او می رود دائم به دریایی که طوفانیست
تا بشکند موجی که اسباب پریشانیست
با هر نگاهش چشمه ای از اسمان جاریست
در چهره اش غیر از صفای عشق پیدا نیست
با انکه لبخندش پر از گلهای داودیست
در جامه ی سربازیش جاه سلیمانیست
من فکر می کردم که رفت از دست امّا
حتی بدون دست در حال رجز خوانیست
تا بشکند موجی که اسباب پریشانیست
با هر نگاهش چشمه ای از اسمان جاریست
در چهره اش غیر از صفای عشق پیدا نیست
با انکه لبخندش پر از گلهای داودیست
در جامه ی سربازیش جاه سلیمانیست
من فکر می کردم که رفت از دست امّا
حتی بدون دست در حال رجز خوانیست
روحی انه همیکّه وی گصایب الشلال یجی
کَفّه مِثه ربیع یسار روحِ دنی له حال یِجی
مِن وُرِه رَاسِه فیّ السّمِه قیم یگوم للراگص
گُلّه به گُلّه عینه هات فه تار و پود جبال یِجی
مِثل مَعِندِه فِیّ النِّجَم
گَلبی اَذِبحِه عَل گِدَم اِجله که بی مِثَال یِجی
طالِب اگه مُرید یِسار درده و بِلَه اَزِید یسار
فاصله هم بعید یسار واچ فَرِسِ الخِیال یجی
خیال جبال اعتدال حال
وصال حلال
کَفّه مِثه ربیع یسار روحِ دنی له حال یِجی
مِن وُرِه رَاسِه فیّ السّمِه قیم یگوم للراگص
گُلّه به گُلّه عینه هات فه تار و پود جبال یِجی
مِثل مَعِندِه فِیّ النِّجَم
گَلبی اَذِبحِه عَل گِدَم اِجله که بی مِثَال یِجی
طالِب اگه مُرید یِسار درده و بِلَه اَزِید یسار
فاصله هم بعید یسار واچ فَرِسِ الخِیال یجی
خیال جبال اعتدال حال
وصال حلال
عجب شوری به جان انداختی با طعم لبخندت
نمک بر زخم می ریزد لب شیرین تر از قندت
مکن محروم از شادابیش گل های صحرا را
کسی اینجا اگر کمتر بداند قدر لبخندت
در این سجاده و تسبیح چینی رستگاری نیست
برو ای دل درست ایمان بیاور بر خداوندت
بگو با پیر کنعانی که از چشمان خود بگذر
اگر خواهی ببینی بار دیگر روی فرزندت
چه وردی خواندی ای خان زیر گوش مردم ایلت
که با چشمان بسته نیز حتّی می شناسندت
چگونه بسته ای دل را به این آزادی مشروط
که زندانبان نشسته گوش بر آژیر پابندت
قوی کن فکر و ذهن خویش تا صیّاد باور ها
نبندد با طناب جهل بازوی توانمندت
وفا بر عهد را بگذار سهم ما عوام ای شیخ
تو چون لازم شود بشکن هزاران بار سوگندت
ولی صادقی ۱۴۰۲/۳/۲۸
نمک بر زخم می ریزد لب شیرین تر از قندت
مکن محروم از شادابیش گل های صحرا را
کسی اینجا اگر کمتر بداند قدر لبخندت
در این سجاده و تسبیح چینی رستگاری نیست
برو ای دل درست ایمان بیاور بر خداوندت
بگو با پیر کنعانی که از چشمان خود بگذر
اگر خواهی ببینی بار دیگر روی فرزندت
چه وردی خواندی ای خان زیر گوش مردم ایلت
که با چشمان بسته نیز حتّی می شناسندت
چگونه بسته ای دل را به این آزادی مشروط
که زندانبان نشسته گوش بر آژیر پابندت
قوی کن فکر و ذهن خویش تا صیّاد باور ها
نبندد با طناب جهل بازوی توانمندت
وفا بر عهد را بگذار سهم ما عوام ای شیخ
تو چون لازم شود بشکن هزاران بار سوگندت
ولی صادقی ۱۴۰۲/۳/۲۸
تو قول دادی اگر میر کاروان باشی
