گاهی یک چیز کوچک،تمام دردهای دفنشده را بر می گرداند یک صدا، یک بو، یک حس و ناگهان دوباره همان آدمِ سابق میشوی. بدتر از برگشتنِ درد، این است که بفهمی هیچوقت نرفته بود.
🌚3
این روزها انگار همهمون یک خشمِ فروخورده با خودمون حمل میکنیم
خشمی ک شاید هر لحظه منتظر یک بهانهست تا منفجر بشه
از دی ماه تا امروز، از تمام اتفاقهایی که پشت سر گذاشتیم، از جنگ، از ترس، از ناامنی، از خبرهای بد، از بلاتکلیفی و فشار اقتصادی… یک حجم بزرگی از غم و اضطراب توی ذهن و بدن خیلیهامون جمع شده.
شاید برای همینه که این روزها تحمل یک بحث ساده هم برای خیلیهامون سخت شده.
یک حرف کوچک، یک رفتار معمولی، یک بیتوجهی ساده، گاهی میتونه تمام آن چیزی رو که ماهها قورت داده بودیم ، بیرون بریزه.
جوونهایی هستند که از بیکاری، از عقب افتادن زندگیشون، از آرزوهایی که هر روز دورتر به نظر میرسند، خسته و کلافهاند.
خانوادههایی هستند که هر ماه، زندگی براشون سختتر از ماه قبل میشود.
آدمهایی ک تا نیمهی ماه جیبشون خالی میشه و هنوز خیلیهامون حتی به زبان نمیاریم، که چقدر تحت فشاریم.
و شاید بدتر از همه این باشه ک خیلی از ما یاد گرفتهایم طوری رفتار کنیم که انگار همهچیز عادیه
لباس میپوشیم، بیرون میریم، استوری میذاریم، میخندیم، کار میکنیم، با آدمها حرف میزنیم و زندگی را ادامه میدهیم و خب چاره ای ام نداریم.
اما پشت خیلی از این ظاهرهای معمولی، آدمهایی وایستادن که مدتهاست از درون تحمل روانیشون ته کشیده.
آدمهایی که خوابشون سبک شده.
زودتر عصبانی میشن.
حوصلهی حرف زدن ندان.
با کوچکترین چیز میریزن به هم.
یا حتی خودشان هم نمیفهمن چرا اینقدر بیحوصله و بیقرارن.
شاید مسئله این نیست که ما ناگهان آدمهای عصبی و بیتحملی شدیم.
شاید فقط مدت خیلی زیادی است که داریم بیشتر از توانمون تحمل میکنیم.
گاهی پشت عصبانیت یک آدم، غم بزرگی پنهان شده.
پشت پرخاشگری یک نفر، ترس.
پشت بیحوصلگیاش، خستگی.
و پشت سکوت خیلیها، حرفهایی ک دیگ توان گفتنش نیست.
این روزها شاید کمی بیشتر لازم باشه قبل از اینکه از کسی ناراحت بشیم ، یادمان بیاید که نمیدانیم اون چه چیزی رو داره با خودش حمل میکنه.
شاید خود ما هم نیاز داریم کمی با خودمون مهربون تر باشیم.
چون واقعیت اینه که خیلیهامون حالمون خوب نیست،
فقط هنوز بلدیم طوری رفتار کنیم که کسی نفهمه.
این، خستهکنندهترین بخش ماجراست.
By vanil
خشمی ک شاید هر لحظه منتظر یک بهانهست تا منفجر بشه
از دی ماه تا امروز، از تمام اتفاقهایی که پشت سر گذاشتیم، از جنگ، از ترس، از ناامنی، از خبرهای بد، از بلاتکلیفی و فشار اقتصادی… یک حجم بزرگی از غم و اضطراب توی ذهن و بدن خیلیهامون جمع شده.
شاید برای همینه که این روزها تحمل یک بحث ساده هم برای خیلیهامون سخت شده.
یک حرف کوچک، یک رفتار معمولی، یک بیتوجهی ساده، گاهی میتونه تمام آن چیزی رو که ماهها قورت داده بودیم ، بیرون بریزه.
جوونهایی هستند که از بیکاری، از عقب افتادن زندگیشون، از آرزوهایی که هر روز دورتر به نظر میرسند، خسته و کلافهاند.
خانوادههایی هستند که هر ماه، زندگی براشون سختتر از ماه قبل میشود.
آدمهایی ک تا نیمهی ماه جیبشون خالی میشه و هنوز خیلیهامون حتی به زبان نمیاریم، که چقدر تحت فشاریم.
و شاید بدتر از همه این باشه ک خیلی از ما یاد گرفتهایم طوری رفتار کنیم که انگار همهچیز عادیه
لباس میپوشیم، بیرون میریم، استوری میذاریم، میخندیم، کار میکنیم، با آدمها حرف میزنیم و زندگی را ادامه میدهیم و خب چاره ای ام نداریم.
اما پشت خیلی از این ظاهرهای معمولی، آدمهایی وایستادن که مدتهاست از درون تحمل روانیشون ته کشیده.
آدمهایی که خوابشون سبک شده.
زودتر عصبانی میشن.
حوصلهی حرف زدن ندان.
با کوچکترین چیز میریزن به هم.
یا حتی خودشان هم نمیفهمن چرا اینقدر بیحوصله و بیقرارن.
شاید مسئله این نیست که ما ناگهان آدمهای عصبی و بیتحملی شدیم.
شاید فقط مدت خیلی زیادی است که داریم بیشتر از توانمون تحمل میکنیم.
گاهی پشت عصبانیت یک آدم، غم بزرگی پنهان شده.
پشت پرخاشگری یک نفر، ترس.
پشت بیحوصلگیاش، خستگی.
و پشت سکوت خیلیها، حرفهایی ک دیگ توان گفتنش نیست.
این روزها شاید کمی بیشتر لازم باشه قبل از اینکه از کسی ناراحت بشیم ، یادمان بیاید که نمیدانیم اون چه چیزی رو داره با خودش حمل میکنه.
شاید خود ما هم نیاز داریم کمی با خودمون مهربون تر باشیم.
چون واقعیت اینه که خیلیهامون حالمون خوب نیست،
فقط هنوز بلدیم طوری رفتار کنیم که کسی نفهمه.
این، خستهکنندهترین بخش ماجراست.
By vanil
🍓6⚡2
خیلی وقت بود ننوشته بودم، انگار کلامم گم شده بود ولی خب یهویی شد :)))
🍓4