شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر
12.8K subscribers
293 photos
408 videos
7 files
79 links
Download Telegram
جز ما کسی به بی‌کسی ما نمی‌رسد.


بیدل‌دهلوی
20🔥2
دشمن باشکوه

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مرده‌خوار
به خاک و به خون بر تپیده به زار
فروبرد چنگال و خون برگرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار
نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر
بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفشی به بالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد


جنگ دوازده‌رخان، رویارویی پهلوان در برابر پهلوان، وزیر در برابر وزیر، شاه در برابر شاه. در این جنگ‌ها که به کین‌خواهی سیاووش انجام شد علاوه‌بر جنگ و خونریزی تصویرهایی انسانی و پهلوانی از جنگجویان در برابر دشمن می‌بینیم که گاه موجب شگفتی‌ست.
(داستان گم شدن تازیانه‌ی بهرام را بخاطر بیاوریم.)
اما در این میانه برخورد شجاعانه و شکوهمند گودرز با پیران سکانسی‌ست پرشگفت. گودرز رقیب شکست‌خورده‌ی خود را پیدا می‌کند و از خون او می‌خورد و بر صورت می‌زند، یک‌دم به ذهنش می‌گذرد که سر مرده را از تن جدا کند اما این قسی‌القلبی را در خود نمی‌بیند. سپس پیران را با احترام به سایه‌گاهی می‌برد و درفشی نیز پهن می‌کند و او را بر درفش قرار می‌دهد.
مفهوم انسانی رفتار کردن با دشمن بارها و بارها در ادبیات فارسی تکرار شده‌است و یکی دیگر از مصادیق آن داستان حسنک‌وزیر است:
و بدان سبب مردمان زبان بر بو‌سهل دراز کردند( که زده و افتاده را توان زد، مرد آن مرد است که گفته‌اند: العفو عند القدرة بکار تواند آورد.)


۳۰/۱۱
👍94
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
عرفی‌شیرازی


امروز بعد از کلی بی‌خبری و گوشی‌خاموشی دوستم را دیدم امیدوار بی‌امید بود. نگاهش تلخ و زننده بود. می‌ترسیدم رک به چشم‌هایش نگاه کنم. خجالت می‌کشیدم. در حالتی بدتر از برزخ بود. کمی صحبت کردیم اشک‌های بسیاری داشت و بغض‌های سنگینی که نمی‌دانم کی وقت سرازیرشدنشان می‌رسد.
جانب امید را نگه می‌داشت و یا شاید مردانگی‌اش اجازه نمی‌داد و یا شاید نمی‌خواست دل مرا خالی کند.
از ترس چشم‌هایش نگاهم را به موهایش مشغول کردم تماما سفید بود و به سختی موی سیاهی پیدا می‌شد. حاصل و میوه‌ی همین سی‌چهل روز هست.
درون چهره‌ی تکیده و لب‌های سیاه از دود سیگارش یک ایران عرق‌کرده‌ی بعد از تب، یک ایران سیاه از غم، یک ایران هم‌بسته، یک ایران همدل حس می‌کردم.
یک‌لحظه اتفاقی چشم‌هایمان نگاه همدیگر را ایست داد و اون لحظه چندین ساعت طول کشید مثل خانه‌ای که ویران شود، همچون بهمنی که سرازیر شود هر دو شکسته شدیم و در هم نگرستیم و گرستیم و ....

۳۰ بهمن
20🕊2💯2
یکی گیتی، یکی یزدان پرستد،
یکی پیدا، یکی پنهان پرستد

یکی بودا و آن دیگر برهمن،
دگر زان موسی چوپان پرستد

یکی از روی دستور اوستا،
فروغ و خاور رخشان پرستد

یکی ذات مسیح ناصری را،
بسان حضرت سبحان پرستد

گروهی پیرو وخشور تازی،
حدیث و سنت و قرآن پرستد

پرستد بابی "الواح" و "بیان" را،
بهایی "اقدس" و "ایقان" پرستد

فقیه آزمند از حرص شهوت،
گهی حور و گهی غلمان پرستد

چه نیرنگ است یاران، مفتی شرع،
مرید ابله و نادان پرستد؟!

چگویم، خود تو دانی واعظ شهر،
انین و دیده‌ی گریان پرستد

ندانم از چه رو فرزند ایران،
گه اتریش و گهی آلمان پرستد؟!

