Use it or Lose it
اگه یه پرواز باشه با ۲۰٪ احتمال سقوط که مقصدش یه جزیره ناشناخته است و اگه سالم برسی، کل جزیره به نام تو میشه، آیا حاضری این ریسک رو بپذیری؟
حالا اینبار تصور کن یه پرواز با ۷۰٪ احتمال سقوط هست، ولی اگه سالم به مقصد برسی، یک داروی خاص بهت میدن که تا پایان عمر هرگز بیمار نمیشی و بدنت همیشه سالم میمونه. آیا حاضری ریسک کنی و سوار شی؟
Final Results
28%
میپذیرم
72%
نمیپذیرم
❤20
ریسک بر سر چه چیزی! زندگی؟
نگاهی به خطای قمارباز و اثر مالکیت در اقتصاد رفتاری
تصور کنید توی جادهای که تا به حال هزار بار ازش گذشتید، یهو به شما بگن که یکی از هر پنج ماشین تصادف میکنه! چه حسی پیدا میکنید؟ حالا اگه بگم احتمال تصادف واقعی تقریباً صفره، یعنی در هر میلیون بار عبور، فقط ۰.۸۰ ماشین تصادف میکنه، چه احساسی دارید؟
بیایم کمی با آمار به علوم هوانوردی نگاهی بکنیم:
- ۲۰٪ احتمال سقوط یعنی از هر پنج پرواز، یکیش سقوط میکنه.
- ۷۰٪ احتمال سقوط یعنی از هر ده پرواز، هفتاش سقوط میکنن.
❤26
Use it or Lose it
ریسک بر سر چه چیزی! زندگی؟ نگاهی به خطای قمارباز و اثر مالکیت در اقتصاد رفتاری تصور کنید توی جادهای که تا به حال هزار بار ازش گذشتید، یهو به شما بگن که یکی از هر پنج ماشین تصادف میکنه! چه حسی پیدا میکنید؟ حالا اگه بگم احتمال تصادف واقعی تقریباً صفره، یعنی…
این مقادیر خیلی بزرگن! یعنی توی دنیای واقعی، این نوع احتمالها به شدت خطرناک و دور از ذهن هستن. وقتی میگیم احتمال سقوط ۲۰٪، یعنی انگار داریم یه انتخاب خیلی پرخطر میکنیم که تقریباً حکم نابودی رو داره.
وقتی توی زندگی با احتمالات خیلی پایین سروکار داریم، مغز ما عادت میکنه که به راحتی اونها رو نادیده بگیره. چون هر چی احتمال یه اتفاق کمتر باشه، از ذهن ما دورتر به نظر میاد. اما همین مغز، وقتی یه عدد بزرگ مثل ۲۰٪ رو میبینه، به درستی نمیتونه درک کنه که چقدر میتونه خطرناک باشه.
تأثیر خطای قمارباز و اثر مالکیت
گاهی فکر میکنیم که شانس در نهایت به نفع ما میچرخه. اگه چند بار خوششانس بودیم، میگیم «خُب، این دفعه هم شانس با منه.» اینجا دقیقاً داریم به دام خطای قمارباز میافتیم که باعث میشه فکر کنیم اتفاقات گذشته میتونن شانس آینده ما رو تعیین کنن.
و از طرف دیگه، اثر مالکیت کاری میکنه که به چیزهایی که داریم، یا تصمیماتی که گرفتیم، با ارزش بیشتری نگاه کنیم. به همین دلیل، گاهی این تصمیمات پرخطر رو خیلی راحتتر قبول میکنیم.
در نتیجه، گاهی قبل از قمار روی کل زندگیمون بهتره به آمار هم نگاهی بندازیم و به این فکر کنیم که داریم بر سر چه چیزی قمار میکنیم، آیا واقعا ارزشش رو داره؟
در دنیای واقعی، نرخ حوادث هوایی در حدود ۰.۸۰ به ازای هر میلیون پروازه.
