدهاس چون بعدش باز قراره غصه بخورم.
*از نگاههای رمزی چشم، که از لابلای پلکها خارج میگردد، آگاه است. خدا از آنچه در مخفیگاههای دلها قرار دارد، و از اموری که پشت پرده غیب پنهان است، از آهنگ اندوهبار زنان غمدیده و صدای آهسته قدمها، آگاهی دارد.
_نهجالبلاغه/ خطبه۹۱
_نهجالبلاغه/ خطبه۹۱
❤3
*اوست خدای توانایی که اگر وهم و خیال انسانها بخواهد، برای درک اندازه قدرتش تلاش کند، و افکار بلند و دور از وسوسههای دانشمندان، بخواهد ژرفای غیب ملکوتش را در نوردد، و قلبهای سراسر عشق مشتاقان، برای درک کیفیت صفات او کوشش نماید، و عقلها با تلاش وصف ناپذیر از راههای بسیار ظریف و باریک بخواهند ذات او را درک کنند، دست قدرت بر سینه همه نواخته بازگرداند، در حالی که در تاریکیهای غیب برای رهایی خود به خدای سبحان پناه میبرند و با ناامیدی و اعتراف به عجز از معرفت ذات خدا، بازمیگرند، که با فکر و عقل نارسای بشری نمیتوان او را درک کرد، و اندازه جلال و عزت او در قلب اندیشمندان راه نمییابد. خدایی که پدیدهها را از هیچ آفریده، نمونهای در آفرینش نداشت تا از آن استفاده کند، و یا نقشهای از آفرینندهای پیش از خود، که از آن در آفریدن موجودات بهره گیرد. و نمونههای فراوان از ملکوت قدرت خویش، و شگفتیهای آثار رحمت خود، که همه با زبان گویا به وجود پروردگار گواهی میدهند را به ما نشان داده، که بی اختیار ما را به شناخت پروردگار میخوانند.
در آنچه آفریده آثار صنعت و نشانههای حکمت او پدیدار است، که هر یک از پدیدهها حجت و برهانی بر وجود او میباشند، گر چه برخی مخلوقات، به ظاهر ساکتاند، ولی بر تدبیر خداوندی گویا، و نشانههای روشنی بر قدرت و حکمت اویند! خداوندا! گواهی میدهم، آن کس که تو را به اعضای گوناگون پدیدهها و مفاصل به هم پیوسته که بر فرمان حکیمانه تو در لابلای عضلات پدید آمده، تشبیه میکند، هرگز در ژرفای ضمیر خود تو را نشناخته، و قلب او با یقین انس نگرفته است، و نمیداند که هرگز برای تو همانندی نیست. و گویا بیزاریِ پیروانِ گمراه، از رهبران فاسدِ خود را نشنیدهاند که میگویند:
«به خدا سوگند! ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با خدای جهانیان مساوی پنداشتیم.»
_نهجالبلاغه/ خطبه ۹۱
در آنچه آفریده آثار صنعت و نشانههای حکمت او پدیدار است، که هر یک از پدیدهها حجت و برهانی بر وجود او میباشند، گر چه برخی مخلوقات، به ظاهر ساکتاند، ولی بر تدبیر خداوندی گویا، و نشانههای روشنی بر قدرت و حکمت اویند! خداوندا! گواهی میدهم، آن کس که تو را به اعضای گوناگون پدیدهها و مفاصل به هم پیوسته که بر فرمان حکیمانه تو در لابلای عضلات پدید آمده، تشبیه میکند، هرگز در ژرفای ضمیر خود تو را نشناخته، و قلب او با یقین انس نگرفته است، و نمیداند که هرگز برای تو همانندی نیست. و گویا بیزاریِ پیروانِ گمراه، از رهبران فاسدِ خود را نشنیدهاند که میگویند:
«به خدا سوگند! ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با خدای جهانیان مساوی پنداشتیم.»
