شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر
12.8K subscribers
293 photos
408 videos
7 files
79 links
Download Telegram
بهرام بیضایی یه جمله‌ای داره و میگه من توی غربت یه ایران کوچیک برای خودم درست کرده‌ام و در غربت به آن پناه می‌برم.
همین جمله مفهوم ملت بودن را به معنای درست می‌رساند. شاید کمتر گوشه‌ای از جهان مثل ما ملت واحد داشته باشد، ملتی که درد و رنج و شادی هم را به تمامی درک می‌کنند و شریک شادی و غم هم هستند.
این ملت واحد، رنج مشترک دارند، شادی مشترک دارند که باز در غربت و شاید هزاران مایل از هم دور باز آن را درک و حس می‌کنند.
مهم‌ترین بنای این ملت زبان فارسی و ستون اصلی آن شاهنامه‌ست.
43👍5🔥2
جاویدنام حسین پوشنه عزیز.
همین‌قدر زیبا
سربه‌زیر
مؤدب
تلاشگر و نان‌آور.
1🕊5514
شعر فارسی (از رودکی تا نیما) ویر
جاویدنام حسین پوشنه عزیز. همین‌قدر زیبا سربه‌زیر مؤدب تلاشگر و نان‌آور.
آن نخل که پروردمش از خون دل اکنون
بارش همه خونی است که از چشم تر آید

مجمرزواره‌ای
🕊376
هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی‌شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست


دکتر خسرو فرشیدورد
27👏3
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد

حافظ


امیدواری و پایداری.
پناه هم باشیم..
36
چنانکه از شاهنامه بر‌می‌آید فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و دروغ و بدگویی و چاپلوسی خالی بود و تا می‌توانست الفاظ پست و زشت و تعبیرات ناروا و دور از اخلاق به کار نمی‌برد. در وطن‌دوستی چنانکه از جای جای شاهنامه بخوبی بر‌می‌آید سری پرشور داشت. به قهرمانان و دلاوران کهن عشق می‌ورزید و از آن‌ها که به ایران گزند رسانیده‌بودند نفرت داشت.


با کاروان حُلّه
عبدالحسین زرین‌کوب
ص ۳۹
31
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند.


حافظ
31💯5
پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال می‌گیریم.
از آنِ ماست پیروزی.
از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.


ابتهاج
20👍4
از قضا شاهنامه نیز خود دستاورد شکست و ناکامی است؛ شکستی چندصد ساله از عرب‌ها و افول سامانیان و چرخشی ناکام در تاریخ ایران. وقتی ناتوانی در عرصه‌ی تاریخ واقعی رخ می‌نماید نیاز به روایت و تاریخ‌پردازی آشکارتر می‌شود. ابومنصور عبدالرزاق و شاهنامه‌سرایان و فردوسی از واقعیت نادلپذیر زمان به خاطره‌ی دلپذیر گذشته روی می‌آورند؛ نه برای گریز ناممکن از زمانه‌ای که در آن‌اند بلکه برای آنکه نهیب حادثه بنیادشان از جا نبرد. شاهنامه جویای پایگاهی است در گذشته برای ایستادن در زمان حال و پیدایش آن از نیاز ایرانیان برای زنده بودن و خود ماندن سرچشمه می‌گیرد. این کتاب پیروزی کلام است بر «عمل» اگر در ورزیدن و پروردن تاریخ که کار آدمی است - نامرادیم در سخن که شاهکار آدمی است - کامرواییم.



ارمغان مور
شاهرخ مسکوب
ص۱۲۳
25
ایران
آنکه آبادت نخواهد ویران..
.
29
جاویدنام رضا بارانی

آه بگذاریدم تا به زیر خاک اندر شوم
فروتر و فروتر کُنجی به دنیای مردگان
چرا که دیگر در کنار من نیستی
ای عزیزترین عزیزان
و اینک من به مرگی می‌میرم
که بس مرگبار از مرگ توست.
کجا بود؟
کی بود؟ این بخت بد
که این چنین زخمی بر دل تو نشاند؟
کسی هست آیا که با من بگوید بر خانه‌ام چه رفته است؟

ایپولیتوس
ائوریپیدس
ترجمه ی عبدالله کوثری
22
شجریانم
BIDAD2
بیداد شجریان
چه‌هاست در سرِ این قطره‌ی محال‌اندیش
👏102
سر که نه در پای عزیزان رود
بار گرانی‌ست که بر دوش رود


سعدی
22👎2
اگر با تو گردون نشیند به راز
نیابی هم از گردشِ او جَواز

همو تاج و تخت و بلندی دهد
همو تیرگی و نژندی دهد

به دشمن همی ماند و هم به دوست
ازو مغز یابی،گهی، گاه پوست

که گیتی یکی نغز بازیگرست
که هر دم ورا بازیی دیگرست

نگر تا نبندی دل اندر جهان
نباشی بدو ایمن اندر نهان

سرت گر بساید بر ابرِ سیاه
سرانجام خاکست ازو جایگاه

یکی را ز ماهی به ماه آورد
یکی را زِ مَه زیرِ چاه آورد


پادشاهی نوذر
شاهنامه فردوسی
21
درست چهل روز گذشت.