به راه عشق بکوشی و مهربان باشی
بنا نبود که چون قدر و قیمتت دادند
بنا ی قهر گذاری و سر گران باشی
قسم به حق . که نبود این قرار ما با هم
که در گلوی حقیقت ، چو استخوان باشی
تو قول دادی از این سرزمین قفس ببری
نه این که بند به پای پرندگان باشی
به خاک تیره نشسته کبوتر دل من
که برگزید تو را تا پناه آن باشی
شکستی آینه و جز خودت نبود آنجا
چگونه خواهی از آسیب در امان باشی
ولی صادقی
به راه عشق بکوشی و مهربان باشی
بنا نبود که چون قدر و قیمتت دادند
بنا ی قهر گذاری و سر گران باشی
قسم به حق . که نبود این قرار ما با هم
که در گلوی حقیقت ، چو استخوان باشی
تو قول دادی از این سرزمین قفس ببری
نه این که بند به پای پرندگان باشی
به خاک تیره نشسته کبوتر دل من
که برگزید تو را تا پناه آن باشی
شکستی آینه و جز خودت نبود آنجا
چگونه خواهی از آسیب در امان باشی
ولی صادقی
بسم الله الرحمن الرحیم
ترکیب بند عاشورایی
شاعر : ولی صادقی
بند اول
خون از دلم گرفتم و در آن قلم زدم
صد ها حدیث و شعر و روایت به هم زدم
با یک گلو که از عطش آتش گرفته بود
در کوچه های داغ محرم قدم زدم
بغضی که از هجوم مصی بت شکست خورد
در بند بند حنجرة محتشم زدم
هفتاد و چند نقطه نشان کردم ابتدا
هر نقطه را شبیه خیام حرم زدم
گلبرگ های لاله به هم دوختم، سپس
بر خیمه های سرخ شهیدان علم زدم
یک دفعه از هر علمی ناله شد بلند
گویی که بر تمام جهان رنگ غم زدم
((باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است))
بنددوم
یک پنجره به روی زمان باز می کنم
از خاطرات کودکی آغاز می کنم
یادم نمی رود که کسی با تبسمش
هر بوسه ای که می طلبد ناز می کنم
او گیسوان نرم مرا شانه می کند
من عشق روی شانه اش ابراز می کنم
الهام شد به زمزمه در گوشم این سخن
پیغمبر است او و من اعجاز می کنم
سنگی صبور بودم وحالا دلم گرفت
افشای زخم های پر از راز می کنم
در نیمه های یک شب تاریک، عقده ای
از تنگنای حنجره ای باز می کنم
با بال تیر خورده به یک کوچه کبود
با کوله بارخاطره پرواز می کنم
یا ایُّهــا الرسول دلم بیقرار شد
خورشید تابناک پس از تو چه تار شد
بند سوم
یا ایها الرسول زمانش رسیده است
آن داغ جاودانه عجب قد کشیده است
گویی که در تلاطم یک روز سهمگین
پشت زمین ز بار عزایی خمیده است
چون سیل خون ز دامن صحرا گرفته موج
خون خدا که در رگ عالم دویده است
آن سنگ دل سیاه که دندان تو شکست
پیشانی بلند حسینت دریده است
خاکستری که بر رخ ماه تو ریختند
اکنون نشسته بر سری از تن بریده است
افتاده بر زمین و گلو خشک از عطش
دوْرش هزار تیغ و همه آبدیده است
زیبا ترین شقایق باغ تو من شدم
گرمای جاودانة داغ تو من شدم
بند چهارم
آن روز ها که شب پره جای هما نشست
دین را نقاب کرد و به تخت ریا نشست
خون خدا به لرزه در آورد و موج کرد
بغضی که در گلوی جهان بی صدا نشست
وقتی که دید منبر خورشید بی فروغ
وقتی که خاک تیره به غار حرا نشست
در جامه ی سکوت نشستن روا ندید
