آنقدر خودتان را عذاب ندهيد!
برای کسی که برای شما..
ناراحت هم نمیشود..
آنقدر شبهایتان را
با گریه به صبح نبرید...
برای کسی که
قبل از خواب
سرشب و به موقعش ..
تنها برای دقایقی هم شده..
به شما فکر نمی کند..
لباسهای گشاد و تیره نپوشید..
برای حساسیتهای کسی
که چشمانش
با رنگی ترین دختران شهر
می رود...
از غذا خوردن نیفتید..
برای کسی که
نمیداند
غذایی که
بااشتها نوش جان میکندرا
شما دوست دارید..
یا از آن متنفرید؟!؟
آنقدر خودتان را
به آب و آتش نزنید..
برای دیدار با کسی که
دلتنگتان هم حتی نمی شود..
آهای آدمها!به خودتان بیایید!
حتی برای یکشب باقیمانده از عمرتان...
برای خودتان زندگی کنید...
لبخند بزنید..
ونفس بکشید...
به خودتان بیایید!!
لطفا!!
@uncertainty
برای کسی که برای شما..
ناراحت هم نمیشود..
آنقدر شبهایتان را
با گریه به صبح نبرید...
برای کسی که
قبل از خواب
سرشب و به موقعش ..
تنها برای دقایقی هم شده..
به شما فکر نمی کند..
لباسهای گشاد و تیره نپوشید..
برای حساسیتهای کسی
که چشمانش
با رنگی ترین دختران شهر
می رود...
از غذا خوردن نیفتید..
برای کسی که
نمیداند
غذایی که
بااشتها نوش جان میکندرا
شما دوست دارید..
یا از آن متنفرید؟!؟
آنقدر خودتان را
به آب و آتش نزنید..
برای دیدار با کسی که
دلتنگتان هم حتی نمی شود..
آهای آدمها!به خودتان بیایید!
حتی برای یکشب باقیمانده از عمرتان...
برای خودتان زندگی کنید...
لبخند بزنید..
ونفس بکشید...
به خودتان بیایید!!
لطفا!!
@uncertainty
*
یک جایی از رابطه هست که هر دو نفر به آنِ فروپاشی می رسند. به باور اینکه ادامه این راه، در کنار هم ناممکن است. با این حال، هر دویشان شرم میکنند از گفتنش. ابا دارند از بیانش و میترسند از عواقبش. نمینشینند سر یک میز، خاطرات خوششان را با هم مرور کنند، همدیگر را برای بار آخر ببوسند و بگویند به امید دیدار. که اگر روزی، همدیگر را دیدند بتوانند سرشان را به نشانه احترام تکان بدهند یا لبخند مهربانی بزنند.
به جایش شروع میکنند به بازی. آن هم با کسی که برای داشتنش از سربازها و وزیرها و شاهها و خانههای سیاه و سفید عبور کردهاند. یک بار بهانه میآورند که گوشیام خراب شده. بار دیگر میگویند اینترنت ندارم. بعدها، کار را بهانه میکنند، سختیهای زندگی را، درسرا، امتحانرا.
من باور دارم که همه عاشقانِ بیفرجام، در آنِفروپاشی، قصه نویسهای خوبی میشوند. می توانند از یک کلمه، دنیایی مفهوم در بیاورند. میتوانند اتفاقها را جوری کنار هم بنشانند که باورت شود تو مقصر بودی. نه از همین دیروز و ماه پیش؛ که از همان لحظه نخست آشنایی. از اولین گره خوردن انگشتها به هم و دستهای تو که عرق کرده بود. از سرمای هوای دربند و جگری که خام بود یا سوخته. از باقالای شب مانده و سفتِ دستفروش خیابان انقلاب که تا دو روز دلش را به درد انداخته. از ادکلن کوچکی که با جمع کردن پول ناهارهایت برایش خریده بودی، اما تقلبی بوده و بویش نمی مانده.
پیشتر از این، باز هم از آنِ فروپاشی نوشته بودم. با این حال، تا چشم کار میکند آدمهایی را میبینم که این مرحله را بهدرستی نگذراندهاند. آدمهای خشمگین. آدمهای ترسیده. آدمهای گریزان از هر سلامی و نگاهی. رفیق دیدهام که روزی صدبار گوشیاش را برمی دارد و بلافاصله زمین میگذارد. زن دیدهام که زنگ مدرسه و آیفن خانه و تلفن، تنش را میلرزاند. مرد دیدهام که توی خیابان، زنی با موهای شرابی دیده و یکهو کنار جوی، چندک زده و گریسته.
