Use it or Lose it
3.03K subscribers
175 photos
1 video
94 links
Social Neuroscientist, Neuroanthropologist
Multi/Interdisciplinary researcher

— Use it well 🧠
Download Telegram
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟

Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
33
Use it or Lose it
چرا واقعاً این‌همه آدم این‌قدر وقتشان را صرف بحث درباره چیزهای ناچیز می‌کنند؟ آیا بشر مغزی به‌غایت بزرگ و توانایی سخن گفتن را فقط برای غیبت کردن تکامل داده است؟ Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
میمون‌ها و بوزینه‌ها از نظر شدتِ روابط اجتماعی با دیگر جانوران فرق دارند؛ آن‌ها زمان زیادی را صرف تیمارِ یکدیگر می‌کنند. تیمار کردن فقط برای مسائل بهداشتی نیست، برخلاف آن‌چه شاید فکر کنید؛ درواقع راهی است برای ایجاد دوستی، محکم کردن رابطه‌ها و تأثیر گذاشتن بر بقیه.

انسان‌های اولیه هم در گروه‌های بزرگی حدود ۱۵۰ نفره زندگی می‌کردند. اگر می‌خواستند مثل میمون‌ها با تیمار کردن رابطه بسازند، باید تقریباً نصف وقتشان را صرف این کار می‌کردند که اصلاً شدنی نبود. به همین خاطر، به گفتهٔ پروفسور رابین دانبار، انسان‌ها راه ساده‌تر و مؤثرتری پیدا کردند: زبان. پس معلوم می‌شود این گپ‌وگفت‌های به ظاهر بیهوده اصلاً بیهوده نیستند. همین گفت‌وگوها باعث می‌شود گروه‌های بزرگ از شکارچی‌ها گرفته تا سربازها و همکارها منسجم و یکپارچه بمانند.

زن‌ها و مردها به یک اندازه «حرف می‌زنند»، اما تفاوت در موضوع‌هاست: مردها بیشتر دربارهٔ خودشان صحبت می‌کنند، در حالی که زن‌ها بیشتر دربارهٔ بقیه حرف می‌زنند. همین باعث می‌شود پیوندهای زنانه تقویت شود؛ پپیوندهایی که پایهٔ جوامع انسانی و نیز جوامع نخستی‌هاست.

تا مدت‌ها انسان‌شناسان فکر می‌کردند زبان در جمع‌های مردانه و برای کارهایی مثل شکار شکل گرفته است. اما پژوهش بدیع و بسیار جالبِ دانبار نشان می‌دهد که برعکس، زبان در میان زنان تکامل یافته است.


Dunbar, R. I. M. (1996). Grooming, gossip, and the evolution of language. Harvard University Press.
50
آگاهی از مرگ ما را ترغیب می‌کند که پرشورتر زندگی کنیم.

Coelho, P. (1999). Veronika decides to die. HarperCollins.
Miller, L. (1946). Execution of L. Bárdossy.
59
Use it or Lose it
سومین دوره رویداد بین‌المللی نوروتاک امسال میزبان یکی از بزرگترین رویداد های نوروساینس کشور هستیم، اگر شما هم علاقه‌مند به نوروساینس و علوم شناختی هستید و یا تازه با این زمینه آشنا شدید این رویداد برای شماست. نیازی هم نیست پیش زمینه خاصی داشته باشید، کافیه…
چهارمین دورهٔ رویداد بین‌المللی نوروتاک
امسال هم میزبان یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای نوروساینس کشور هستیم. اگر به نوروساینس و علوم شناختی علاقه‌مندید، حتی اگر تازه وارد این حوزه‌اید، این رویداد برای شماست. بدون پیش‌نیاز تخصصی؛ فقط ثبت‌نام کنید و یک روز سرشار از ایده‌های نو، گفت‌وگوهای الهام‌بخش و شبکه‌سازی مؤثر را تجربه کنید.