چون دید در لباس روا ، ناروا نشست
پس غیرتش ز خانه کعبه خروش کرد
بر ساحلی به وسعت عرش خدا نشست
هفتاد و دو ستاره به دنبال خود کشید
شد کهکشان غیرت و در کربلا نشست
گویی خیال لرزه به جان زمانه داشت
گویی که نوح بود و به موج بلا نشست
جاوید شد چنانکه خدا جاودانه است
خورشید از فروغ شکوهش نشانه است
بند پنجم
پروانه ای ز شانة خورشید پر کشید
چرخی زد و به دامن سبز خدا رسید
جرئت نمی کنم که بگویم چکار کرد
تیری که مثل شعله ی آتش به او رسید
ان قدر تشنه بود که در لحطه ی وصال
از چشمه سار اشک خدا جرعه ای چشید
دارد دلی به وسعت چند آسمان بزرگ
آن چند ماهه ای که همه آسمان خرید
دریا چقدر کوچک و خوار است بعد از این
زیرا نشانی از لب او در خودش ندید
خون از گلوی نازک او بال بال زد
اشک فرشته ها شد و بر کربلا چکید
مانده حسین و پیکر بی جان کودکش
تا گریه شستشو بدهد قبر کوچکش
بند ششم
حک می کنم به قلب شما داغ یک شکست
واللهُ اّن قطعتموا از پیکرم دو دست
تکرار مرتضایم و تصویر عیرتش
چون نقش لاله بر صفحات دلم نشست
تو از عطش بسوزی و من لب زنم به آب
عهدی چنین نبسته ام از لحظه ی الست
گفتی شکست پشتم ومن شرمسار آه
ای کاش آن عمود به فرقم نمی شکست
شکر خدا که شرم نگاهم تمام کرد
تیری که راه چشم مرا بر لب توبست
بیزارم از صدای اذانی که شد بلند
از خیمه ی ریای گروهی هوا پرست
افتاد روی خاک، و دلیلش نه زخم بود
بود از شراب مهر به محبوب مست مست
تقدیم می کنم به تو این عشق پاک را
عشقی که موج می زند اَدرِک اَخاک را
بند هفتم
وقتی که شرم چهره خورشیدرا گرفت
تاریکی زمانه زمین را فرا گرفت
آمد شبی سیاه تر از قلب کوفیان
در ماتمی که خاک بیابان عزا گرفت
دیگر صدای ناله نمی امد از عطش
شرمی تمام پیکره ی آب را گرفت
یک ماه سر بریده در آمد به آسمان
بغضی عجیب حنجره کربلا گرفت
وقتی که خاک پیکر او غرق بوسه کرد
ا ندیشه کرد دشمن از او اعتلا گرفت
اما سری که سِرّ خدا بود بر لبش
برداشت اعتلا و سر نیزه ها گرفت
آن سر به روی نیزه عجب رمز و راز داشت
باگیسوان غرقه به خون اهتزار داشت
بند هشتم
ای مانده دردهای زمان در تو یادگار
وی خورده زخم های زمین بر تو بیشمار
وقتی که عشق طرح دلت زد به دست خود
شد جانت از دقیقه ی آغاز بیــــــقرار
عاشق شبیه جان عزیزت ندیده ام
پنجاه و هفت ماه محرم در انتطار
ترکیب بند عاشورایی
شاعر : ولی صادقی
بند اول
خون از دلم گرفتم و در آن قلم زدم
صد ها حدیث و شعر و روایت به هم زدم
با یک گلو که از عطش آتش گرفته بود
در کوچه های داغ محرم قدم زدم
بغضی که از هجوم مصی بت شکست خورد
در بند بند حنجرة محتشم زدم
هفتاد و چند نقطه نشان کردم ابتدا
هر نقطه را شبیه خیام حرم زدم
گلبرگ های لاله به هم دوختم، سپس
بر خیمه های سرخ شهیدان علم زدم
یک دفعه از هر علمی ناله شد بلند
گویی که بر تمام جهان رنگ غم زدم
((باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است))
بنددوم
یک پنجره به روی زمان باز می کنم