وقتی توی زندگی با احتمالات خیلی پایین سروکار داریم، مغز ما عادت میکنه که به راحتی اونها رو نادیده بگیره. چون هر چی احتمال یه اتفاق کمتر باشه، از ذهن ما دورتر به نظر میاد. اما همین مغز، وقتی یه عدد بزرگ مثل ۲۰٪ رو میبینه، به درستی نمیتونه درک کنه که چقدر میتونه خطرناک باشه.
تأثیر خطای قمارباز و اثر مالکیت
گاهی فکر میکنیم که شانس در نهایت به نفع ما میچرخه. اگه چند بار خوششانس بودیم، میگیم «خُب، این دفعه هم شانس با منه.» اینجا دقیقاً داریم به دام خطای قمارباز میافتیم که باعث میشه فکر کنیم اتفاقات گذشته میتونن شانس آینده ما رو تعیین کنن.
و از طرف دیگه، اثر مالکیت کاری میکنه که به چیزهایی که داریم، یا تصمیماتی که گرفتیم، با ارزش بیشتری نگاه کنیم. به همین دلیل، گاهی این تصمیمات پرخطر رو خیلی راحتتر قبول میکنیم.
در نتیجه، گاهی قبل از قمار روی کل زندگیمون بهتره به آمار هم نگاهی بندازیم و به این فکر کنیم که داریم بر سر چه چیزی قمار میکنیم، آیا واقعا ارزشش رو داره؟
❤58
Talent vs Luck: the role of randomness in success and failure
آیا موفقیت واقعاً فقط به شایستگی و استعداد برمیگرده یا شانس هم نقشی بزرگ داره؟
موفقیت توی جامعه معمولاً به هوش، تلاش و استعداد نسبت داده میشه، اما خیلی وقتها شانس هم نقش اساسی داره و دستکم گرفته میشه. هدف مقاله اینه که با یه مدل ساده نشون بده که چطور افرادی با استعداد متوسط اما شانس بالا، میتونن موفقتر از افراد با استعداد برتر بشن.
هدف اصلی مقاله اینه که به کمک یه مدل شبیهسازی نشون بده شانس و استعداد چطور میتونن توی موفقیت یا شکست آدمها تاثیر بذارن. سوال اصلی اینه: واقعا شانس چقدر نقش اساسی در موفقیت ما ایفا میکنه؟
نسخه کامل را در ویرگول بخوانید. - خواندن کمتر از ۵ دقیقه.
❤37
Use it or Lose it
Talent vs Luck: the role of randomness in success and failure
توی این تحقیق با استفاده از یه مدل شبیهسازی، اومدن ۱۰۰۰ نفر فرضی با استعدادهای مختلف رو به مدت ۴۰ سال بررسی کردن. این افراد توی این مدت با کلی اتفاق تصادفی مواجه شدن؛ بعضی از این اتفاقا به نفعشون تموم شد و باعث شد سرمایهشون بیشتر بشه، و بعضی هم به ضررشون بود و سرمایهشون رو کم کرد.
این نتایج یه سوال اساسی رو درباره شایستهسالاری ایجاد میکنه؛ اگه شانس اینقدر توی موفقیت اثر داره، چقدر سیستمهای شایستهسالاری که افراد رو صرفاً بر اساس موفقیتهای قبلی قضاوت میکنن، منصفانهان؟ اگه دستاوردهای فرد تنها نتیجه تلاش و استعداد نباشه و شانس هم توش نقش داشته باشه، ممکنه افرادی که موفق به نظر میرسن صرفاً خوششانستر بوده باشن. این یعنی سیستمهایی مثل استخدام بر اساس رزومه و دستاوردهای گذشته یا پاداشهای مالی به موفقیتهای قبلی، به نفع کسایی که بخت خوبی داشتن تموم میشه و آدمای بااستعداد ولی کمشانس ممکنه از این بازی جا بمونن.