- حضوری - ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۴ از ساعت ۸:۱۵
- سالن رازی، دانشگاه علوم پزشکی ایران (تهران)
- برای ثبت نام از اینجا اقدام کنید.
37
اگر فراتر دیده‌ام، از آن است که بر شانه‌های بزرگان ایستاده‌ام.

Newton (Vol. 1, p. 416). Cambridge University Press.
Halsman, P. (1958). J. Robert Oppenheimer
60
چیزی که به زنده بودنم ارزش می‌بخشد، البته سوای موسیقی، قدیسانی‌ست که ملاقاتشان کرده‌ام و همه جا هم پیدا می‌شوند. منظورم از قدیس کسانی‌ست که در این جامعه‌ی فوق‌العاده ناشایست به طرز شایسته‌ای رفتار می‌کنند.

Vonnegut, K. (2005). A Man Without a Country. A. A. Bahrami, Trans.
Luigi Ghirri, Viaggi, 1972 - 1986
96
فکر می‌کنم فاکنر بود که گفت وقتی در عمق تاریکی کبریت روشن می‌کنید به‌خاطر این نیست که بهتر ببینید، می‌خواهید متوجه شوید چه‌قدر دورتان تاریک است. به نظر من ادبیات دقیقا همین کار را می‌کند. جوابی به سوال‌ها نمی‌دهد، حتا واضح‌ترشان هم نمی‌کند، بلکه اغلب کورکورانه هجمه‌ی تاریکی‌ها را کشف می‌کند، و آن‌ها را بهتر می‌نمایاند.

Javier Marías, Corazón tan blanco, Anagrama, 1992.
A Heart So White, trans. Mahsa Malek-Marzban, Cheshmeh, 2016.
76
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسه‌ای در ویلز، در پی یک لحظه‌ی از کنترل خارج شدن، پسربچه‌ای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشته‌ام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.

در زندان با او همچون بی‌ارزش‌ترین انسان رفتار شد. چند بار برای فرار تلاش کرد و حتی ۴۳ روز از خوردن غذا امتناع کرد تا بمیرد. آزادی مشروطش بارها رد شد. سال‌ها گذشت، ۱۰ سال، ۱۵ سال، ۲۰ سال، ۲۵ سال… و او هنوز در زندان بود.

در سال ۲۰۰۷ با زنی به نام «الکس» آشنا شد، معلمی که برای آموزش به زندان می‌آمد. رابطه‌شان پنهانی و عاشقانه بود. با وجود عشق و امید به زندگی بیرون، بن در نهایت به او گفت: «می‌خواهم همچنان در زندان بمانم.»

او در زندان برای خود دنیایی تازه ساخت. درس خواند، مدرک دانشگاهی گرفت، و به «وکیل زندان» معروف شد. به زندانیان دیگر کمک می‌کرد از حقشان دفاع کنند و در برابر سوءاستفاده‌ی مسئولان بایستند. درون زندان احترام و منزلتی داشت؛ احساس مفید بودن می‌کرد. این جایگاه برایش معنا و هدف شد. در سال ۲۰۱۲ پس از ۳۲ سال زندان آزاد شد. اما قبل از رفتنش چیزی گفت.
46
Use it or Lose it
در سال ۱۹۸۰، بن گانِ ۱۴ ساله در زمین بازی مدرسه‌ای در ویلز، در پی یک لحظه‌ی از کنترل خارج شدن، پسربچه‌ای ۱۱ ساله به نام برایان را کشت. خودش با پلیس تماس گرفت و گفت: «من پسری را کشته‌ام.» با لباس مدرسه محاکمه شد و به حبس نامعین به صلاحدید ملکه محکوم گردید.…
داستان بن، یه درس عمیق درباره‌ی شیوه‌ی زندگیه. نشون می‌ده که می‌شه از صفر مطلق جان سالم به‌در برد. می‌شه از طرف جامعه منفور شد، به‌عنوان قاتل کودک شناخته شد، و با سیستمی خشن مثل زندان روبه‌رو بود. می‌شه به عمق تاریکی فرو رفت، تا جایی که ۴۳ روز لب به غذا نزنی و از شدت گرسنگی، کره‌ی چشمت خشک بشه.

