𓊆ྀིdiary𓊇ྀི
115 subscribers
846 photos
12 videos
6 files
44 links
archive of my media consumption ,Claiming no gender,Trans/sex worker inclusive feminist,rejecting any form of bio essentialism, you Zionist? Get your ass out of here
Bot:@uncivilizedteabot
Download Telegram
all he needed was a quiet life with a tiny farm for himself
memories of the night he passed away still hunts me
this man used to watch documentaries constantly, I remember the times when we slept the night at their house getting up early before my mom hearing the noises of his television, opening the door seeing him having tea and watching those documentaries, telling me to sit by him, explaining me the context of the show
+ you’re not a turkey
That was the most romantic line on twin peaks
I know what you are
Victor lost his mother
Tabitha lost his son
and at the end they found each other
and no Kristi done nothing wrong she doesn’t deserve the hate she gets what else could she do in that situation
oh not to forget about Tabitha and jade, how I love them wish that annoying husband of Tabitha didn’t exist
وقتی حالم خوب نیست و ابرازش میکنم دوست ندارم کسی بپرسه چرا چیشده توضیح بده
واقعا نیاز دارم فقط ابرازش کنم نه توضیح اضافه بدم و نه احساساتم رو انکار کنن نه دلیل بیارن براش
همیشه قرار نیست بدونم چرا ناراحتم و یا حتی قابل توصیف باشن
نمیدونم چجوری توضیح بدم که سردمه و کوچیک ترین رفتارای خودمو قضاوت میکنم و حس انزجار بهم میدن از فکر کردن به موقعیتی که توش گیر کردم و امید دادنای الکیم به خودم متنفرم
خوشم نمیاد که نمیتونم خودم باشم با اینحال که نمیدونم واقعا چی هستم و چی میخوام باشم
حتی از نوشتنشون هم خوشم نمیاد
خودمو دوست دارم اما انگار از دور مثل یه غریبه
وقتی به خودم نزدیک میشم خودمو نمیشناسم واقعا این حس نشناختنم اذیت کنندس
هرچقدر به خودم سعی میکنم نزدیک تر شم دورتر میشم
نمیدونم واقعا احساساتم به آدما و موضوعای مختلف چین واقعین یا نمایشین از ته دلن یا فقط برای چیزایی که شنیدم و دیدم شکل گرفتن
وقتی کسی ازم راجبش میپرسه و اهمیت نشون میده نسبت بهم واقعا ممنونشم
اما نه لطفا بزار خودم بیام جلو و خودم اگه خواستم ابرازش کنم چون واقعا خودمم نمیدونم دارم چیو تجربه میکنم و مشکلم چیه
حس میکنم حتی بدنم هم ازم متنفره
واقعا گشنمه میل به غذا دارم و بدنم با چند تا قاشق اول پس میزنه
نمیزاره ادامه بدم حالت تهوع و دلدرد
میدونی من حتی چهره خودمم یادم نمیمونه، دلیل رفتارام و عواطفم به هیچکدوم شناختی ندارم
وقتی میگم این دفعه دیگه میدونم چیم و چرا فلان کار رو کردم بیشتر حالم بد میشه
جوری که بعدش فقط دنبال این هستم که بقیه بهم بگن یا یه راهنمایی کنن که من چجوری هستم