از دیدگاه تئوری، این مقاله مفهوم «قانون پارتو» یا همون «قانون ۸۰/۲۰» رو مطرح میکنه؛ به این معنی که:
این موضوع به نوعی منحنی توانی (Power Law) رو تداعی میکنه که در اون درصد کوچکی از افراد، به دلیل سلسلهای از رویدادهای مثبت، به سطح بالایی از موفقیت میرسن، در حالی که استعداد بهتنهایی نمیتونه توضیحدهنده این موفقیتها باشه.
این تحقیق در نهایت پیشنهاد میکنه که برای داشتن سیستمهای عادلانهتر، بهتره فقط به نتایج گذشته افراد نگاه نکنیم، بلکه به پتانسیل و تواناییهای واقعی اونها هم توجه کنیم. یعنی فاکتورهایی مثل مهارتهای حل مسئله، خلاقیت و انعطافپذیری رو هم در نظر بگیریم، چون اینها کمتر تحت تاثیر شانس قرار میگیرن. این رویکرد میتونه کمک کنه که آدمای بااستعداد واقعی که بخت باهاشون یار نبوده هم فرصت پیشرفت پیدا کنن و فقط آدمای خوششانس به موقعیتهای بالاتر نرسن.
نکته جالب اینجاست که توی نتیجه این شبیهسازی، همیشه آدمای بااستعدادتر موفقترین نبودن. در واقع، خیلی وقتها کسایی که شاید استعداد معمولی داشتن ولی توی مسیرشون کلی شانس خوب آوردن، بیشتر از اونایی که خیلی بااستعداد بودن موفق شدن.
این نتایج یه سوال اساسی رو درباره شایستهسالاری ایجاد میکنه؛ اگه شانس اینقدر توی موفقیت اثر داره، چقدر سیستمهای شایستهسالاری که افراد رو صرفاً بر اساس موفقیتهای قبلی قضاوت میکنن، منصفانهان؟ اگه دستاوردهای فرد تنها نتیجه تلاش و استعداد نباشه و شانس هم توش نقش داشته باشه، ممکنه افرادی که موفق به نظر میرسن صرفاً خوششانستر بوده باشن. این یعنی سیستمهایی مثل استخدام بر اساس رزومه و دستاوردهای گذشته یا پاداشهای مالی به موفقیتهای قبلی، به نفع کسایی که بخت خوبی داشتن تموم میشه و آدمای بااستعداد ولی کمشانس ممکنه از این بازی جا بمونن.
از دیدگاه تئوری، این مقاله مفهوم «قانون پارتو» یا همون «قانون ۸۰/۲۰» رو مطرح میکنه؛ به این معنی که:
در نهایت بخش اعظم موفقیتهای قابلمشاهده توسط درصد کمی از افراد به دست میاد، اما علت این نابرابری اغلب شانس و توزیع نابرابر فرصتهاست، نه فقط استعداد.
این موضوع به نوعی منحنی توانی (Power Law) رو تداعی میکنه که در اون درصد کوچکی از افراد، به دلیل سلسلهای از رویدادهای مثبت، به سطح بالایی از موفقیت میرسن، در حالی که استعداد بهتنهایی نمیتونه توضیحدهنده این موفقیتها باشه.
این تحقیق در نهایت پیشنهاد میکنه که برای داشتن سیستمهای عادلانهتر، بهتره فقط به نتایج گذشته افراد نگاه نکنیم، بلکه به پتانسیل و تواناییهای واقعی اونها هم توجه کنیم. یعنی فاکتورهایی مثل مهارتهای حل مسئله، خلاقیت و انعطافپذیری رو هم در نظر بگیریم، چون اینها کمتر تحت تاثیر شانس قرار میگیرن. این رویکرد میتونه کمک کنه که آدمای بااستعداد واقعی که بخت باهاشون یار نبوده هم فرصت پیشرفت پیدا کنن و فقط آدمای خوششانس به موقعیتهای بالاتر نرسن.
