اگر چه ظاهری آرام و دلنشین دارد
به دور قلب خود انگار سنگ چین دارد
مرا نیاز به واعظ نباشد امّا اوست
که در مسیر من انگار صد کمین دارد
خدا ی من همه از عشق ودوستی گوید
خدای او به کمر گرز آتشین دارد
کسی ندیده که گاهی بترسد از دوزخ
چنان که پیش من و تو به آن یقین دارد
فریب جامه ی زهدش مخور که من دیدم
چه مار هفت خطی توی آستین دارد
به دیگران همه اوصاف آسمان گوید
عجیب اینکه خودش میل در زمین دارد
چه سود هاست در این درد دین نمی دانم
که هر که در پی نام است درد دین دارد
نشان بندگی عاشقانه داغ دل است
کسی که برده شده داغ بر جبین دارد
ولی صادقی
به دور قلب خود انگار سنگ چین دارد
مرا نیاز به واعظ نباشد امّا اوست
که در مسیر من انگار صد کمین دارد
خدا ی من همه از عشق ودوستی گوید
خدای او به کمر گرز آتشین دارد
کسی ندیده که گاهی بترسد از دوزخ
چنان که پیش من و تو به آن یقین دارد
فریب جامه ی زهدش مخور که من دیدم
چه مار هفت خطی توی آستین دارد
به دیگران همه اوصاف آسمان گوید
عجیب اینکه خودش میل در زمین دارد
چه سود هاست در این درد دین نمی دانم
که هر که در پی نام است درد دین دارد
نشان بندگی عاشقانه داغ دل است
کسی که برده شده داغ بر جبین دارد
ولی صادقی
تا در حمایت خم ابروی دلبریم
خم با هزار غصه به ابرو نیاوریم
سر می دهیم و شکوه ز دستش نمی کنیم
از دست او هرآن چه زند سر بر آن سریم
زانوی غصه دور شود از بغل اگر
دل را به پای دوست به زانو در آوریم
با آنکه در در برابر شمشیر روزگار
درگیر یک مبارزه ی نا برابریم
سوگند خورده ایم که در آسمان عشق
حتی اگر شکسته شود بال می پریم
با این همه دروغ که در جیب باورست
از ساده لوحی است اگر زود باوریم
ما جرعه نوش چشمه ی لطفیم اگر چنین
با سنگ کوه و خار بیابان برادریم
خم با هزار غصه به ابرو نیاوریم
سر می دهیم و شکوه ز دستش نمی کنیم
از دست او هرآن چه زند سر بر آن سریم
زانوی غصه دور شود از بغل اگر
دل را به پای دوست به زانو در آوریم
با آنکه در در برابر شمشیر روزگار
درگیر یک مبارزه ی نا برابریم
سوگند خورده ایم که در آسمان عشق
حتی اگر شکسته شود بال می پریم
با این همه دروغ که در جیب باورست
از ساده لوحی است اگر زود باوریم
ما جرعه نوش چشمه ی لطفیم اگر چنین
با سنگ کوه و خار بیابان برادریم
در لباس مصلحت از بس که حیله یاد داد
ذره ذره . واعظ . ایمان مرا بر باد داد
عشق را بیهودگی خواند و دروغ خود .صلاح
تا خطا خواندیم حکمش . حکم بر الحاد داد
در مسیر شبهه ها انداخت روح پاک را
راه را گم کرد و ما را وعده ی ارشاد داد
هاله ی خودخواهی از بس شد محیط جان او
دیگران را عام و خود را منصب استاد داد
خویش را ساقی عادل خواند و در قحطی می
جام را از نو به مستی که زمین افتاد داد
دائما در بند خود می خواهد افکار مرا
غافل از آنکه خدا اندیشه را آزاد داد
پر کن آن پیمانه را تا توبه ی خود بشکنیم
عهد و پیمان را شکست آن کس که توبه یاد .داد
ولی صادقی
ذره ذره . واعظ . ایمان مرا بر باد داد
عشق را بیهودگی خواند و دروغ خود .صلاح
تا خطا خواندیم حکمش . حکم بر الحاد داد
در مسیر شبهه ها انداخت روح پاک را
راه را گم کرد و ما را وعده ی ارشاد داد
هاله ی خودخواهی از بس شد محیط جان او
دیگران را عام و خود را منصب استاد داد
خویش را ساقی عادل خواند و در قحطی می
جام را از نو به مستی که زمین افتاد داد
