Use it or Lose it
3.03K subscribers
175 photos
1 video
94 links
Social Neuroscientist, Neuroanthropologist
Multi/Interdisciplinary researcher

— Use it well 🧠
Download Telegram
Use it or Lose it
آزادی همیشه به معنای رهایی از دولت است. Ludwig von Mises, Human Action, 1949 Noël à Berlin, 196, Léon Herschtritt
در ستایش آزادی


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود،
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

— حافظ

از جان لاک تا هایک و میزس عزیز،
شما به من آموختید که در هسته اصلی هر ارزش و هر انتخابی، آزادی قرار دارد. شما نشان دادید که بدون آزادی، نه رشد فردی ممکن است، نه خلاقیت، و نه حتی جامعه‌ای که بتواند ارزش‌های انسانی را پاس بدارد. بسیار خوشحالم که در سال‌های نوجوانی با اندیشه‌های شما آشنا شدم و امروز، نتایج این آشنایی را در زندگی‌ام می‌بینم. اکنون می‌کوشم تا این آموزه‌ها را به دیگران نیز منتقل کنم.

سپاس از شما که در طول این سال‌ها همراهی فکری‌تان را حس کردم و در مسیر زندگی‌ام روشنایی تازه‌ای یافتم.

مشتاقانه و خالصانه،
کمیل
56
Why the extended mind is nothing special but is central

شاید همه ذهن ما درون مغزمان نباشد!

اوتو که آلزایمر داره، برای یادآوری کارها و اطلاعاتش، همه‌چیز رو توی یه دفترچه یادداشت می‌کنه. این دفترچه مثل بخشی از مغز اوتو عمل می‌کنه. هر وقت که اوتو چیزی رو فراموش می‌کنه، دفترچه‌ش رو باز می‌کنه و به اطلاعاتش دسترسی پیدا می‌کنه.

طبق نظریه ذهن گسترش‌یافته(Extended Mind)، این دفترچه دیگه فقط یه ابزار نیست؛ بلکه بخشی از ذهن اوتو شده. این نشون می‌ده که ذهن ما می‌تونه به چیزهای بیرونی مثل ابزارها گسترش پیدا کنه و فقط محدود به مغز نیست.
45
Use it or Lose it
Why the extended mind is nothing special but is central شاید همه ذهن ما درون مغزمان نباشد! اوتو که آلزایمر داره، برای یادآوری کارها و اطلاعاتش، همه‌چیز رو توی یه دفترچه یادداشت می‌کنه. این دفترچه مثل بخشی از مغز اوتو عمل می‌کنه. هر وقت که اوتو چیزی رو فراموش…
نظریه ذهن گسترش‌یافته چیه؟

این ایده رو اول بار اندی کلارک و دیوید چالمرز در سال 1998 مطرح کردن. اونا می‌گن که ذهن ما فقط داخل مغزمون نیست!

یعنی مثلاً وقتی که از یه دفترچه یادداشت استفاده می‌کنی که قرار ملاقاتت رو توش بنویسی، اون دفترچه در واقع بخشی از فرآیند شناختی تو محسوب می‌شه. یعنی ذهن تو محدود به مغزت نیست؛ چیزهای بیرونی مثل اون دفترچه هم بخشی از تفکر و ذهن تو رو تشکیل می‌دن. اینطوری مغزت می‌تونه از ظرفیت بیشتر و وسیع‌تری استفاده کنه.

اما چطور ذهن ما با چیزهای بیرونی گسترش پیدا می‌کنه؟

مقاله با این فرضیه شروع می‌کنه، که این گسترش ذهن فقط محدود به ابزار و اشیا نیست. اونا می‌گن که ذهن ما می‌تونه به دیگر انسان‌ها هم گسترش پیدا کنه، مخصوصاً وقتی که داریم یه هدف جمعی رو دنبال می‌کنیم. اینجا بحث ذهن جمعی (Collective Mind) وارد می‌شه.

برای مثال، وقتی با همکار‌هات توی یه پروژه تیمی همکاری می‌کنی، مغز تو و بقیه افراد با همدیگه یه جورایی هماهنگ می‌شن تا اون پروژه رو به سرانجام برسونید. این یعنی ذهنتون در اون لحظه به هم متصل می‌شه و یه "ذهن گسترش‌یافته" رو تشکیل می‌ده.