موفقیت تعاریف مختلف اجتماعی و فرهنگی هم داره که توی پستهای بعدی بیشتر بهش میپردازم.
❤40
اگه یه کارخونه رو خراب کنی، ولی اون منطقی که باعث ساختش شده رو دستنخورده بذاری، همون منطق دوباره یه کارخونه دیگه میسازه. حالا اگه یه انقلاب یه دولت رو سرنگون کنه، ولی اون الگوهای فکری که باعث ساخت اون دولت شده باقی بمونه، همون الگوها دوباره یه دولت مشابه میسازن. خیلی درباره «سیستم» حرف میزنیم، ولی واقعاً خیلی کم ازش میفهمیم.
Pirsig, R. M. (1999). Zen and the art of motorcycle maintenance: An inquiry into values. Random House.
Pirsig, R. M. (1999). Zen and the art of motorcycle maintenance: An inquiry into values. Random House.
❤73
در ذهن انسان چیزی وجود دارد که جذب خطوط صاف میشود، نه منحنیها؛ جذب اعداد کامل میشود، نه کسرها؛ به سمت یکپارچگی میرود، نه تنوع؛ و به یقین علاقه دارد، نه به رمز و راز. اما درون ما چیزی دیگر هم هست که درست نقطه مقابل این تمایلات را دنبال میکند. چرا که خود ما از سیستمهای پیچیده و پویا تکامل یافته و شکل گرفتهایم. تنها بخشی از وجود ما - بخشی که نسبتاً جدید است - ساختمانهایی طراحی میکند که مانند جعبههایی با خطوط مستقیم و سطوح صاف و بدون انعطافاند.
اما بخش دیگری از ما، به طور غریزی درک میکند که طبیعت در قالب فرکتالها (الگوهای تکرارشونده) طراحی میکند؛ با جزئیاتی شگفتانگیز که در هر مقیاسی از میکروسکوپی تا ماکروسکوپی دیده میشود. این بخش از وجود ماست که کلیساهای گوتیک و فرشهای ایرانی، سمفونیها و رمانها، لباسهای کارناوالی و حتی برنامههای هوش مصنوعی را میسازد؛ همگی با تزئینات و جزئیاتی که تقریباً به پیچیدگی دنیایی است که در اطراف خود میبینیم.
Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
اما بخش دیگری از ما، به طور غریزی درک میکند که طبیعت در قالب فرکتالها (الگوهای تکرارشونده) طراحی میکند؛ با جزئیاتی شگفتانگیز که در هر مقیاسی از میکروسکوپی تا ماکروسکوپی دیده میشود. این بخش از وجود ماست که کلیساهای گوتیک و فرشهای ایرانی، سمفونیها و رمانها، لباسهای کارناوالی و حتی برنامههای هوش مصنوعی را میسازد؛ همگی با تزئینات و جزئیاتی که تقریباً به پیچیدگی دنیایی است که در اطراف خود میبینیم.
Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
❤64
Use it or Lose it
ولی مدلهامون نمیتونن دنیا رو کامل نشون بدن.
مدلها و نظریهها، چه علمی باشن، چه فلسفی یا اجتماعی، طراحی شدن تا بخشی از پیچیدگی دنیا رو ساده کنن و به ما کمک کنن اون رو بفهمیم. ولی این سادهسازی همیشه به قیمت نادیده گرفتن بخشهایی از واقعیت تموم میشه.
قضیه ناتمامیت گودل هم همین رو نشون میده: هیچ سیستم منطقیای نمیتونه کامل باشه. همیشه چیزهایی هست که نمیشه تو چارچوب همون سیستم توضیحشون داد. این محدودیت فقط به منطق و ریاضیات محدود نیست. مدلهای علمی یا ایسمها مثل اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم هم همینطورن؛ هر کدوم یه زاویه از واقعیت رو میگیرن و بقیه رو نادیده میگیرن.