با این حال، از دل این وضعیت تحقیرآمیز و فاجعه‌بار، می‌شه رشد کرد. بن برای خودش یه زندگی با معنا ساخت، چون خودشو وصل کرد به مغزهای هم‌فکر دیگه و وارد یه بازی شد، بازی‌ای که هدفش به‌دست آوردن جایگاه بود. رتبه‌اش به‌عنوان یه زندانی ابدی و وکیل زندان باعث شد مورد احترام قرار بگیره. برای بقیه زندانی‌ها مفید شد، کم‌کم مورد تحسین قرار گرفت. ارزشمند شد. تمام وقت و انرژی روزها، ماه‌ها و سال‌هاش رو گذاشت توی همین بازی و برای خودش یه دنیای معنا ساخت.

اما پیش از آن‌که از زندان برود، به یکی از مأموران گفت:

وقتی آزادی به‌معنی بیرون‌افتادن از دنیاییه که همه‌ی عمرت رو صرف ساختنش کردی، اون وقت آزادی خودش می‌تونه جهنم باشه.


Storr, W. (2021). The Status Game: On Human Life and How to Play It. William Collins.
73
آیا می‌توانی به یاد بیاوری،
پیش از آن‌که دنیا به تو بگوید باید چه کسی باشی،
چه کسی بودی؟

LaPorte, D. (2012). The fire starter sessions. Crown Publishing Group.
Çindemir, F. (2022). The Mausoleum Mustafa Kemal Ataturk, Ankara.
82
در زندگی، چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، فقط باید آن را فهمید.
اکنون زمان آن است که بیشتر بفهمیم تا کمتر بترسیم.

Benarde, M. A. (1973). Our precarious habitat.
Cantamessa, A. (1962). The wooden Madonna, Staffarda, Italy.
67
دو ماهی جوان داشتند با هم شنا می‌کردند که تصادفاً یک ماهی پیرتر را می‌بینند که از روبه‌رو می‌آید. ماهی پیر سری برایشان تکان می‌دهد و می‌گوید: صبح‌به‌خیر پسرها، آب چطور است؟

ماهی‌های جوان کمی جلوتر می‌روند و بعد از چند لحظه یکی‌شان رو به دیگری می‌کند و می‌گوید: اصلاً این آب که می‌گوید چیست؟

Wallace, D. F. (2005). This is water.
Barbey, B. (1980). The Li River, China.
64
من کاملا یادم هست که همه چیز از کِی شروع شد. درست پیش از آنکه او بازنشسته شود، یکی از همکاران خبرنگارم در اواسط سپتامبر ۱۹۸۹ از مرز اتریش و مجارستان برگشت، و از شدت هیجان گریه می‌کرد. گفت: آلمان‌های شرقی هزار هزار دارند از مرز رد می‌شوند. فکر نمی‌کردم در عمرم چنین چیزی را ببینم! من هم همین‌طور.

آنها آدم‌ها را جوری بار می‌آوردند که خیال کنی تغییر، غیر ممکن است. جوری بارت می‌آوردند تا از تغییر بترسی و همیشه به آن بد گمان باشی. چون در مغزت فرو کرده‌اند که هر تغییری، فقط وضع را بدتر می‌کند. یادم هست واکنش اول خودم به خبر همکارم، جدا از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله را تجربه می‌کردم.

هرچند فروپاشی نظام قدیمی را می‌خواستم، زمین زیر پایم می‌لرزید. جهانی که آن را همیشگی، باثبات و امن می‌پنداشتم، ناگهان داشت دور و برم از هم می‌پاشید. تجربه خوشایندی نبود.