ذهن جمعی (Collective Mind)

مقاله به دو حالت مهم اشاره می‌کنه: I-mode (حالت "من") و we-mode (حالت "ما"). وقتی که تو به‌صورت فردی یه کاری رو انجام می‌دی و به خودت فکر می‌کنی، توی حالت "من" هستی.

اما وقتی توی یه گروه یا تیم کار می‌کنی و همگی به یه هدف مشترک فکر می‌کنید، وارد حالت "ما" می‌شی. توی حالت "ما"، ذهن تو با ذهن بقیه اعضای گروه ترکیب می‌شه و در واقع یه ذهن جمعی شکل می‌گیره. این مفهوم خیلی به درد کارهای تیمی، همکاری‌ها و فعالیت‌های گروهی می‌خوره.

در نهایت، ذهن گسترش یافته به سمت انسان‌های دیگه در کارهای جمعی به همون اندازه مهمه که گسترش به اشیا و ابزارها.
51
Use it or Lose it
من همیشه می­خواستم فقط به جای چیستی، چرایی را درک کنم. چرا سوگ آنقدر دردناک است؟ — مری فرانسیس اوکانر
مغز سوگوار ما


غصه به شکل پیچیده(complicated grief) یا همون اختلال غم طولانی‌مدت(prolonged grief disorder)، داستانیه که وقتی کسی عزیزی رو از دست می‌ده و نمی‌تونه از غم و غصه بیرون بیاد، رخ می‌ده. یعنی دیگه قضیه فقط گریه و دلتنگی طبیعی نیست، بلکه تبدیل می‌شه به یه وضعیت خیلی سنگین و طولانی که فرد توش گیر می‌کنه.

اما خب، چی می‌شه که می‌گیم طرف به این اختلال دچار شده؟
33
Use it or Lose it
مغز سوگوار ما
اون شخص درگیر این علائم می‌شه:

- یه دلتنگی و فکر کردن شدید به اون عزیزی که از دست داده؛ تقریباً هر روز!
- درد روانی خیلی عمیق که دست از سرش برنمی‌داره.
- نمی‌تونه قبول کنه که اون شخص دیگه نیست؛ انگار باورش نمی‌شه.
- حوصله انجام هیچ کاری رو نداره و آینده‌ای براش وجود نداره.
- حس می‌کنه یه بخشی از وجود خودش هم با اون عزیز از دست رفته.

این حالت‌ها حداقل ۶ ماه (یا حتی یه سال) طول می‌کشه و کلی از کار و زندگی آدم رو می‌ندازه.


حالا چرا اصلاً اینجوری می‌شه؟

موضوع اصلی اینه که یه گیر توی فرآیند طبیعی غم و اندوه پیش میاد. مثلاً طرف دائم درگیر نشخوار ذهنی می‌شه. یعنی همش برمی‌گرده به همون خاطرات و جنبه‌های غم‌انگیز که هیچ کاری هم نمی‌تونه براشون بکنه. این یه جوری مثل راه فراری می‌شه از مواجهه با احساسات واقعی غم. این دور باطل اجازه نمی‌ده که فرد بتونه با فقدان کنار بیاد و زندگیش رو جمع‌وجور کنه.

تاثیر غم بر مغز

تحقیقات نشون دادن که غم خیلی به مغز فشار میاره و خیلی از انرژی‌های ذهنی رو مصرف می‌کنه. بعضی تحقیقات حتی می‌گن اونایی که توی این غم پیچیده گیر کردن، کاهش حجم مغز رو تجربه می‌کنن! ولی اگه به شکل طبیعی عزادار باشی، انگار هیچ فرقی با بقیه آدمای سالم نداری. یعنی هرچی شدت غم بیشتر، تغییرات مغزی هم بیشتر.


حالا شاید بپرسی فرقش با افسردگی چیه؟

خب، افسردگی معمولاً همینجوری میاد سراغ آدم و کل زندگی رو تحت تأثیر قرار می‌ده. ولی غم چیزی که بیشتر روی از دست دادن متمرکزه. یعنی یه جورایی تو دلتنگی به یاد اون فردی که دیگه نیست غرق می‌شی.