شناسم جمعی از مردان آزاد،
در ایران کنده و زندان پرستد

اگر پرسی ز کیش پورداود،
جوان پارسی ایران پرستد


استاد ابراهیم پورداوود
👏23🔥4👎211
دل‌شکستگانیم
ای باد شرطه برخیز
...
👌19👍21👎1
ز دل‌ها همه ترس بیرون کنید
زمین را ز خون رود جیحون کنید

به یزدان که تا در جهان زنده‌ام
به کین سیاوش دل آگنده‌ام


کین‌خواهی سیاوش
383
بر اساس گزارش‌های تاریخی، برادر بابک به نام عبدالله نیز به همراه او دستگیر شد و به‌طور مشابه اعدام گردید. گفته می‌شود که عبدالله حتی شجاع‌تر از بابک بود و در لحظات آخر به برادرش گفت: «تو کاری کردی که هیچ‌کس نکرده است، پس صبر کن صبری که هیچ‌کس نکرده است.» بابک نیز در پاسخ گفت: «به زودی صبر مرا خواهی دید.» پس از قطع دست‌ها و پاهایش، بابک با خون خود صورتش را پوشاند تا نشان دهد که از مرگ نمی‌هراسد. این اقدام او باعث شد معتصم به اطرافیانش بگوید که اگر جنایات بابک قابل بخشش بود، او شایسته زنده ماندن می‌بود.


پی‌نوشت: اینکه در سوگواری می‌رقصیم و پایکوبی می‌کنیم فقط به این خاطر که دشمن‌شاد نشوییم.
29👍71
به کین سیاوش کمر بر میان
ببست و بیامد چو شیر ژیان



کین‌خواهی سیاوش
28🕊1
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
و آنچه بینی هم نماند برقرار


سعدی
👍173🔥3🥰1
یکی از بهترین راز‌ونیازها( شطحیات) معاصر، که عصیان شگفتی درونش هست، گفته‌ی پدر جاویدنام مسعود ذات‌پرور هست.
خطاب به خدا:
اگر رفیق مایی، رفیق مردانه‌ی ما باش.
24👍7🔥1
مکتبی که برای ما گشوده‌اند این است که تا کمر خم نکنیم، تا روسپی‌وار زندگی نکنیم، نخواهیم توانست خوشبخت و مرفّه و کامروا باشیم.
بیایید تا درسِ این مکتب را تحقیر کنیم و این خوشبختی و رفاه و کامروایی را نفرت‌انگیز بشماریم، بیایید تا اعتقاد بیاوریم که لذّت‌هایی هست بسی بزرگتر و پاینده‌تر و والاتر از لذّت‌های مورد پسندِ فرومایگان، و آن لذّتِ اندیشه به حالِ محرومان و از یاد رفتگان است، لذّتِ دفاع از «حقیقت» و «عدالت».
بکوشیم تا زانُوانمان نلرزد، سرِ خود را بلند نگاه داریم، در دورانهای دشوارِ زندگی است که نموده می‌شود مرد کیست و نامَرد، کی.

         


ایران را از یاد نبریم
دکتر اسلامی‌ندوشن
23👎2👍1
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا


سعدی
👍2414👎2
مبادا چنین هرگز آیینِ من
سزا نیست این کار در دینِ من
که ایرانیان را به کشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم!



شاهنامه فردوسی
👍2813👎1
« قومی دید که کِشت کرده بودند و تیمار داشته تا کِشت‌شان تمام رسیده، و بلند شده، و دانه‌ها آکنده شد، لایق درودن، و خرمن کردن شد. آتش آوردند و آن همه کشت را سوختند. با خود گفت ای عجب سوختن چنین دخل دریغ‌شان نمی‌آید؟ از آنجا درگذشت و حیران و به تعجب می‌رفت... »

اشاره‌ی مولوی، در مجالس سبعه، به قومی که کشت کرده بودند، اما آتش بر آن زدند، به عنوان استعاره‌ای ادبی، قرینه‌ای در سفرنامه‌ی ژان شاردن دارد که نوشته است، ایرانیان نیز مانند بسیاری از اقوام استعدادهای ذاتی بسیاری دارند، اما هیچ قومی این‌چنین استعدادهای خود را ضایع نگذاشته است.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، 1395، ص 44
15👍1
پُر از خورد و داد و خرید و فروخت
تو گفتی زمان چشم ایشان بدوخت
ز کوری یکی دیگری را ندید
همی این بدان، آن بدین برکشید
زمانی بیاید کزان سان شود
که دانا پرستار نادان شود
بر ایشان بود دانشومند خوار
درختِ خردشان نیاید به بار
ستاینده‌ی مرد نادان شوند
نیایش‌کُنان پیش یزدان شوند

شاهنامه فردوسی
تصحیح استاد خالقی‌مطلق
جلد سه
داستان اسکندر و کید هندی
25
زیرا که گریختن
در شان ما نبود...
20
دردناک است که در دام شغال افتد شیر
یا که محتاج فرومایه شود مرد کریم

نشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغن
“روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم


شهریار
👌219🔥1
ایران را دعای ممسنی بسازد..
33👏3🔥2
سیم و زر شد محک تجربه‌ی گوهر مرد
که سیه باد بدین تجربه روی زر و سیم



شهریار
12
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...
🔥27👎3🕊1