le vent nous portera
28K subscribers
555 photos
4 videos
5 files
117 links
— عاشق. رهایی. برگِ در باد. غم‌پرست. مرز باریک. جاری. دانس‌. مالیخولیا. جوانه‌ی زخم‌زده. رویش. پوست‌ و تن. انسان‌ها. پیچشِ برهنگی. ویرانگر. جوهر. بودن، بودن، همیشه بودن، بودن تا سر حد امکان، پُر از رد زندگی بودن.
Download Telegram
گلهای کاغذی
مسعود بختیاری
«دل تو امروزیه قصه‌ٔ دوست‌داشتنو باور نداره؛ دل من قدیمیه، عاشقِ عشقیه که آخر نداره!»
بنشین تماشایت کنم
آرمان گرشاسبی
هرچند ماه یک‌بار برمی‌گردم به این آهنگ دوباره!
Forwarded from فیلسوف مرده
سیمون وی باور داشته اولین وظیفه‌ی عشق گوش دادنه که می‌تونیم برداشت کنیم یعنی درد دیگران رو بپذیریم بدون اینکه اثباتش رو طلب کنیم.
ایمانوئل لویناس هم استدلال کرده اخلاق با درک آسیب‌پذیری دیگران آغاز می‌شه و برامون مسئولیت داره. این مسئولیت یعنی موظفیم درد فردا مبتلا رو درک کنیم، بدون اینکه لازم باشه ببینیمش. اگه از شخص بخوایم درد رو اثباتش‌ کنه، برخلاف اخلاقه.
فیلسوف مرده
سیمون وی باور داشته اولین وظیفه‌ی عشق گوش دادنه که می‌تونیم برداشت کنیم یعنی درد دیگران رو بپذیریم بدون اینکه اثباتش رو طلب کنیم. ایمانوئل لویناس هم استدلال کرده اخلاق با درک آسیب‌پذیری دیگران آغاز می‌شه و برامون مسئولیت داره. این مسئولیت یعنی موظفیم درد فردا…
تمام تلاشم اینه که دردت رو به رسمیت بشناسم. بدون اینکه تلاش کنم متوجه ریشه‌ش بشم، بدون اینکه سوال‌پیچت کنم بابتش، بدون اینکه قضاوتش کنم، بدون اینکه نسبی بزرگ و کوچک بشمارش، بدون اینکه مقایسه‌ش کنم با دردهای دیگر، بدون اینکه تمرکزم رو از روی خود درد تو بردارم. فقط تو و دردت مقابلمین و من به رسمیت می‌شناسمش. با توجه‌نکردن و بیراهه‌رفتن تحقیرش نمی‌کنم. انکارش نمی‌کنم.
«جدی وقتی باهات در ارتباطم حس می‌کنم به عنوان یه انسان ارزش و حق زندگی دارم.»
در نهایت من با درد سرِ تاریکم برمی‌گردم به کلمه‌ها و قصه‌ها. در نهایت اون‌قدری بخش‌های زیاد و مختلفی در زندگی دارم که هرکدوم به میزان و حد خودشون جایگاه و زمان برام داشته باشن و نتونن باقی رو ازبین‌رفته کنن. در نهایت گریه می‌کنم و از زخمی‌ باز بودنم هیچ ابایی ندارم. در نهایت چشم‌ها رو از یاد می‌برم، فراموش می‌کنم کسی وجود داره و برای کسی وجود دارم. در نهایت دونه‌دونه لحظه‌هایی رو که در روز قلبم با یک نگاه، یک کلمه، یک خنده، یک حالت، یک جمله شکسته رو به یاد میارم. در نهایت یک آدم که دیگه زنده نیست رو کنارم حس می‌کنم و یادم میاد ترک می‌کنم این زمین رو. و تصور می‌کنم و اهمیت نمی‌دم. در نهایت رهام. و وقتی می‌شنوم: «گریه نکن سبزه!» بیش‌تر گریه می‌کنم و سبزی‌های اطراف چشمم پخش‌تر می‌شن. و یادم میاد که نازنین گفت انگار داری به یک مرغزار، چمنزار آب می‌دی با اشک‌هات.
«مشتاق، مؤدب، کلاسیک»
«صبور، سبز، appassionata»
Forwarded from 🍃
الف

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب‌خوردن، آدم است و اشتباه
ژرژ ساند در یک نامه به فلوبر می‌گه «تو در خانه‌‌ی من بی هیچ رودربایستی می‌توانی غمگین باشی.» و این واقعا حسیه که من از ته دل دوست دارم به آدم‌های اطرافم بدم: آزاد و رها بودن برای داشتن هر نوع حسی. غم، شکستگی، درد، اندوه، اضطراب...

در کنار من تو می‌تونی هر حالی رو که داری داشته باشی. من پذیرای تمام درد، غم، اندوه و اشک تواَم.
شکستی شکستم شکست
واقعا این استادم رو دوست دارم.
le vent nous portera
واقعا این استادم رو دوست دارم.
گوش‌کردن به خاطراتش شبیه خوندن یک رمانه. روایتگر بی‌نظیریه.
وقتی تا این حد پُر باشی و زندگی رو دریافت کرده باشی، می‌تونی روایتگر خوبی باشی، و استادبودن یعنی روایتگربودن.
روایت کن درست رو. اون هم اگر ادبیاته.

رها تو تنها کسی هستی که من می‌شناسم و می‌دونم گاهی از شدت عشق به زندگی گریه‌ات می‌گیره و این این چطور بگم... بی‌نهایت برام فوق‌العاده و انسانی و عاشقانه و شعرگونه‌ست. گاهی که میای کلی کلمات و جملات کوتاه اما زیاد در کانالت می‌فرستی و می‌گی که خدااااای من و اظهار عشق می‌کنی به زندگی، من می‌گم واقعاً خوشحال می‌شم که همچین آدمی هست روی زمین که از شوق زندگی گریه‌اش می‌گیره و می‌خواد در هر چه هست و نیست حلول پیدا کنه و فکر کنه و فکر کنه و فکر کنه.
و بله قلب‌مون هم می‌شکنه از این همه حجوم همه‌چیز، می‌فهمم اما مهم اینه سبز می‌شیم. لورکا هم سبزه وقتی می‌گه: سبز تویی که سبزت می‌خواهم.
سبزِ باد، سبزِ شاخه‌ها.
اسب در کوهپایه و زورق بر دریا.
شب خوبی داشته باشی رهایِ رها، عاشق و سبز! 💚💚💚
نداشتن

زیرمجموعهٔ خودم هستم
مثل مجموعه‌ای که سخت تهی‌ست

در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهی‌ست

عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بی‌حرکت پتوهایم

خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم

نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمی‌بیند

هرکه در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمی‌بیند

دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هرچه هست در هوس است

پای احساس در میان باشد
انتخاب پرنده‌ها قفس است

وسعت کوچک رهایی را
از نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته‌کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید

گرچه باغ من از درخت تهی‌ست
در سرم فکر کاشتن دارم

شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم


— یاسر قنبرلو
+ بهتری؟
- آره شعر حالمو بهتر کرد!
+ خب الان برگردیم به حس شخصی شما به شعر. چه حسی رو ایجاد کرد؟ دوستش داشتید؟
- تمایل به خودکشی.
+ شعر خودش می‌تونه یکی از دلایلی باشه که شما خودکشی نکنی. می‌تونه توتت باشه!