از خاطرات کودکی آغاز می کنم
یادم نمی رود که کسی با تبسمش
هر بوسه ای که می طلبد ناز می کنم
او گیسوان نرم مرا شانه می کند
من عشق روی شانه اش ابراز می کنم
الهام شد به زمزمه در گوشم این سخن
پیغمبر است او و من اعجاز می کنم
سنگی صبور بودم وحالا دلم گرفت
افشای زخم های پر از راز می کنم
در نیمه های یک شب تاریک، عقده ای
از تنگنای حنجره ای باز می کنم
با بال تیر خورده به یک کوچه کبود
با کوله بارخاطره پرواز می کنم
یا ایُّهــا الرسول دلم بیقرار شد
خورشید تابناک پس از تو چه تار شد
بند سوم
یا ایها الرسول زمانش رسیده است
آن داغ جاودانه عجب قد کشیده است
گویی که در تلاطم یک روز سهمگین
پشت زمین ز بار عزایی خمیده است
چون سیل خون ز دامن صحرا گرفته موج
خون خدا که در رگ عالم دویده است
آن سنگ دل سیاه که دندان تو شکست
پیشانی بلند حسینت دریده است
خاکستری که بر رخ ماه تو ریختند
اکنون نشسته بر سری از تن بریده است
افتاده بر زمین و گلو خشک از عطش
دوْرش هزار تیغ و همه آبدیده است
زیبا ترین شقایق باغ تو من شدم
گرمای جاودانة داغ تو من شدم
بند چهارم
آن روز ها که شب پره جای هما نشست
دین را نقاب کرد و به تخت ریا نشست
خون خدا به لرزه در آورد و موج کرد
بغضی که در گلوی جهان بی صدا نشست
وقتی که دید منبر خورشید بی فروغ
وقتی که خاک تیره به غار حرا نشست
در جامه ی سکوت نشستن روا ندید
چون دید در لباس روا ، ناروا نشست
پس غیرتش ز خانه کعبه خروش کرد
بر ساحلی به وسعت عرش خدا نشست
هفتاد و دو ستاره به دنبال خود کشید
شد کهکشان غیرت و در کربلا نشست
گویی خیال لرزه به جان زمانه داشت
گویی که نوح بود و به موج بلا نشست
جاوید شد چنانکه خدا جاودانه است
خورشید از فروغ شکوهش نشانه است
بند پنجم
پروانه ای ز شانة خورشید پر کشید
چرخی زد و به دامن سبز خدا رسید
جرئت نمی کنم که بگویم چکار کرد
تیری که مثل شعله ی آتش به او رسید
ان قدر تشنه بود که در لحطه ی وصال
از چشمه سار اشک خدا جرعه ای چشید
دارد دلی به وسعت چند آسمان بزرگ
آن چند ماهه ای که همه آسمان خرید
دریا چقدر کوچک و خوار است بعد از این
زیرا نشانی از لب او در خودش ندید
خون از گلوی نازک او بال بال زد
اشک فرشته ها شد و بر کربلا چکید
مانده حسین و پیکر بی جان کودکش
تا گریه شستشو بدهد قبر کوچکش
بند ششم
حک می کنم به قلب شما داغ یک شکست
واللهُ اّن قطعتموا از پیکرم دو دست
تکرار مرتضایم و تصویر عیرتش
چون نقش لاله بر صفحات دلم نشست
تو از عطش بسوزی و من لب زنم به آب
عهدی چنین نبسته ام از لحظه ی الست
گفتی شکست پشتم ومن شرمسار آه
ای کاش آن عمود به فرقم نمی شکست
شکر خدا که شرم نگاهم تمام کرد
تیری که راه چشم مرا بر لب توبست
بیزارم از صدای اذانی که شد بلند
از خیمه ی ریای گروهی هوا پرست
افتاد روی خاک، و دلیلش نه زخم بود
بود از شراب مهر به محبوب مست مست
تقدیم می کنم به تو این عشق پاک را
عشقی که موج می زند اَدرِک اَخاک را
بند هفتم
وقتی که شرم چهره خورشیدرا گرفت