دائما در بند خود می خواهد افکار مرا
غافل از آنکه خدا اندیشه را آزاد داد
پر کن آن پیمانه را تا توبه ی خود بشکنیم
عهد و پیمان را شکست آن کس که توبه یاد .داد
ولی صادقی
بس که در گردن من حلقه ی تقصیر افتاد
بختم انگار که در خانه ی زنجیر افتاد
بارش اشک بر افتاده چه سودی دارد
بر سرم سایه ی ابر کرمت دیر افتاد
لب تو وسوسه انگیز و ومن آن مورچه ای
که به امید عسل رفت ولی گیر افتاد
به هوای خط چشمان تو ای آهوی مست
سکه انداختم و قسمت من شیر افتاد
دیگران قسمت خود را همه کامل بردند
سهم ما بود که در پنجه تقدیر افتاد
به ترازوی دو ابروی تو روی آوردم
منصب داوری این بار به شمشیر افتاد
ساقی از صافی دل ساحل مقصد را دید
شیخ در پیچ و خم کوچه تفسیر افتاد
چاه را راه ندادند به خواب یوسف
با حسودان شد و در جاده ی تعبیر افتاد
ولی صادقی
بختم انگار که در خانه ی زنجیر افتاد
بارش اشک بر افتاده چه سودی دارد
بر سرم سایه ی ابر کرمت دیر افتاد
لب تو وسوسه انگیز و ومن آن مورچه ای
که به امید عسل رفت ولی گیر افتاد
به هوای خط چشمان تو ای آهوی مست
سکه انداختم و قسمت من شیر افتاد
دیگران قسمت خود را همه کامل بردند
سهم ما بود که در پنجه تقدیر افتاد
به ترازوی دو ابروی تو روی آوردم
منصب داوری این بار به شمشیر افتاد
ساقی از صافی دل ساحل مقصد را دید
شیخ در پیچ و خم کوچه تفسیر افتاد
چاه را راه ندادند به خواب یوسف
با حسودان شد و در جاده ی تعبیر افتاد
ولی صادقی
نمی شود به هوایت اگر دلم راهی
که من هنوز همانم که تو نمی خواهی
بیان شرح تو در واعظان فراوان است
که بی عمل نشده باعث دل آگاهی
اگر چه در غمت این چشم های سرگردان
شدند مثل دو تا حوض خالی از ماهی
میان خانه ی شک دست و پا زدن بهتر
که با یقین بروی در مسیر گمراهی
در ان مقام که سلطانی است بندگیت
من کدا به چه جرآت طلب کنم شاهی
به خاطر دل خود شوق دیدنت دارم
به نام عشق اسیرم به دام خودخواهی
در اوج قرب تو کی طاقت پریدن ماست؟؟
دل عقاب ، ندارد کبوتر چاهی،
نسیمی از نفست ، سهم جان اگر می شد
به هر نفس به هوای تو میشدم راهی
شرار طول فراقت به جانمان خوشتر
که در کنار تو باشیم و غرق کوتاهی
ولی صادقی
که من هنوز همانم که تو نمی خواهی
بیان شرح تو در واعظان فراوان است
که بی عمل نشده باعث دل آگاهی
اگر چه در غمت این چشم های سرگردان
شدند مثل دو تا حوض خالی از ماهی
میان خانه ی شک دست و پا زدن بهتر
که با یقین بروی در مسیر گمراهی
در ان مقام که سلطانی است بندگیت
من کدا به چه جرآت طلب کنم شاهی
به خاطر دل خود شوق دیدنت دارم
به نام عشق اسیرم به دام خودخواهی
در اوج قرب تو کی طاقت پریدن ماست؟؟
دل عقاب ، ندارد کبوتر چاهی،
نسیمی از نفست ، سهم جان اگر می شد
به هر نفس به هوای تو میشدم راهی
شرار طول فراقت به جانمان خوشتر
که در کنار تو باشیم و غرق کوتاهی
ولی صادقی
Forwarded from Save As Bot — скачать
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Спасибо, что пользуетесь - @SaveAsBot'ом
رباعی جدید
والصبح اذا تنفّس* از لبخندت
به به چه هواییست پس از لبخندت
دارم خفه می شوم در این وانفسا
بگذار بگیرم نفس از لبخندت
* تکویر ۱۸
ولی صادقی
دارا یی من گر چه نداری باشد
در عمق روان مهر تو جاری باشد
می ترسم از آن که از بهشت چشمت
سهم دل بیچاره خماری باشد
ولی صادقی
پرسید از احوالم و خوشحالم کرد