بعدها چه میشود؟ نمیدانم. اما میدانم که باید برای روابطمان قرار تازهای بگذاریم. از همان روز اول؛ درست از لحظهای که با هر نگاهش، دلمان پایین می ریزد عهد ببندیم که اگر همه چیز خوب پیش نرفت، برای آخرین بار همدیگر را ببوسیم و بگوییم به امید دیدار. بگذاریم تا همه این اگرها، تلخیها، جدلها در لحظه خداحافظی بمیرد. که اگر هر کداممان، به آدم دیگری رسیدیم، ایمانمان را به انسان از دست نداده باشیم که مرگ باور آدمها، مرگ زندگی است.
.
#مرتضی_برزگر
.
@uncertainty
یک جایی از رابطه هست که هر دو نفر به آنِ فروپاشی می رسند. به باور اینکه ادامه این راه، در کنار هم ناممکن است. با این حال، هر دویشان شرم میکنند از گفتنش. ابا دارند از بیانش و میترسند از عواقبش. نمینشینند سر یک میز، خاطرات خوششان را با هم مرور کنند، همدیگر را برای بار آخر ببوسند و بگویند به امید دیدار. که اگر روزی، همدیگر را دیدند بتوانند سرشان را به نشانه احترام تکان بدهند یا لبخند مهربانی بزنند.
به جایش شروع میکنند به بازی. آن هم با کسی که برای داشتنش از سربازها و وزیرها و شاهها و خانههای سیاه و سفید عبور کردهاند. یک بار بهانه میآورند که گوشیام خراب شده. بار دیگر میگویند اینترنت ندارم. بعدها، کار را بهانه میکنند، سختیهای زندگی را، درسرا، امتحانرا.
من باور دارم که همه عاشقانِ بیفرجام، در آنِفروپاشی، قصه نویسهای خوبی میشوند. می توانند از یک کلمه، دنیایی مفهوم در بیاورند. میتوانند اتفاقها را جوری کنار هم بنشانند که باورت شود تو مقصر بودی. نه از همین دیروز و ماه پیش؛ که از همان لحظه نخست آشنایی. از اولین گره خوردن انگشتها به هم و دستهای تو که عرق کرده بود. از سرمای هوای دربند و جگری که خام بود یا سوخته. از باقالای شب مانده و سفتِ دستفروش خیابان انقلاب که تا دو روز دلش را به درد انداخته. از ادکلن کوچکی که با جمع کردن پول ناهارهایت برایش خریده بودی، اما تقلبی بوده و بویش نمی مانده.
پیشتر از این، باز هم از آنِ فروپاشی نوشته بودم. با این حال، تا چشم کار میکند آدمهایی را میبینم که این مرحله را بهدرستی نگذراندهاند. آدمهای خشمگین. آدمهای ترسیده. آدمهای گریزان از هر سلامی و نگاهی. رفیق دیدهام که روزی صدبار گوشیاش را برمی دارد و بلافاصله زمین میگذارد. زن دیدهام که زنگ مدرسه و آیفن خانه و تلفن، تنش را میلرزاند. مرد دیدهام که توی خیابان، زنی با موهای شرابی دیده و یکهو کنار جوی، چندک زده و گریسته.
بعدها چه میشود؟ نمیدانم. اما میدانم که باید برای روابطمان قرار تازهای بگذاریم. از همان روز اول؛ درست از لحظهای که با هر نگاهش، دلمان پایین می ریزد عهد ببندیم که اگر همه چیز خوب پیش نرفت، برای آخرین بار همدیگر را ببوسیم و بگوییم به امید دیدار. بگذاریم تا همه این اگرها، تلخیها، جدلها در لحظه خداحافظی بمیرد. که اگر هر کداممان، به آدم دیگری رسیدیم، ایمانمان را به انسان از دست نداده باشیم که مرگ باور آدمها، مرگ زندگی است.
.
#مرتضی_برزگر
.
@uncertainty
My life didn't begin with you...
But I wish my life
Would end with you...
زندگیم با تو شروع نشد
ولی میخوام که با تو تموم بشه...
@uncertainty
But I wish my life
Would end with you...
زندگیم با تو شروع نشد
ولی میخوام که با تو تموم بشه...
@uncertainty
....
چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم
توی خیابان با هم روبرو می شویم.