اما با تمام آن استبداد و آن کشتار و آن همه ناامیدی که حتی بیشتر از اکسیژن در هوا بود، آنها رفتند، ما ماندیم و حتی خندیدیم.


Drakulić, S. (1992). How we survived communism and even laughed.
Drysdale, J. (1969). Girls sheep racing on farm.
88
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

Barqe‘i, E. A.-D. H. (2000). Divan of Emad Khorasani.
Spitznagel, C. (2014). Fog life.
44
بیشتر ما خودمان را نمی‌کُشیم چون فکر می‌کنیم قصهٔ زندگی‌مان با همه شکست‌های بی‌شمارش هنوز به آخر نرسیده. می‌خواهیم بمانیم و ته قصه را بفهمیم. قصه می‌تواند ما را به رستگاری برساند و زندگی ما را نجات دهد، نه فقط زندگی ما را که خودِ زندگی را.

Bradatan, C. (2023). In Praise of Failure
Sutkus, A. (1965). Sleet, Lazdynai, Vilnius, Lithuania.
66
اینکه از زکام‌های پیاپی و تب‌های کوچک رنج می‌بری، برای من بسیار ناراحت‌کننده است، زیرا خودِ من این نوع بیماری را تجربه کرده‌ام. در ابتدا آن را خوار شمردم؛ جوانی هنوز می‌توانست آسیب‌ها را تحمل کند و در برابر بیماری‌ها سرکشی کند. اما بعد تسلیم شدم و کارم به جایی رسید که خودِ من تحلیل می‌رفتم و به لاغری مفرط دچار شدم.

بارها وسوسه شدم که به زندگی‌ام پایان دهم، اما فکرِ پدرِ پیر و مهربانم نگهم داشت. با خودم گفتم مسئله این نیست که من چقدر می توانم شجاعانه بمیرم، مسئله این است که او چقدر کم توان دارد که شجاعانه از دست دادن مرا تاب بیاورد. پس به خودم دستور دادم زندگی کنم. چون گاهی حتی زندگی کردن هم یک کارِ شجاعانه است.

LXXVIII. SENECA LUCILIO SUO SALUTEM
Martinček, M. (1964–1967). In the morning to the field.
30
Use it or Lose it
اینکه از زکام‌های پیاپی و تب‌های کوچک رنج می‌بری، برای من بسیار ناراحت‌کننده است، زیرا خودِ من این نوع بیماری را تجربه کرده‌ام. در ابتدا آن را خوار شمردم؛ جوانی هنوز می‌توانست آسیب‌ها را تحمل کند و در برابر بیماری‌ها سرکشی کند. اما بعد تسلیم شدم و کارم به…
به تو خواهم گفت در آن زمان چه چیزهایی مایه تسلای من بودند. این تسلاها خود قدرت دارویی داشتند؛ زیرا هر چه روح را بالا ببرد، به بدن نیز سود می‌رساند. من بهبودی‌ام را مدیون فلسفه‌ام. زندگی‌ام را به او بدهکارم.

لوسیلیوس، ای بهترینِ مردان، دوستانم نیز در بهبودی من سهم بزرگی داشتند؛ با تشویق‌ها و سخنانشان آرام می‌شدم. هیچ‌چیز به اندازه محبتِ دوستان، بیمار را احیا نمی‌کند؛ وقتی فکر می‌کردم آنان پس از من باقی می‌مانند، گمان نمی‌کردم که می‌میرم. انگار روحم را به آنان می‌سپردم. این‌ها به من اراده‌ی یاری رساندن به خود و تحمل هر شکنی را داد؛ وگرنه بسیار تیره‌بختی است که وقتی میل به مردن را دور ریخته‌ای، انگیزه‌ای برای زیستن نداشته باشی.