پس چی کار کنیم؟
باید مدلها و دیدگاههای مختلف رو کنار هم بذاریم. اینجاست که تفکر سیستمی اهمیت پیدا میکنه. این نوع نگاه کمک میکنه بفهمیم چطور اجزا و روابط بین اونها یه کل بزرگتر رو میسازن. اما حتی تفکر سیستمی هم بهتنهایی کافی نیست. دنیای ما پیچیدهتر از اونیه که بشه فقط با یه چارچوب یا علم توضیحش داد. برای اینکه واقعیت رو بهتر درک کنیم، باید دیدگاههای مختلف رو با هم ترکیب کنیم.
در نهایت، دنیا همیشه پر از ناشناختههاست. هیچ مدلی کامل نیست. اما اگه بتونیم با ذهن باز و نگاه چندجانبه و میان رشتهای جلو بریم، میتونیم به تصویر واضحتری از واقعیت نزدیکتر بشیم. فهمیدن واقعیت یعنی کنار هم گذاشتن تکههای مختلف این پازل پیچیده.
قضیه ناتمامیت گودل هم همین رو نشون میده: هیچ سیستم منطقیای نمیتونه کامل باشه. همیشه چیزهایی هست که نمیشه تو چارچوب همون سیستم توضیحشون داد. این محدودیت فقط به منطق و ریاضیات محدود نیست. مدلهای علمی یا ایسمها مثل اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم هم همینطورن؛ هر کدوم یه زاویه از واقعیت رو میگیرن و بقیه رو نادیده میگیرن.
پس چی کار کنیم؟
باید مدلها و دیدگاههای مختلف رو کنار هم بذاریم. اینجاست که تفکر سیستمی اهمیت پیدا میکنه. این نوع نگاه کمک میکنه بفهمیم چطور اجزا و روابط بین اونها یه کل بزرگتر رو میسازن. اما حتی تفکر سیستمی هم بهتنهایی کافی نیست. دنیای ما پیچیدهتر از اونیه که بشه فقط با یه چارچوب یا علم توضیحش داد. برای اینکه واقعیت رو بهتر درک کنیم، باید دیدگاههای مختلف رو با هم ترکیب کنیم.
مثلاً مغز رو نمیشه فقط با نوروساینس فهمید. مغز فقط نورون و سیناپس نیست؛ تصمیمات و رفتارهای ما تحت تاثیر تجربیات، محیط اجتماعی و حتی باورهایی که داریم هست. برای اینکه بتونیم مغز رو کاملاً درک کنیم، باید از علوم اجتماعی و رفتاری هم کمک بگیریم. مثلاً، یه تصمیم ساده مثل انتخاب شغل، چیزی فراتر از فعالیت نورونهاست.
در نهایت، دنیا همیشه پر از ناشناختههاست. هیچ مدلی کامل نیست. اما اگه بتونیم با ذهن باز و نگاه چندجانبه و میان رشتهای جلو بریم، میتونیم به تصویر واضحتری از واقعیت نزدیکتر بشیم. فهمیدن واقعیت یعنی کنار هم گذاشتن تکههای مختلف این پازل پیچیده.
❤61
گاهی پیش میاد که یه ماجرا یا پروژه رو با دقت مهندسی میکنیم، همهچی رو مو به مو میچینیم، ولی بعد یه حسی ته دلمون میگه: «نه، هنوز اون چیزی که باید باشه نیست.» پس شروع نمیکنیم. بعد که بالاخره شروع میکنیم، با این تصور که همهچی قراره دقیقاً طبق برنامه پیش بره، میبینیم اوضاع اونطوری که فکر میکردیم نمیشه. اینجاست که باید به خودمون بگیم: «خب، این بار نشد، ولی دفعه بعد میشه.» درست مثل این کار از رابرت منگلد.