تو از روبرو می آیی .. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای..
قدم هایم آهسته تر می شود؛
به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!
درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد..
و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.
هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای..
تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم ..
می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!
می دانم به چه فکر می کنی ..
من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!
چقدر دیر کرده ای!
چقدر دیر ایستاده ام!
چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم
قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم
تو اما هنوز ایستاده ای..
خداحافظیها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشتها بدترند.
حضور عینی انسان نمیتواند با سایه درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!
#مارگارت_آتوود
@uncertainty
چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم
توی خیابان با هم روبرو می شویم.
تو از روبرو می آیی .. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای..
قدم هایم آهسته تر می شود؛
به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!
درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد..
و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.
هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای..
تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم ..
می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!
می دانم به چه فکر می کنی ..
من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!
چقدر دیر کرده ای!
چقدر دیر ایستاده ام!
چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم
قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم
تو اما هنوز ایستاده ای..
خداحافظیها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشتها بدترند.
حضور عینی انسان نمیتواند با سایه درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!
#مارگارت_آتوود
@uncertainty
آرزوهای محال از داشته ها دوستداشتنی ترند...
تو همیشه آرزوی محالِ دوستداشتنیِ من بمان....
میترسم از برآورده شدن و کم دوستداشتنت...
تا ابد آرزوی محالِ دوستداشتنی ام بمان!
@uncertainty
تو همیشه آرزوی محالِ دوستداشتنیِ من بمان....
میترسم از برآورده شدن و کم دوستداشتنت...
تا ابد آرزوی محالِ دوستداشتنی ام بمان!
@uncertainty
زن که بشکند،
شاید بماند
کنارت بخوابد
غذایت را گرم کند
کودکانت را بزرگ کند
اما؛
دوستت نخواهد داشت...
@uncertainty
شاید بماند
کنارت بخوابد
غذایت را گرم کند
کودکانت را بزرگ کند
اما؛
دوستت نخواهد داشت...
@uncertainty
بعضیا باید الان تو زندگیمون باشن
نه یک ساعت بعد
نه یک روز بعد
نه یک ماه بعد
نه چندین سال بعد
الان.
همین حالا
بعدا به درد نمیخوره...
@uncertainty
نه یک ساعت بعد
نه یک روز بعد
نه یک ماه بعد
نه چندین سال بعد
الان.
همین حالا
بعدا به درد نمیخوره...
@uncertainty
بايد ميرفتيم. همهء مان ميدانيم يك لحظه هايى را بايد ميرفتيم. از آن موقعيت، از آن مكانى كه جاى ما نبود. از رفتارى كه در شأن ما نبود. از آدمى كه آدم ما نبود.
اما نتوانستيم در لحظه تصميمِ درست بگيريم. مانديم.
شب را مانديم همانجا كه جاى ما نبود. در رابطه مانديم با آدمى كه از آنِ ما نبود. در ادامهء مكالمه مانديم در بحثى كه از جنس ما نبود.
لحظه ها مهم اند و گاهى مهم تر هم ميشوند.
ما اما ميمانيم.
از همان لحظه، از همان آنى كه نميدانستيم همين الان برويم يا بمانيم، يا حتى ميدانستيم اما ترسيديم كه اگر برويم چه ميشود؛ اين ما بوديم كه مانديم؛ نه آن لحظه ها، رابطه ها، آدم ها.
مانديم و ديديم هيچ نميشد اگر همان لحظه تصميم ميگرفتيم خودمان را از اين رابطه، از اين آدم، از اين مكالمه بيرون بياوريم.
مانديم و ديديم هيچ نميشد، فقط زودتر تمام ميشد.
فقط در لحظه از اين تمام شدن ترسيده بوديم. اما تاثيرى در نتيجه نداشت، چون همان موقع تمام شده بود. تمام شده بوديم. فقط ديرتر اعلام كرديم كه دوست من اين رابطه تمام است براى هردويمان؛ و نه از همين حالا، كه از همان شب كه فلان شد اين رابطه تمام شده بود.
آدمى است و ترسهايش. آدمى است و تصميم هايش.
آدمى است و شجاعت هايش.
كه بترسد، ولى شجاعانه دست به خطر بزند چون ازچيزى ته دلش مطمئن است. مطمئن است كه رفتن درست تر از ماندن است. ترس اما انگار كودك درونمان را به گريه انداخته باشد كه التماسمان كند بيشتر بمانيم.