یه تفاوت جالب اینه که توی غم پیچیده، دلتنگی شدید یه علامت اصلیه، ولی توی افسردگی نه به اون شدت.
43
برای چه زنده‌ایم اگر زندگی را برای یکدیگر آسان‌تر نکنیم؟

George Eliot
, English novelist and poet, 1880
Arthur Siegel, Right of Assembly, ‘Hats On’, 1939
69
شاید زنده بودن یعنی همین، دنبال کردن لحظه‌هایی که می‌میرند.


Muriel Barbery, The Elegance of the Hedgehog, 2006
Robert Doisneau, Stroller and tank. Military parade. Paris, 1969
62
اگه یه پرواز باشه با ۲۰٪ احتمال سقوط که مقصدش یه جزیره ناشناخته است و اگه سالم برسی، کل جزیره به نام تو می‌شه، آیا حاضری این ریسک رو بپذیری؟
Final Results
45%
می‌پذیرم
55%
نمی پذیریم
20
Use it or Lose it
اگه یه پرواز باشه با ۲۰٪ احتمال سقوط که مقصدش یه جزیره ناشناخته است و اگه سالم برسی، کل جزیره به نام تو می‌شه، آیا حاضری این ریسک رو بپذیری؟
حالا اینبار تصور کن یه پرواز با ۷۰٪ احتمال سقوط هست، ولی اگه سالم به مقصد برسی، یک داروی خاص بهت می‌دن که تا پایان عمر هرگز بیمار نمی‌شی و بدنت همیشه سالم می‌مونه. آیا حاضری ریسک کنی و سوار شی؟
Final Results
28%
می‌پذیرم
72%
نمی‌پذیرم
20
ریسک بر سر چه چیزی! زندگی؟

نگاهی به خطای قمارباز و اثر مالکیت در اقتصاد رفتاری

تصور کنید توی جاده‌ای که تا به حال هزار بار ازش گذشتید، یهو به شما بگن که یکی از هر پنج ماشین تصادف می‌کنه! چه حسی پیدا می‌کنید؟ حالا اگه بگم احتمال تصادف واقعی تقریباً صفره، یعنی در هر میلیون بار عبور، فقط ۰.۸۰ ماشین تصادف می‌کنه، چه احساسی دارید؟

بیایم کمی با آمار به علوم هوانوردی نگاهی بکنیم:

- ۲۰٪ احتمال سقوط یعنی از هر پنج پرواز، یکیش سقوط می‌کنه.
- ۷۰٪ احتمال سقوط
یعنی از هر ده پرواز، هفتاش سقوط می‌کنن.
26
Use it or Lose it
ریسک بر سر چه چیزی! زندگی؟ نگاهی به خطای قمارباز و اثر مالکیت در اقتصاد رفتاری تصور کنید توی جاده‌ای که تا به حال هزار بار ازش گذشتید، یهو به شما بگن که یکی از هر پنج ماشین تصادف می‌کنه! چه حسی پیدا می‌کنید؟ حالا اگه بگم احتمال تصادف واقعی تقریباً صفره، یعنی…
این مقادیر خیلی بزرگن! یعنی توی دنیای واقعی، این نوع احتمال‌ها به شدت خطرناک و دور از ذهن هستن. وقتی می‌گیم احتمال سقوط ۲۰٪، یعنی انگار داریم یه انتخاب خیلی پرخطر می‌کنیم که تقریباً حکم نابودی رو داره.

در دنیای واقعی، نرخ حوادث هوایی در حدود ۰.۸۰ به ازای هر میلیون پروازه.

وقتی توی زندگی با احتمالات خیلی پایین سروکار داریم، مغز ما عادت می‌کنه که به راحتی اون‌ها رو نادیده بگیره. چون هر چی احتمال یه اتفاق کمتر باشه، از ذهن ما دورتر به نظر میاد. اما همین مغز، وقتی یه عدد بزرگ مثل ۲۰٪ رو می‌بینه، به درستی نمیتونه درک کنه که چقدر می‌تونه خطرناک باشه.