LXXVIII. SENECA LUCILIO SUO SALUTEM
Baker, S. (1968). Moss Side, Manchester.
27
Use it or Lose it
به تو خواهم گفت در آن زمان چه چیزهایی مایه تسلای من بودند. این تسلاها خود قدرت دارویی داشتند؛ زیرا هر چه روح را بالا ببرد، به بدن نیز سود می‌رساند. من بهبودی‌ام را مدیون فلسفه‌ام. زندگی‌ام را به او بدهکارم. لوسیلیوس، ای بهترینِ مردان، دوستانم نیز در بهبودی…
پس تو نیز به این درمان‌ها روی بیاور. پزشک به تو خواهد گفت چقدر پیاده‌روی کنی و چه بخوری؛ اما من به تو چیزی می‌آموزم که درمان کل زندگی است: مرگ را تحقیر کن. وقتی از ترسِ مرگ رها شویم، هیچ چیز غم‌انگیز نیست. در هر بیماری، سه چیز دشوار است: ترس از مرگ، دردِ جسمانی و وقفه در لذت‌ها. درباره‌ی مرگ به قدر کافی گفته‌ایم؛ فقط این را بگویم که این ترس از بیماری نیست، بلکه ترس از طبیعت است.

بیماری مرگِ خیلی‌ها را به تاخیر انداخته و برای برخی، همین که در آستانه‌ی نابودی به نظر می‌رسیدند، مایه‌ی نجاتشان شده است. تو خواهی مُرد، نه چون بیماری، بلکه چون زنده‌ای! این سرنوشت حتی اگر شفا یابی نیز در انتظار توست؛ وقتی بهبود یابی، نه از مرگ، بلکه از بیماری گریخته‌ای.

LXXVIII. SENECA LUCILIO SUO SALUTEM
Gupta, R. (2019). Life & death, Ganga river, India.
34
Use it or Lose it
پس تو نیز به این درمان‌ها روی بیاور. پزشک به تو خواهد گفت چقدر پیاده‌روی کنی و چه بخوری؛ اما من به تو چیزی می‌آموزم که درمان کل زندگی است: مرگ را تحقیر کن. وقتی از ترسِ مرگ رها شویم، هیچ چیز غم‌انگیز نیست. در هر بیماری، سه چیز دشوار است: ترس از مرگ، دردِ جسمانی…
حال به آن دشواریِ مخصوصِ خودت (درد) بازگردیم: بیماری رنج‌های بزرگی دارد، اما گسست‌ها و وقفه‌های میان درد، آن را تحمل‌پذیر می‌کند. شدتِ دردِ جانکاه، خود پایانش را رقم می‌زند؛ هیچ‌کس نمی‌تواند هم «بسیار» درد بکشد و هم «بسیار طولانی». طبیعت، که ما را بسیار دوست دارد، چنان ما را سرشته که درد یا تحمل‌پذیر باشد یا کوتاه.

شدیدترین دردها در ظریف‌ترین بخش‌های بدن ساکن می‌شوند: عصب‌ها، مفاصل و هر جای باریکِ دیگر، وقتی در تنگنا دچار آسیب می‌شوند، به تندی طغیان می‌کنند. اما دیری نمی‌گذرد که این بخش‌ها کرخت می‌شوند و از شدتِ درد، حسِ درد را از دست می‌دهند...

فعلاً این را به خاطر بسپار و محکم نگاهش دار: در برابر سختی‌ها تسلیم نشو، به خوش‌اقبالی‌ها اعتماد نکن، و تمامِ گستاخی‌هایِ بخت را پیش چشم داشته باش، گویی هر آنچه در توان دارد، روزی انجام خواهد داد. هر چه را که از پیش انتظارش را می‌کشیدیم، وقتی از راه برسد، سبک‌تر خواهد بود.

بخشی از نامه ۷۸ سنکا به لوسیلیوس، «درباره نیروی درمانگر ذهن»

LXXVIII. SENECA LUCILIO SUO SALUTEM
Davis, H. F. (1933). Ice-skaters on a pond in Wimbledon.
41