ما مانديم، اما رابطهء مان نه. بالاخره دير يا زود تمام شد.
همهء مان مانده ايم ميانهء دوراهى رفتن و ماندن. همهء مان تجربهء انتخاب هر دو راه را داشته ايم.
حالا ميدانم تصميمهاى شجاعانه را بايد دوست داشته باشيم. خودِ شجاعمان را بيشتر.
@uncertainty
اما نتوانستيم در لحظه تصميمِ درست بگيريم. مانديم.
شب را مانديم همانجا كه جاى ما نبود. در رابطه مانديم با آدمى كه از آنِ ما نبود. در ادامهء مكالمه مانديم در بحثى كه از جنس ما نبود.
لحظه ها مهم اند و گاهى مهم تر هم ميشوند.
ما اما ميمانيم.
از همان لحظه، از همان آنى كه نميدانستيم همين الان برويم يا بمانيم، يا حتى ميدانستيم اما ترسيديم كه اگر برويم چه ميشود؛ اين ما بوديم كه مانديم؛ نه آن لحظه ها، رابطه ها، آدم ها.
مانديم و ديديم هيچ نميشد اگر همان لحظه تصميم ميگرفتيم خودمان را از اين رابطه، از اين آدم، از اين مكالمه بيرون بياوريم.
مانديم و ديديم هيچ نميشد، فقط زودتر تمام ميشد.
فقط در لحظه از اين تمام شدن ترسيده بوديم. اما تاثيرى در نتيجه نداشت، چون همان موقع تمام شده بود. تمام شده بوديم. فقط ديرتر اعلام كرديم كه دوست من اين رابطه تمام است براى هردويمان؛ و نه از همين حالا، كه از همان شب كه فلان شد اين رابطه تمام شده بود.
آدمى است و ترسهايش. آدمى است و تصميم هايش.
آدمى است و شجاعت هايش.
كه بترسد، ولى شجاعانه دست به خطر بزند چون ازچيزى ته دلش مطمئن است. مطمئن است كه رفتن درست تر از ماندن است. ترس اما انگار كودك درونمان را به گريه انداخته باشد كه التماسمان كند بيشتر بمانيم.
ما مانديم، اما رابطهء مان نه. بالاخره دير يا زود تمام شد.
همهء مان مانده ايم ميانهء دوراهى رفتن و ماندن. همهء مان تجربهء انتخاب هر دو راه را داشته ايم.
حالا ميدانم تصميمهاى شجاعانه را بايد دوست داشته باشيم. خودِ شجاعمان را بيشتر.
@uncertainty
روزها
کتاب میخوانم
چای میخورم
به تو فکر میکنم ... فیلم میبینم
سینما میروم
تلفن های کاری ام را جواب میدهم
به تو فکر میکنم ... قدم میزنم
خرید میکنم
برای دختر کوچک همسایه دست تکان میدهم
به تو فکر میکنم ... پشت ترافیک می مانم
به تو فکر میکنم ... شب ها اما
فقط
به تو فکر میکنم ... .
#حنانه_اکرامی
.
@uncertainty
کتاب میخوانم
چای میخورم
به تو فکر میکنم ... فیلم میبینم
سینما میروم
تلفن های کاری ام را جواب میدهم
به تو فکر میکنم ... قدم میزنم
خرید میکنم
برای دختر کوچک همسایه دست تکان میدهم
به تو فکر میکنم ... پشت ترافیک می مانم
به تو فکر میکنم ... شب ها اما
فقط
به تو فکر میکنم ... .
#حنانه_اکرامی
.
@uncertainty
همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد ، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرد
اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد : " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه ...
اینا غیرت هست ، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم ، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون" ، " بلند نخند " ، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت ، یعنی نذاری ، سفیدیِ چشماش ، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی ، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...
غیرت یعنی ، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش ، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی ، خنده ها و گریه ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی ، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه ، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی ، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو ، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ...
#مهسا_امیری_راد
@uncertainty
اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد : " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه ...
اینا غیرت هست ، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم ، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون" ، " بلند نخند " ، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت ، یعنی نذاری ، سفیدیِ چشماش ، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی ، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...
غیرت یعنی ، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش ، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی ، خنده ها و گریه ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی ، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه ، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی ، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو ، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ...
#مهسا_امیری_راد
@uncertainty
•
به روزهای پیری ات می اندیشم
موهایت سفید
قدم هایت عصا به دست
و چهره ی زیبایت پشت ریش هایت پنهان شده است..
