جنگ درونی دوم!
68 subscribers
264 photos
42 videos
20 links
به نور آ...
مبتلا به بلا، دچار هم.
بگرد؛
در فلسفه بگرد، در ادبیات، تاریخ، سینما، هنر، دین؛ بگرد، شاید یک‌جا پیدا شوم.
Download Telegram
؛
جهان فاسد مردم را
بریز دور و در این دوری
به عطر نافه خود خو کن
کمین بگیر جهانت را
سپس شکارچیانت را
به تیر معجزه آهو کن
مفصل‌اند زمستان ها
و برف نسخه خوبی نیست
برای سرفه گلدان ها
گلی نمانده خودت گل باش
تو را بکار و شکوفا شو
تو را بچین و تو را بو کن
دلم دف است نی‌ستانا
نگاه صوفی ناخوانا
جهان پریشی مولانا
دهان پریشی مولانا
تو خانگاه منی با من
بچرخ و یاحق و یاهو کن
شب است یک تنه زیبا شو
و چند ماه شکیبا شو
سپس مرا متولد کن
بتاب روی شبم دریاب
و جوجه اردک زشتم را
به زیر بال و پرت قو کن
کسی نمی‌شنود ما را
اگر که روی سخت داری
و درد حرف زدن داری
اگر دهان خودت هستی
اگر زبان خودت هستی
به گوش های خودت رو کن
دوتا بریده‌ی از شانه
دوتا خجول دو دیوانه
منم دو دست که میخواهم
بغل بگیرمت ای‌‌جنگل
تفقدی نظری چیزی
به این دوساقه کم رو کن
مس‌ام که پخش و پلا هستم
دچار درد و بلا هستم
تو عادلی که طلا هستی
به کیمیای مساواتت
تورا بدل به خودت اما
مرا بدل به ترازو کن
تو را ببوس که لب هایت
هنوز طعم عسل دارد
تو را بخواه که آغوشت
هنوز میل بغل دارد
تو را بکار و شکوفا شو
تو را بچین و تو را بو کن
_حسین صفا
1
من اون نشونه رو میذارم تو آثارم.
؛
تو کجایی؟
در گستره بی مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دورترین جهای جهان ایستاده‌ام؛
در کنار تو.
تو کجایی؟
در گستره ناپاک این جهان
تو کجایی؟
من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام؛
بر سبزه‌شور این رود بزرگ که می‌سراید
برای تو.
_احمد شاملو
از سفارش‌هایی که مجبورم برای انجام دادنش یوتیوب رو باز کنم وحشت دارم.
میشه نری؟ نه بز ماده‌ام.
🆒4
خر و خرمای عزیزم دیگه هیچ‌کدومتونو نمیخوام.
بعد من اینجوری بودم که وا.
🆒3
Forwarded from پاستوریزه
شنیده شدن صدای انفجار در مغز من.
جنگ درونی دوم!
.
خیلی دور مثلا غریبه‌گی و دوستی.
*خواهر باید قد بلند باشد و
قد کوتاه
کمی
اسمش؟ هرچه که باشد
بحث در این نیست!
درختی را پیدا
استخوان‌هایم را دفن
و موهایم را مرتب کند
کافی‌ست
_ علی باباچاهی/ خانوادگی۴
2
عاشق را آنچه بباید در عشق بیابد و آنچه نباید لازمۀ او بود و زهی درد بیدرمان و زهی رنج بی پایان ای عزیز عاشق را رستن از درد عشق جز بعدم نبود و در عدم بر او بسته و جان او بزخم وجود خسته چون وجود عاشق گناه کبیرۀ او بود در عشق او را تارک آن بودن بهتر و دست از آن داشتن خوشتر:


*فقلت و ما اذنبت، قالت مجیبة
وجودک ذنب لا یقاس به ذنب
_عین القضات همدانی/ لوایح

لعمری اگر او را آن گناه نبودی که از حیز عدم قدم در ساحت وجود نهاده است این درد بی درمان را و این محنت بی پایان را با او چه کار بودی آسوده بود در قید هاویۀ عدم چون خود را در آینۀ قدم بدید شوریده شد از هاویۀ عدم قومی را بدر آورد و خود را بر ایشان عرضه کرد تا بر اوهم چواو برخود عاشق شدند پس بحجاب عزت محتجب گشت و ایشان را در درد ابدی و محنت سرمدی بگذاشت عجب رمزیست تا نبودند این بود یُحِبُّهم و نیست را هست کردن سبب همین است تا ایشان را در عالم خود می‌یافت از غیرت بوسایطشان بیرون میکرد و چون حصولشان در عالم دیگر شد در لباس قربت چشم و گوش از ایشان بسته تا او را بخود نبینند و از او چیزی بخود نشنوند و این از کمال غیرتست و مهر قهر بر بصر و سمع ایشان نهادنست و این را بواسطه دانش فهم نتوان کرد.
همش داخل کانسپت همیشه میلنگه یه جای زندگیم قرار دارم.
Forwarded from Un Normal
آخر شب مسواک زدن بی‌ فایده‌اس چون بعدش باز قراره غصه بخورم.