تاریکی زمانه زمین را فرا گرفت
آمد شبی سیاه تر از قلب کوفیان
در ماتمی که خاک بیابان عزا گرفت
دیگر صدای ناله نمی امد از عطش
شرمی تمام پیکره ی آب را گرفت
یک ماه سر بریده در آمد به آسمان
بغضی عجیب حنجره کربلا گرفت
وقتی که خاک پیکر او غرق بوسه کرد
ا ندیشه کرد دشمن از او اعتلا گرفت
اما سری که سِرّ خدا بود بر لبش
برداشت اعتلا و سر نیزه ها گرفت
آن سر به روی نیزه عجب رمز و راز داشت
باگیسوان غرقه به خون اهتزار داشت
بند هشتم
ای مانده دردهای زمان در تو یادگار
وی خورده زخم های زمین بر تو بیشمار
وقتی که عشق طرح دلت زد به دست خود
شد جانت از دقیقه ی آغاز بیــــــقرار
عاشق شبیه جان عزیزت ندیده ام
پنجاه و هفت ماه محرم در انتطار
می دانم انکه دست تو بود اختیار ابر
اما از این میانه عطش کردی اختیار
حتی به اسب دشمن خود آب می دهی
اینست جذبه ای که ترا کرده ماندگار
گویی به عمق واقعه سرّی نهفته است
سرّی که مانده است در آن عقل روزگار
ای اوج عاشقانه ی دل دادگی حسین
ای افتخار واژه ی آزادگی حسین
ولی صادقی از شهرستان جهرم
اما از این میانه عطش کردی اختیار
حتی به اسب دشمن خود آب می دهی
اینست جذبه ای که ترا کرده ماندگار
گویی به عمق واقعه سرّی نهفته است
سرّی که مانده است در آن عقل روزگار
ای اوج عاشقانه ی دل دادگی حسین
ای افتخار واژه ی آزادگی حسین
ولی صادقی از شهرستان جهرم
تا به کی مرغ قفس باشم وپرپر بزنم
بر دل از دوری تو داغ مکرّر بزنم
اختلاف سخن واسطه ها گیجم کرد
به سرم زد که بیایم به تو یک سر بزنم
به سرم زد که ببندم به پریشانی در
خانه در خانه ی ابن شهر اگر در بزنم
شب و تنهایی و وحشت تو فقط شمعم باش
تا که پروانه شوم دور قدت پر بزنم
بی خیال همه غم های جهان با دل شاد
خیره در مستی چشمان تو ساغر بزنم
به چکار آیدم این ذکر و مناجات و دعا
نتوانم به هوای تو اگر پر بزنم
نیم قرن است که بازیچه ی تقدیر شدم
بعد از این پا به سر هر چه مقدر بزنم
ولی صادقی
بر دل از دوری تو داغ مکرّر بزنم
اختلاف سخن واسطه ها گیجم کرد
به سرم زد که بیایم به تو یک سر بزنم
به سرم زد که ببندم به پریشانی در
خانه در خانه ی ابن شهر اگر در بزنم
شب و تنهایی و وحشت تو فقط شمعم باش
تا که پروانه شوم دور قدت پر بزنم
بی خیال همه غم های جهان با دل شاد
خیره در مستی چشمان تو ساغر بزنم
به چکار آیدم این ذکر و مناجات و دعا
نتوانم به هوای تو اگر پر بزنم
نیم قرن است که بازیچه ی تقدیر شدم
بعد از این پا به سر هر چه مقدر بزنم
ولی صادقی
اگر چه ظاهری آرام و دلنشین دارد
به دور قلب خود انگار سنگ چین دارد
مرا نیاز به واعظ نباشد امّا اوست
که در مسیر من انگار صد کمین دارد
خدا ی من همه از عشق ودوستی گوید
خدای او به کمر گرز آتشین دارد
کسی ندیده که گاهی بترسد از دوزخ
چنان که پیش من و تو به آن یقین دارد
فریب جامه ی زهدش مخور که من دیدم
چه مار هفت خطی توی آستین دارد
به دیگران همه اوصاف آسمان گوید