روی صندلی چوبی
کنار دریا نشسته ای
و غروب افتاب را تماشا میکنی...
هر کجا باشی
هرکجا باشم
دوستت خواهم داشت
پیرمرد دوست داشتنی من
•
@uncertainty
به روزهای پیری ات می اندیشم
موهایت سفید
قدم هایت عصا به دست
و چهره ی زیبایت پشت ریش هایت پنهان شده است..
روی صندلی چوبی
کنار دریا نشسته ای
و غروب افتاب را تماشا میکنی...
هر کجا باشی
هرکجا باشم
دوستت خواهم داشت
پیرمرد دوست داشتنی من
•
@uncertainty
نگرانم باش.. نگرانِ تمامِ روزها و شب هایی باش که قرار است نباشی و من بایَد تاب بیاوَرَم.. .
نگران تمام خاطراتِ شیرینمان باش که نبودت میتواند زهرش کند و جانم را ذره ذره بگیرد... .
نگرانِ چشم هایِ پر از حسرتم باش که خیره میشوند به دست هایِ گره خورده ی دو عاشق.. .
نگرانِ تمامِ شب هایی باش که بی شب بخیرت هیچ وقت بنا به بخیر شدن نخواهند داشت.. .
نگرانِ زندگیِ ملالت بار و تکراری ام باش که قرار است چشم به راهت در انتظار و انتظار به سر شود.. .
نگرانِ قلبِ سرما زده ی ویرانم باش که از تپش نیُفتد... نگرانِ نگرانی ها و دلواپسی هایَم برای خودت باش.. .
نگرانم باش... نگرانم باش تا هیچ وقت فکرِ رفتن به قلب و ذهنت خطور نکند و
هیچ وقت عطایِ این عشق را به لقایش نبخشی... .
که بمانی و سرخوش از بودنت تمامِ نگرانی هایَم را فراموش کنم.
.
.
#فاطمه_عزتی
@uncertainty
نگران تمام خاطراتِ شیرینمان باش که نبودت میتواند زهرش کند و جانم را ذره ذره بگیرد... .
نگرانِ چشم هایِ پر از حسرتم باش که خیره میشوند به دست هایِ گره خورده ی دو عاشق.. .
نگرانِ تمامِ شب هایی باش که بی شب بخیرت هیچ وقت بنا به بخیر شدن نخواهند داشت.. .
نگرانِ زندگیِ ملالت بار و تکراری ام باش که قرار است چشم به راهت در انتظار و انتظار به سر شود.. .
نگرانِ قلبِ سرما زده ی ویرانم باش که از تپش نیُفتد... نگرانِ نگرانی ها و دلواپسی هایَم برای خودت باش.. .
نگرانم باش... نگرانم باش تا هیچ وقت فکرِ رفتن به قلب و ذهنت خطور نکند و
هیچ وقت عطایِ این عشق را به لقایش نبخشی... .
که بمانی و سرخوش از بودنت تمامِ نگرانی هایَم را فراموش کنم.
.
.
#فاطمه_عزتی
@uncertainty
فقط تو اجازه داری برای من تعیین تکلیف کنی!
فقط تو حق داری توی کلاس، جلسه، پشت فرمان، وسط خواب گرم تابستانی به من زنگ بزنی..
فقط فکر توست که میتواند مرا ساعت ها به یک دیوار سفید خیره کند..
فقط تویی که میتوانی آن طرف میز این کافه نشسته باشی و مرا به زندگی امیدوار کنی....
بمان و از حقوق اختصاصی ات استفاده کن...
#فریدصارمی
@uncertainty
فقط تو حق داری توی کلاس، جلسه، پشت فرمان، وسط خواب گرم تابستانی به من زنگ بزنی..
فقط فکر توست که میتواند مرا ساعت ها به یک دیوار سفید خیره کند..
فقط تویی که میتوانی آن طرف میز این کافه نشسته باشی و مرا به زندگی امیدوار کنی....
بمان و از حقوق اختصاصی ات استفاده کن...
#فریدصارمی
@uncertainty
وقتي يه نفر رو دوست داريد
بايد با تمامى عيب و ايرادها و نقصاشو دوسش داشته باشين
وظيفتونه
نه لطف ...
@uncertainty
بايد با تمامى عيب و ايرادها و نقصاشو دوسش داشته باشين
وظيفتونه
نه لطف ...
@uncertainty