_نهجالبلاغه/ خطبه ۹۱
همه کاراتو کردی. پروژهها رو تموم کردی. بالاخره بعد چند شب امشب میخوای راحت بخوابی. پیویهای جواب نداده یک ماه اخیر رو جواب دادی. آنلاین میشی تو اینستا و میبینی دوستت برات پست فرستاده: مود من وقتی با یکی دیگه استوری میذاری. بله همه چی عالیه. دوستات دوست دارن. کاراتو انجام دادی. مامان هم امروز غذای خوشمزه پخت. همینقدر ساده، همینقدر همه چی باب میل.
❤2👀2
؛
دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
آمد افسوسکنان مغبچهٔ بادهفروش
گفت بیدار شو ای رهرو خوابآلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب ترابآلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
_حافظ/غزل۴۲۳
دوش رفتم به در میکده خوابآلوده
خرقه تر دامن و سجّاده شرابآلوده
آمد افسوسکنان مغبچهٔ بادهفروش
گفت بیدار شو ای رهرو خوابآلوده
شست و شویی کن و آنگه به خرابات خِرام
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب ترابآلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایانِ رهِ عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده
_حافظ/غزل۴۲۳
❤2
؛
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خاک
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم
هر صبح، در آيينه جادویی خورشيد
چون مینگرم، او همه من، من همه اويم!
او، روشنی و گرمی بازار وجود است
در سينه من نيز، دلی گرمتر از اوست
او يك دل آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هر دو، در اين صبح طربناك بهاری
از خلوت و خاموشی شب، پا به فراريم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان، محو تماشای بهاريم
ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد:
بالی بگشاييم و به سوی تو بياييم
_فریدون مشیری
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال
پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خاک
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم
هر صبح، در آيينه جادویی خورشيد
چون مینگرم، او همه من، من همه اويم!
او، روشنی و گرمی بازار وجود است
در سينه من نيز، دلی گرمتر از اوست
او يك دل آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر میدوم اندر طلب دوست
ما هر دو، در اين صبح طربناك بهاری
از خلوت و خاموشی شب، پا به فراريم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان، محو تماشای بهاريم
ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزلخوان من و خورشيد:
بالی بگشاييم و به سوی تو بياييم
_فریدون مشیری
*شاید
آنقدر شاید است
که شاید...
با شاید آمدهای
برگرد با شایدی که پشت سرش را
شاید
دیگر نگاه نکند
شاید!
_چه شایدهایی/علی باباچاهی
آنقدر شاید است
که شاید...
با شاید آمدهای
برگرد با شایدی که پشت سرش را
شاید
دیگر نگاه نکند
شاید!
_چه شایدهایی/علی باباچاهی
؛
ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیل
سَلسَبیلت کرده جان و دل سَبیل
سبزپوشانِ خَطَت بر گِردِ لب
همچو مورانند گِردِ سَلسَبیل
ناوَکِ چشمِ تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قَتیل
یا رب این آتش که در جانِ من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گرچه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لَنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نَخیل
حافظ از سرپنجهٔ عشقِ نگار
همچو مور افتاده شد در پایِ پیل
شاهِ عالم را بقا و عِزّ و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قَبیل
_حافظ/غزل۳۰۸
ای رُخَت چون خُلد و لَعلَت سَلسَبیل
سَلسَبیلت کرده جان و دل سَبیل
سبزپوشانِ خَطَت بر گِردِ لب
همچو مورانند گِردِ سَلسَبیل
ناوَکِ چشمِ تو در هر گوشهای
همچو من افتاده دارد صد قَتیل
یا رب این آتش که در جانِ من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان
گرچه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لَنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نَخیل
حافظ از سرپنجهٔ عشقِ نگار
همچو مور افتاده شد در پایِ پیل
شاهِ عالم را بقا و عِزّ و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قَبیل
_حافظ/غزل۳۰۸
❤1