عجیب اینکه خودش میل در زمین دارد
چه سود هاست در این درد دین نمی دانم
که هر که در پی نام است درد دین دارد
نشان بندگی عاشقانه داغ دل است
کسی که برده شده داغ بر جبین دارد
ولی صادقی
به دور قلب خود انگار سنگ چین دارد
مرا نیاز به واعظ نباشد امّا اوست
که در مسیر من انگار صد کمین دارد
خدا ی من همه از عشق ودوستی گوید
خدای او به کمر گرز آتشین دارد
کسی ندیده که گاهی بترسد از دوزخ
چنان که پیش من و تو به آن یقین دارد
فریب جامه ی زهدش مخور که من دیدم
چه مار هفت خطی توی آستین دارد
به دیگران همه اوصاف آسمان گوید
عجیب اینکه خودش میل در زمین دارد
چه سود هاست در این درد دین نمی دانم
که هر که در پی نام است درد دین دارد
نشان بندگی عاشقانه داغ دل است
کسی که برده شده داغ بر جبین دارد
ولی صادقی
تا در حمایت خم ابروی دلبریم
خم با هزار غصه به ابرو نیاوریم
سر می دهیم و شکوه ز دستش نمی کنیم
از دست او هرآن چه زند سر بر آن سریم
زانوی غصه دور شود از بغل اگر
دل را به پای دوست به زانو در آوریم
با آنکه در در برابر شمشیر روزگار
درگیر یک مبارزه ی نا برابریم
سوگند خورده ایم که در آسمان عشق
حتی اگر شکسته شود بال می پریم
با این همه دروغ که در جیب باورست
از ساده لوحی است اگر زود باوریم
ما جرعه نوش چشمه ی لطفیم اگر چنین
با سنگ کوه و خار بیابان برادریم
خم با هزار غصه به ابرو نیاوریم
سر می دهیم و شکوه ز دستش نمی کنیم
از دست او هرآن چه زند سر بر آن سریم
زانوی غصه دور شود از بغل اگر
دل را به پای دوست به زانو در آوریم
با آنکه در در برابر شمشیر روزگار
درگیر یک مبارزه ی نا برابریم
سوگند خورده ایم که در آسمان عشق
حتی اگر شکسته شود بال می پریم
با این همه دروغ که در جیب باورست
از ساده لوحی است اگر زود باوریم
ما جرعه نوش چشمه ی لطفیم اگر چنین
با سنگ کوه و خار بیابان برادریم
در لباس مصلحت از بس که حیله یاد داد
ذره ذره . واعظ . ایمان مرا بر باد داد
عشق را بیهودگی خواند و دروغ خود .صلاح
تا خطا خواندیم حکمش . حکم بر الحاد داد
در مسیر شبهه ها انداخت روح پاک را
راه را گم کرد و ما را وعده ی ارشاد داد
هاله ی خودخواهی از بس شد محیط جان او
دیگران را عام و خود را منصب استاد داد
خویش را ساقی عادل خواند و در قحطی می
جام را از نو به مستی که زمین افتاد داد
دائما در بند خود می خواهد افکار مرا
غافل از آنکه خدا اندیشه را آزاد داد
پر کن آن پیمانه را تا توبه ی خود بشکنیم
عهد و پیمان را شکست آن کس که توبه یاد .داد
ولی صادقی
ذره ذره . واعظ . ایمان مرا بر باد داد
عشق را بیهودگی خواند و دروغ خود .صلاح
تا خطا خواندیم حکمش . حکم بر الحاد داد
در مسیر شبهه ها انداخت روح پاک را
راه را گم کرد و ما را وعده ی ارشاد داد
هاله ی خودخواهی از بس شد محیط جان او
دیگران را عام و خود را منصب استاد داد
خویش را ساقی عادل خواند و در قحطی می
جام را از نو به مستی که زمین افتاد داد
دائما در بند خود می خواهد افکار مرا