اما چگونه گذشت؟
🕊3811🔥2
پدر کشتی و تخمِ کین کاشتی
پدر کشته را کی بُوَد آشتی


فرامرزنامه
🔥325👍4
بعضی لحظات و ثانیه‌ها مثل خنجری‌ست در گلو.
🔥13👍4
خفقان


اینجا همه‌چیز را خفقان گرفته‌است. هر کجا که می‌روم همچون دیواری محکم جلوی چشمم قد برافراشته می‌کند.
در نگاه‌ها، فریادها، سکوت‌ها، حتی در غذا و لباس هم خفقان عجیبی‌ست.
شب اینجا بار سنگینی دارد سنگین هم‌چون خنجری در گلو.
بیرون که می‌روییم بی‌قراریم‌برگردیم به خونه، خونه که هستیم از در و دیوار دشنه‌ی خفقان می‌بارد و منتظر هستی تا هر چه زودتر از این زندان بیرون بزنی.
22👍5
خون هرگز نمی‌خوابد.


صبح شده و آفتاب در منتهای زیبایی خود بالا آمده. اما چیزی شبیه به جن یا همزاد یا وجدان درونم را می‌خورد و دائم توی گوشم می‌خواند که این سرخی سپیده‌دم نیست این زیبایی جعلی و دروغین است.
از وجدان هم فرار می‌کنم می‌خواهم خودم باشم به زندگی شخصی‌ام برسم به زن و بچه. لباس نو بخرم خودم را برای نوروز آماده کنم اما خون هرگز نمی‌خوابد همیشه بیدار است حتی در خواب هم بیدار است و هر لحظه خود را به شکلی نشان می‌دهد، گاهی به شکل دیوار، بغض، مشت و فریاد.
خونی که بی‌گناه ریخته شد قاتل را هم اجازه‌ی خواب نمی‌دهد مثل جنون یقه‌اش را می‌گیرید شاید کمی دیر و زود. فامیل نزدیک‌مان سال‌ها پیش تفنگش را بر زنی بی‌گناه کشید و این خون چه‌ها که با او نکرد تا جایی‌که همان تفنگ را بر فرزند خویش کشید.
👍23🔥6😁1
جز ما کسی به بی‌کسی ما نمی‌رسد.


بیدل‌دهلوی
20🔥2
دشمن باشکوه

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار
دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر
چنین گفت گودرز کای نره شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر
جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
چو گودرز دیدش چنان مرده‌خوار
به خاک و به خون بر تپیده به زار
فروبرد چنگال و خون برگرفت
بخورد و بیالود روی ای شگفت
ز خون سیاوش خروشید زار
نیایش همی کرد بر کردگار
ز هفتاد خون گرامی پسر
بنالید با داور دادگر
سرش را همی خواست از تن برید
چنان بدکنش خویشتن را ندید
درفشی به بالینش بر پای کرد
سرش را بدان سایه برجای کرد


جنگ دوازده‌رخان، رویارویی پهلوان در برابر پهلوان، وزیر در برابر وزیر، شاه در برابر شاه. در این جنگ‌ها که به کین‌خواهی سیاووش انجام شد علاوه‌بر جنگ و خونریزی تصویرهایی انسانی و پهلوانی از جنگجویان در برابر دشمن می‌بینیم که گاه موجب شگفتی‌ست.
(داستان گم شدن تازیانه‌ی بهرام را بخاطر بیاوریم.)
اما در این میانه برخورد شجاعانه و شکوهمند گودرز با پیران سکانسی‌ست پرشگفت. گودرز رقیب شکست‌خورده‌ی خود را پیدا می‌کند و از خون او می‌خورد و بر صورت می‌زند، یک‌دم به ذهنش می‌گذرد که سر مرده را از تن جدا کند اما این قسی‌القلبی را در خود نمی‌بیند. سپس پیران را با احترام به سایه‌گاهی می‌برد و درفشی نیز پهن می‌کند و او را بر درفش قرار می‌دهد.
مفهوم انسانی رفتار کردن با دشمن بارها و بارها در ادبیات فارسی تکرار شده‌است و یکی دیگر از مصادیق آن داستان حسنک‌وزیر است:
و بدان سبب مردمان زبان بر بو‌سهل دراز کردند( که زده و افتاده را توان زد، مرد آن مرد است که گفته‌اند: العفو عند القدرة بکار تواند آورد.)


۳۰/۱۱
👍94