Robert Mangold, Print, 1973
Robert Mangold, Print, 1973
❤42
Use it or Lose it
The Experience Machine
مغز، یک ماشین پیش بینی کننده
مغز، یک ماشین پیش بینی کننده
این تصویر، که به نام تصویر مونی شناخته میشود، احتمالاً در نگاه اول چیزی خاصی به نظر نمیرسد—شاید فقط چند خط و لکههای سیاه و سفید. اما حالا عکس مخفی شده را باز کنید و به تصویر اصلی با طیف خاکستری نگاه کنید، سپس به تصویر مونی بازگردید.
تجربهی شما اساساً—و احتمالاً بهطور دائمی—تغییر کرده است. تصویر مونی اکنون ساختارمند و معنادار به نظر میرسد. این تغییر حتی بر رفتار شما تأثیر میگذارد: چشمان شما اکنون تصویر مونی را با دقت بیشتری بررسی میکنند و بر برجستهترین ویژگیهای آن، بهویژه چشمها و پنجههای گربهی کوچک، متمرکز میشوند.
این نمونهای است از یکی از اثرات اصلی که در سراسر این کتاب مورد تأکید قرار گرفته است. تصویر در نگاه دوم متفاوت به نظر میرسد، زیرا دانش بهبودیافتهی شما دربارهی جهان (در این مورد، دربارهی تصویر اصلی) به مغز شما کمک میکند تا پیشبینیهای بهتری انجام دهد.
Clark, A. (2024). The experience machine: How our minds predict and shape reality. Random House.
تجربهی شما اساساً—و احتمالاً بهطور دائمی—تغییر کرده است. تصویر مونی اکنون ساختارمند و معنادار به نظر میرسد. این تغییر حتی بر رفتار شما تأثیر میگذارد: چشمان شما اکنون تصویر مونی را با دقت بیشتری بررسی میکنند و بر برجستهترین ویژگیهای آن، بهویژه چشمها و پنجههای گربهی کوچک، متمرکز میشوند.
این نمونهای است از یکی از اثرات اصلی که در سراسر این کتاب مورد تأکید قرار گرفته است. تصویر در نگاه دوم متفاوت به نظر میرسد، زیرا دانش بهبودیافتهی شما دربارهی جهان (در این مورد، دربارهی تصویر اصلی) به مغز شما کمک میکند تا پیشبینیهای بهتری انجام دهد.
Clark, A. (2024). The experience machine: How our minds predict and shape reality. Random House.
❤57
لذت واقعی زندگی اینه: اینکه خودت رو وقف یه هدف بزرگ و ارزشمند کنی، هدفی که خودت هم به عظمتش باور داری. اینکه مثل یه نیروی طبیعی عمل کنی، نه یه آدم خودخواه و ناراضی که مدام از دنیا شکایت داره و انتظار داره همه چیز فقط برای خوشحالی خودش باشه. من معتقدم زندگی من به همه جامعه تعلق داره، و تا وقتی زندهام، وظیفه و افتخارمه که هر کاری از دستم برمیاد برای جامعه انجام بدم. دلم میخواد وقتی از این دنیا میرم، وجودم کاملاً صرف شده باشه، چون هرچه بیشتر تلاش کنم، بیشتر زندگی میکنم. من زندگی رو فقط به خاطر خودش دوست دارم. زندگی برای من یه شمع کوتاه و زودگذر نیست؛ بلکه یه مشعل درخشان و پرشکوهه که الان به دستم رسیده و میخوام تا جایی که میتونم با تمام قدرت روشنش کنم، قبل از اینکه به نسلهای آینده بسپارمش.
Jason Jerald, The VR Book: Human-Centered Design.
George Bernard Shaw, Man and Superman.
Jason Jerald, The VR Book: Human-Centered Design.
George Bernard Shaw, Man and Superman.
❤69