تأثیر خطای قمارباز و اثر مالکیت

گاهی فکر می‌کنیم که شانس در نهایت به نفع ما می‌چرخه. اگه چند بار خوش‌شانس بودیم، می‌گیم «خُب، این دفعه هم شانس با منه.» اینجا دقیقاً داریم به دام خطای قمارباز می‌افتیم که باعث می‌شه فکر کنیم اتفاقات گذشته می‌تونن شانس آینده ما رو تعیین کنن.

و از طرف دیگه، اثر مالکیت کاری می‌کنه که به چیزهایی که داریم، یا تصمیماتی که گرفتیم، با ارزش بیشتری نگاه کنیم. به همین دلیل، گاهی این تصمیمات پرخطر رو خیلی راحت‌تر قبول می‌کنیم.

در نتیجه، گاهی قبل از قمار روی کل زندگیمون بهتره به آمار هم نگاهی بندازیم و به این فکر کنیم که داریم بر سر چه چیزی قمار می‌کنیم، آیا واقعا ارزشش رو داره؟
58
Talent vs Luck: the role of randomness in success and failure

آیا موفقیت واقعاً فقط به شایستگی و استعداد برمی‌گرده یا شانس هم نقشی بزرگ داره؟

موفقیت توی جامعه معمولاً به هوش، تلاش و استعداد نسبت داده می‌شه، اما خیلی وقت‌ها شانس هم نقش اساسی داره و دست‌کم گرفته می‌شه. هدف مقاله اینه که با یه مدل ساده نشون بده که چطور افرادی با استعداد متوسط اما شانس بالا، می‌تونن موفق‌تر از افراد با استعداد برتر بشن.

هدف اصلی مقاله اینه که به کمک یه مدل شبیه‌سازی نشون بده شانس و استعداد چطور می‌تونن توی موفقیت یا شکست آدم‌ها تاثیر بذارن. سوال اصلی اینه: واقعا شانس چقدر نقش اساسی در موفقیت ما ایفا میکنه؟

نسخه کامل را در ویرگول بخوانید. - خواندن کمتر از ۵ دقیقه.
37
Use it or Lose it
Talent vs Luck: the role of randomness in success and failure
توی این تحقیق با استفاده از یه مدل شبیه‌سازی، اومدن ۱۰۰۰ نفر فرضی با استعدادهای مختلف رو به مدت ۴۰ سال بررسی کردن. این افراد توی این مدت با کلی اتفاق تصادفی مواجه شدن؛ بعضی از این اتفاقا به نفعشون تموم شد و باعث شد سرمایه‌شون بیشتر بشه، و بعضی هم به ضررشون بود و سرمایه‌شون رو کم کرد.

نکته جالب اینجاست که توی نتیجه این شبیه‌سازی، همیشه آدمای بااستعدادتر موفق‌ترین نبودن. در واقع، خیلی وقت‌ها کسایی که شاید استعداد معمولی داشتن ولی توی مسیرشون کلی شانس خوب آوردن، بیشتر از اونایی که خیلی بااستعداد بودن موفق شدن.


این نتایج یه سوال اساسی رو درباره شایسته‌سالاری ایجاد می‌کنه؛ اگه شانس این‌قدر توی موفقیت اثر داره، چقدر سیستم‌های شایسته‌سالاری که افراد رو صرفاً بر اساس موفقیت‌های قبلی قضاوت می‌کنن، منصفانه‌ان؟ اگه دستاوردهای فرد تنها نتیجه تلاش و استعداد نباشه و شانس هم توش نقش داشته باشه، ممکنه افرادی که موفق به نظر می‌رسن صرفاً خوش‌شانس‌تر بوده باشن. این یعنی سیستم‌هایی مثل استخدام بر اساس رزومه و دستاوردهای گذشته یا پاداش‌های مالی به موفقیت‌های قبلی، به نفع کسایی که بخت خوبی داشتن تموم می‌شه و آدمای بااستعداد ولی کم‌شانس ممکنه از این بازی جا بمونن.

از دیدگاه تئوری، این مقاله مفهوم «قانون پارتو» یا همون «قانون ۸۰/۲۰» رو مطرح می‌کنه؛ به این معنی که:
در نهایت بخش اعظم موفقیت‌های قابل‌مشاهده توسط درصد کمی از افراد به دست میاد، اما علت این نابرابری اغلب شانس و توزیع نابرابر فرصت‌هاست، نه فقط استعداد.