خندید و میان گونه اش چالم کرد
برخاست و با اشک من افتاد به راه
در هر قدمی که رفت پامالم کرد
با انکه لطیف مثل سوسن هایند
در سختی واقعه تهمتن هایند
تاریخ به خود ببالد از عصری که
مردان رشید کشورم زن هایند
چون رعد به هم زن این دژ بادی را
فریاد بکش ترانه ی شادی را
زان پیش که از قفس به گورت ببرند
برخیز و بخوان سرود آزادی را
بر ذهنت اگر نشسته زنگار بترس
از خشکی و تاریکی افکار بترس
تقوای الهی ست اگر مقصودت
از اینکه دلی را دهی آزار بترس
ولی صادقی
در وادی خود شیفتگی گم شده ایم
بر آتش جهل خویش هیزم شده ایم
ای عشق بیا تا به حقیقت برسیم
ما بی تو گرفتار توهم شده ایم
ولی صادقی
گل در چمن بهار چیزیست دگر
در عاشقی انتظار چیزیست دگر
هر چند پزشک از عسل منعم کرد
اما لب لعل یار چیزیست دگر
با انکه لطیف مثل سوسن هایند
در سختی واقعه تهمتن هایند
تاریخ به خود ببالد از عصری که
مردان رشید کشوری زن هایند
بی خانه و بی زمین و بی ویلایم
در فقر و بدهکاری خود تنهایم
ای شیخ دعا کن به من مسکین هم
شاید که یکی جعل کند امضایم
در صومعه می روی صفا نیست در آن
مسجد شده چون کاخ .وخدا نیست در آن
در میکده رو که گر چه عیبش گویند
یک تن که در او هست ریا نیست در آن
ولی صادقی
با ماه رخان قول و قراری بد نیست
در دشت دمی گشت و گذاری بد نیست
خوب است به گفتگو نشستن اما
گاهی بغل وبوس و کناری بد نیست
گفتم : صنما مهر نگاها ماها
کی دست به دامنت رسانم شاها
پرسید چه داری به کَفَت؟ گفتم: دل
خندید : که قَد اَفلَحَ مَن زَکّاهَا
از شعله ی زندگی به جز دود نبرد
چیزی که دلش لایق آن بود نبرد
الّا من اتی الله به یک قلب سلیم
دیگر کسی از عالم خود سود نبرد
بر دفتر فرهنگ جهان آغاز است
خاکش هنر است است و آسمانش راز است
بوی خوش عاشقی بخواه از شیراز
این شیشه ی عطر . دائما سر باز است
ولی صادقی
یک عده برایشان مسیح است خدا
یک جمع دگرچند ضریح است خدا
شد خانه اش اباد در این ویرانه
ان را که ولایت فقیه است خدا
عمریست یک تبسم شده است
در باغ بزرگی از رطب گم شده است
هر جای جهان که میروم دل تنگم
از بس که دلم جهرم شده است
آن ماه که صفر تا صدش عشق من است
زیبایی خاص گنبدش عشق من است
شد وقت اذان ساقی ازان جام بده
تا اشهد انَّ مشهدش عشق من است
بر دفتر فرهنگ جهان آغاز است
خاکش هنر است است و آسمانش راز است
بوی خوش عاشقی بخواه از شیراز
این شیشه ی عطر . دائما سر باز است
ولی صادقی
بر خاتمش العزه لله آمد
شب نیش غمش در تن رنجورم کرد
از روشنی نگاه تو دورم کرد
ای کاش که ابر ها کناری بروند
این غیبت ماه روی تو کورم کرد
از عکس رخت غبار را می گیرم
در عشق تو اعتبار را می گیرم
در عالم صبر لحظه ی شیرینیست
من هدیه ی انتظار را می گیرم
من از تو اگر حذر کنم وای به من
از کوچه ی تو گذر کنم وای به من
تو بوسه اگر دهی به من وای به تو
من با تو شبی سحر کنم وای به من
کاری که خدا برایمان صورت داد
یک چند به بغض در گلو فرصت داد
در دولت سایه جان به لب آمده بود
این بار به آفتاب یک دولت داد
ولی صادقی
بی دغدغه ی شهرت . گمنام بخواب
دور از غم اَرز و و فکر برجام بخواب
گور پدر مال و مقام دنیا
مسواک بزن بگیر ارام بخواب
ولی صادقی
والصبح اذا تنفّس* از لبخندت
به به چه هواییست پس از لبخندت
دارم خفه می شوم در این وانفسا
بگذار بگیرم نفس از لبخندت
* تکویر ۱۸
ولی صادقی