غافل از آنکه خدا اندیشه را آزاد داد
پر کن آن پیمانه را تا توبه ی خود بشکنیم
عهد و پیمان را شکست آن کس که توبه یاد .داد
ولی صادقی
بس که در گردن من حلقه ی تقصیر افتاد
بختم انگار که در خانه ی زنجیر افتاد
بارش اشک بر افتاده چه سودی دارد
بر سرم سایه ی ابر کرمت دیر افتاد
لب تو وسوسه انگیز و ومن آن مورچه ای
که به امید عسل رفت ولی گیر افتاد
به هوای خط چشمان تو ای آهوی مست
سکه انداختم و قسمت من شیر افتاد
دیگران قسمت خود را همه کامل بردند
سهم ما بود که در پنجه تقدیر افتاد
به ترازوی دو ابروی تو روی آوردم
منصب داوری این بار به شمشیر افتاد
ساقی از صافی دل ساحل مقصد را دید
شیخ در پیچ و خم کوچه تفسیر افتاد
چاه را راه ندادند به خواب یوسف
با حسودان شد و در جاده ی تعبیر افتاد
ولی صادقی
بختم انگار که در خانه ی زنجیر افتاد
بارش اشک بر افتاده چه سودی دارد
بر سرم سایه ی ابر کرمت دیر افتاد
لب تو وسوسه انگیز و ومن آن مورچه ای
که به امید عسل رفت ولی گیر افتاد
به هوای خط چشمان تو ای آهوی مست
سکه انداختم و قسمت من شیر افتاد
دیگران قسمت خود را همه کامل بردند
سهم ما بود که در پنجه تقدیر افتاد
به ترازوی دو ابروی تو روی آوردم
منصب داوری این بار به شمشیر افتاد
ساقی از صافی دل ساحل مقصد را دید
شیخ در پیچ و خم کوچه تفسیر افتاد
چاه را راه ندادند به خواب یوسف
با حسودان شد و در جاده ی تعبیر افتاد
ولی صادقی
نمی شود به هوایت اگر دلم راهی
که من هنوز همانم که تو نمی خواهی
بیان شرح تو در واعظان فراوان است
که بی عمل نشده باعث دل آگاهی
اگر چه در غمت این چشم های سرگردان
شدند مثل دو تا حوض خالی از ماهی
میان خانه ی شک دست و پا زدن بهتر
که با یقین بروی در مسیر گمراهی
در ان مقام که سلطانی است بندگیت
من کدا به چه جرآت طلب کنم شاهی
به خاطر دل خود شوق دیدنت دارم
به نام عشق اسیرم به دام خودخواهی
در اوج قرب تو کی طاقت پریدن ماست؟؟
دل عقاب ، ندارد کبوتر چاهی،
نسیمی از نفست ، سهم جان اگر می شد
به هر نفس به هوای تو میشدم راهی
شرار طول فراقت به جانمان خوشتر
که در کنار تو باشیم و غرق کوتاهی
ولی صادقی
که من هنوز همانم که تو نمی خواهی
بیان شرح تو در واعظان فراوان است
که بی عمل نشده باعث دل آگاهی
اگر چه در غمت این چشم های سرگردان
شدند مثل دو تا حوض خالی از ماهی
میان خانه ی شک دست و پا زدن بهتر
که با یقین بروی در مسیر گمراهی
در ان مقام که سلطانی است بندگیت
من کدا به چه جرآت طلب کنم شاهی
به خاطر دل خود شوق دیدنت دارم
به نام عشق اسیرم به دام خودخواهی
در اوج قرب تو کی طاقت پریدن ماست؟؟
دل عقاب ، ندارد کبوتر چاهی،
نسیمی از نفست ، سهم جان اگر می شد
به هر نفس به هوای تو میشدم راهی
شرار طول فراقت به جانمان خوشتر
که در کنار تو باشیم و غرق کوتاهی
ولی صادقی
Forwarded from Save As Bot — скачать
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Спасибо, что пользуетесь - @SaveAsBot'ом