این موضوع به نوعی منحنی توانی (Power Law) رو تداعی می‌کنه که در اون درصد کوچکی از افراد، به دلیل سلسله‌ای از رویدادهای مثبت، به سطح بالایی از موفقیت می‌رسن، در حالی که استعداد به‌تنهایی نمی‌تونه توضیح‌دهنده این موفقیت‌ها باشه.

این تحقیق در نهایت پیشنهاد می‌کنه که برای داشتن سیستم‌های عادلانه‌تر، بهتره فقط به نتایج گذشته افراد نگاه نکنیم، بلکه به پتانسیل و توانایی‌های واقعی اون‌ها هم توجه کنیم.
یعنی فاکتورهایی مثل مهارت‌های حل مسئله، خلاقیت و انعطاف‌پذیری رو هم در نظر بگیریم، چون این‌ها کمتر تحت تاثیر شانس قرار می‌گیرن. این رویکرد می‌تونه کمک کنه که آدمای بااستعداد واقعی که بخت باهاشون یار نبوده هم فرصت پیشرفت پیدا کنن و فقط آدمای خوش‌شانس به موقعیت‌های بالاتر نرسن.

موفقیت تعاریف مختلف اجتماعی و فرهنگی هم داره که توی پست‌های بعدی بیشتر بهش می‌پردازم.
40
بگذار مردگان، مردگانِ خویش را به خاک بسپارند، نه هرگز آرزوهایشان را

Guillén, Jorge, Spanish poet, 1936
Sante Vittorio Malli, When snow is bread, Milan, 1956
37
اگه یه کارخونه رو خراب کنی، ولی اون منطقی که باعث ساختش شده رو دست‌نخورده بذاری، همون منطق دوباره یه کارخونه دیگه می‌سازه. حالا اگه یه انقلاب یه دولت رو سرنگون کنه، ولی اون الگوهای فکری که باعث ساخت اون دولت شده باقی بمونه، همون الگوها دوباره یه دولت مشابه می‌سازن. خیلی درباره «سیستم» حرف می‌زنیم، ولی واقعاً خیلی کم ازش می‌فهمیم.

Pirsig, R. M. (1999). Zen and the art of motorcycle maintenance: An inquiry into values. Random House.
73
در ذهن انسان چیزی وجود دارد که جذب خطوط صاف می‌شود، نه منحنی‌ها؛ جذب اعداد کامل می‌شود، نه کسرها؛ به سمت یکپارچگی می‌رود، نه تنوع؛ و به یقین علاقه دارد، نه به رمز و راز. اما درون ما چیزی دیگر هم هست که درست نقطه مقابل این تمایلات را دنبال می‌کند. چرا که خود ما از سیستم‌های پیچیده و پویا تکامل یافته و شکل گرفته‌ایم. تنها بخشی از وجود ما - بخشی که نسبتاً جدید است - ساختمان‌هایی طراحی می‌کند که مانند جعبه‌هایی با خطوط مستقیم و سطوح صاف و بدون انعطاف‌اند.

اما بخش دیگری از ما، به طور غریزی درک می‌کند که طبیعت در قالب فرکتال‌ها (الگوهای تکرارشونده) طراحی می‌کند؛ با جزئیاتی شگفت‌انگیز که در هر مقیاسی از میکروسکوپی تا ماکروسکوپی دیده می‌شود. این بخش از وجود ماست که کلیساهای گوتیک و فرش‌های ایرانی، سمفونی‌ها و رمان‌ها، لباس‌های کارناوالی و حتی برنامه‌های هوش مصنوعی را می‌سازد؛ همگی با تزئینات و جزئیاتی که تقریباً به پیچیدگی دنیایی است که در اطراف خود می‌بینیم.

Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
64
هر چیزی که فکر می‌کنیم درباره دنیا می‌دونیم، یه مدله. مدل‌های ما معمولاً شباهت زیادی به دنیای واقعی دارن. ولی مدل‌هامون نمی‌تونن دنیا رو کامل نشون بدن.