دارا یی من گر چه نداری باشد
در عمق روان مهر تو جاری باشد
می ترسم از آن که از بهشت چشمت
سهم دل بیچاره خماری باشد
ولی صادقی
پرسید از احوالم و خوشحالم کرد
خندید و میان گونه اش چالم کرد
برخاست و با اشک من افتاد به راه
در هر قدمی که رفت پامالم کرد
با انکه لطیف مثل سوسن هایند
در سختی واقعه تهمتن هایند
تاریخ به خود ببالد از عصری که
مردان رشید کشورم زن هایند
چون رعد به هم زن این دژ بادی را
فریاد بکش ترانه ی شادی را
زان پیش که از قفس به گورت ببرند
برخیز و بخوان سرود آزادی را
بر ذهنت اگر نشسته زنگار بترس
از خشکی و تاریکی افکار بترس
تقوای الهی ست اگر مقصودت
از اینکه دلی را دهی آزار بترس
ولی صادقی
در وادی خود شیفتگی گم شده ایم
بر آتش جهل خویش هیزم شده ایم
ای عشق بیا تا به حقیقت برسیم
ما بی تو گرفتار توهم شده ایم
ولی صادقی
گل در چمن بهار چیزیست دگر
در عاشقی انتظار چیزیست دگر
هر چند پزشک از عسل منعم کرد
اما لب لعل یار چیزیست دگر
با انکه لطیف مثل سوسن هایند
در سختی واقعه تهمتن هایند
تاریخ به خود ببالد از عصری که
مردان رشید کشوری زن هایند
بی خانه و بی زمین و بی ویلایم
در فقر و بدهکاری خود تنهایم
ای شیخ دعا کن به من مسکین هم
شاید که یکی جعل کند امضایم
در صومعه می روی صفا نیست در آن
مسجد شده چون کاخ .وخدا نیست در آن
در میکده رو که گر چه عیبش گویند
یک تن که در او هست ریا نیست در آن
ولی صادقی
با ماه رخان قول و قراری بد نیست
در دشت دمی گشت و گذاری بد نیست
خوب است به گفتگو نشستن اما
گاهی بغل وبوس و کناری بد نیست
گفتم : صنما مهر نگاها ماها
کی دست به دامنت رسانم شاها
پرسید چه داری به کَفَت؟ گفتم: دل
خندید : که قَد اَفلَحَ مَن زَکّاهَا
از شعله ی زندگی به جز دود نبرد
چیزی که دلش لایق آن بود نبرد
الّا من اتی الله به یک قلب سلیم
دیگر کسی از عالم خود سود نبرد
بر دفتر فرهنگ جهان آغاز است
خاکش هنر است است و آسمانش راز است
بوی خوش عاشقی بخواه از شیراز
این شیشه ی عطر . دائما سر باز است
ولی صادقی
یک عده برایشان مسیح است خدا
یک جمع دگرچند ضریح است خدا
شد خانه اش اباد در این ویرانه
ان را که ولایت فقیه است خدا
عمریست یک تبسم شده است
در باغ بزرگی از رطب گم شده است
هر جای جهان که میروم دل تنگم
از بس که دلم جهرم شده است
آن ماه که صفر تا صدش عشق من است
زیبایی خاص گنبدش عشق من است
شد وقت اذان ساقی ازان جام بده
تا اشهد انَّ مشهدش عشق من است
بر دفتر فرهنگ جهان آغاز است
خاکش هنر است است و آسمانش راز است
بوی خوش عاشقی بخواه از شیراز
این شیشه ی عطر . دائما سر باز است
ولی صادقی
بر خاتمش العزه لله آمد
شب نیش غمش در تن رنجورم کرد
از روشنی نگاه تو دورم کرد
ای کاش که ابر ها کناری بروند
این غیبت ماه روی تو کورم کرد
از عکس رخت غبار را می گیرم
در عشق تو اعتبار را می گیرم
در عالم صبر لحظه ی شیرینیست
من هدیه ی انتظار را می گیرم
من از تو اگر حذر کنم وای به من
از کوچه ی تو گذر کنم وای به من
تو بوسه اگر دهی به من وای به تو
من با تو شبی سحر کنم وای به من
کاری که خدا برایمان صورت داد
یک چند به بغض در گلو فرصت داد
در دولت سایه جان به لب آمده بود
این بار به آفتاب یک دولت داد
ولی صادقی
بی دغدغه ی شهرت . گمنام بخواب
دور از غم اَرز و و فکر برجام بخواب
گور پدر مال و مقام دنیا
مسواک بزن بگیر ارام بخواب
ولی صادقی