Meadows, D. H. (2008). Thinking in systems: A primer. Sustainability Institute.
37
Use it or Lose it
ولی مدل‌هامون نمی‌تونن دنیا رو کامل نشون بدن.
مدل‌ها و نظریه‌ها، چه علمی باشن، چه فلسفی یا اجتماعی، طراحی شدن تا بخشی از پیچیدگی دنیا رو ساده کنن و به ما کمک کنن اون رو بفهمیم. ولی این ساده‌سازی همیشه به قیمت نادیده گرفتن بخش‌هایی از واقعیت تموم میشه.

قضیه ناتمامیت گودل هم همین رو نشون میده: هیچ سیستم منطقی‌ای نمی‌تونه کامل باشه. همیشه چیزهایی هست که نمی‌شه تو چارچوب همون سیستم توضیحشون داد. این محدودیت فقط به منطق و ریاضیات محدود نیست. مدل‌های علمی یا ایسم‌ها مثل اگزیستانسیالیسم و مارکسیسم هم همینطورن؛ هر کدوم یه زاویه از واقعیت رو می‌گیرن و بقیه رو نادیده می‌گیرن.

پس چی کار کنیم؟
باید مدل‌ها و دیدگاه‌های مختلف رو کنار هم بذاریم.
اینجاست که تفکر سیستمی اهمیت پیدا می‌کنه. این نوع نگاه کمک می‌کنه بفهمیم چطور اجزا و روابط بین اون‌ها یه کل بزرگ‌تر رو می‌سازن. اما حتی تفکر سیستمی هم به‌تنهایی کافی نیست. دنیای ما پیچیده‌تر از اونیه که بشه فقط با یه چارچوب یا علم توضیحش داد. برای اینکه واقعیت رو بهتر درک کنیم، باید دیدگاه‌های مختلف رو با هم ترکیب کنیم.

مثلاً مغز رو نمی‌شه فقط با نوروساینس فهمید. مغز فقط نورون و سیناپس نیست؛ تصمیمات و رفتارهای ما تحت تاثیر تجربیات، محیط اجتماعی و حتی باورهایی که داریم هست. برای اینکه بتونیم مغز رو کاملاً درک کنیم، باید از علوم اجتماعی و رفتاری هم کمک بگیریم. مثلاً، یه تصمیم ساده مثل انتخاب شغل، چیزی فراتر از فعالیت نورون‌هاست.


در نهایت، دنیا همیشه پر از ناشناخته‌هاست. هیچ مدلی کامل نیست. اما اگه بتونیم با ذهن باز و نگاه چندجانبه و میان رشته‌ای جلو بریم، می‌تونیم به تصویر واضح‌تری از واقعیت نزدیک‌تر بشیم. فهمیدن واقعیت یعنی کنار هم گذاشتن تکه‌های مختلف این پازل پیچیده.
61
انسان وظیفه اخلاقی دارد که از قوانین ناعادلانه سرپیچی کند. همان‌طور که سنت آگوستین گفته است: یک قانون ناعادلانه اساساَ قانون به شمار نمی‌آید.

King, M. L. Jr. (1963). Letter from Birmingham Jail.
58
اخلاق صرفا نگرشی است که ما نسبت به افرادی که شخصاً از آن‌ها خوشمان نمی‌آید، اتخاذ می‌کنیم.

Wilde, O. (1895). An Ideal Husband
Joan Colom, Barcelona, 1957
42
گاهی پیش میاد که یه ماجرا یا پروژه رو با دقت مهندسی می‌کنیم، همه‌چی رو مو به مو می‌چینیم، ولی بعد یه حسی ته دلمون میگه: «نه، هنوز اون چیزی که باید باشه نیست.» پس شروع نمی‌کنیم. بعد که بالاخره شروع می‌کنیم، با این تصور که همه‌چی قراره دقیقاً طبق برنامه پیش بره، می‌بینیم اوضاع اون‌طوری که فکر می‌کردیم نمی‌شه. اینجاست که باید به خودمون بگیم: «خب، این بار نشد، ولی دفعه بعد میشه.» درست مثل این کار از رابرت منگلد.

Robert Mangold, Print, 1973
42