Best channel
6 subscribers
73 photos
4 videos
6 links
Download Telegram
از راه دراز و شهر دور آمده بود

گویی که به قصد یک عبور آمده بود

عاقد که برای بار پنجم خواندش

فهماند که بر سفره به زور آمده بود

#آرش_ترابی_خواه

@uncertainty
ما آدمها ...
همیشه خوب را برای یافتن خوبترین رها میکنیم..
غافل از اینکه خوب ،همانیست که وقتی از همه چیز و همه کس بریدی یادش می افتی..
همان کسی که که هرروز حالت را میپرسد و تو سرسری میگویی خوبم...
همان کسی که تو حضورش را همیشه دیدی و حس کردی اما ساده گذشتی...
همان کسی که وقتی که کم حوصله ای زمین و زمان را به هم میدوزد تا تو لبخند بزنی...
خوب همان کسی است که بی منت تو را دوست دارد...
که تو صدبار دست رد به سینه اش میزنی اما یکبار هم خواهشت را رد نمیکند...
خوب همانیست که طاقت قهر ندارد...
میگوید قهر اما دلش دوری ات را تاب نمی اورد...
خوب همانیست که همه احساسش را خرج تو و اطرافیانش میکند...
خوب همانیست که به جرم احساسش هرلحظه غرورش را میشکنی
دلش را میشکنی
و او دم نمیزند...
کجا با این عجله ؟! لحظه ای درنگ کن
خوب خود را با خود نمیبری؟!
خوب یک نفر است
و هرگز تکرار نمیشود
مبادا از دستش بدهی....

@uncertainty
ققنوس من ، دردا كه پرپر، پر پرت كردم
وقتي به دنيا آمدم ، خاكسترت كردم
قول بهشت زير ،پا نقد جهنم بود
آتش شدم ، دامن گرفتم ، مادرت كردم
نُه ماه كامل ، از دلِ خون تو خون خوردم
تو ماه كامل بودي و من لاغرت كردم
با تاي تانيثِ ته اسمم سند خوردم
بيست وسه سااااال محكوم عذاب ديگرت كردم
اي رفته از خود سال ها ، تا آمده با من
تنها تر و تنها ترو تنهاترت كردم
آتش گرفتم زير خاكستر....حلالم كن
افتادم از پاي نفس ديگر .... حلالم كن
حرفي نمانده جز حلالم كن... حلالم كن
صد بار بخشيدي مرا ... ازسر حلالم كن
بيزارم از بازار گرمي غزل حتا !
دارد حلالم ميكند .. مادر حلالم كن
آغوش ميخواهم براي گريه ي سي ساااااال
هق هق تر از آنم كه آرامم كني مادر
من زهرِ مادرم تلخ كردم روزگارت را
با بند نافم كاش اعدامم كني مادر

@uncertainty
‌مثل هزار تکه شیشه
پاشیده‌ام روی آسفالت
تا ذهنِ رهگذر را پر کنم
از فاجعه ی دلخراش یک برخورد
حسِ ناگهانی یک مصیبت
بغضی بی‌ فرصت
و مرگیِ آنی‌

آری عزیزم !
ببین، چه کرد آمدنت
چه‌ها کرد رفتنت

@uncertainty
بهـ #خداحافظی_تلخ ِ تــو ســوگند , نشــد ...
کهـ تــو رفــتی و دلــم ثــآنیهـ ای بـــند نشــد ...

لــب ِ تـو میــوهـ ـی ِ ممنـــوع , ولـی لبهـــآیـَـم ,
هــرچـهـ از طعـم ِ لــب ِ سـرخ ِ تــو دل کــَــند , نشــد ,,.

بیـ ـقـــرآر ِ تــواَم و در دل ِ تنـگــم گــِـلـه هآسـت ,
آهـ بـیـ ـتآب شـدن , عــآدت ِ کـم حوصــله هآسـت ... (!)

بــآ چــرآغی همـهـ جـآ گشتــم و گشتـــم در شـهــر ,
هیــچ کـــس , هیــچ کـس اینجـآ بـهـ تـــو مـآننـد نشــد (!)

هــرکسـی در دل ِ مـن جــآی ِ خـودش رآ دآرد ,
جآنشیــن ِ تــــو در این سیــنه خــدآونـد نشــد (!)

خــآطرآت ِ تــــو و دنیــآی ِ مـَــرآ ســوزآنـدند ,
تــآ فرآمـوش شــود یـآد ِ تـــو هــرچنـد نشــد (!)

مــن دهــآن بــآز نکــردم کهـ نـرنجــی از مـــن ,,
مثــل ِ زخمــی کهـ لبـــش بــآز بـهـ لبخنــد نشـــد ,,.



#فاضل_نظری

صدا:
#محسن_چاووشی

@uncertainty
این را توی کله ات فرو کن که زن ها با مردی که دوستش دارند ازدواج نمی کنند.
زن وقتی دید کارد به استخوان رسیده و لازم است برای آینده اش یکی را انتخاب بکند
،آن وقت می گردد و مردی را پیدا می کند که حدس می زند پدر خوب و شوهر خوبی از آب در می آید و می شود بهش تکیه کرد.فهمیدی؟وگرنه عشق حس خوشایندی است که امروز هست و فردا نیست.

ملت عشق/الیف شافاک

@uncertainty
سخت ترین کار این است که :
منطقی رفتار کنی، درحالی که احساسات دارد خفه‌ات می‌کند!


فئودور داستا یوفسکی

@uncertainty
"داستان مردی رو شنیدید که خودش رو از طبقه ی پنجاهم ساختمون پرت می کنه پایین و هر طبقه ای که داره سقوط می کنه به خودش می گه تا اینجا که اوضاع مرتبه! اوضاع منم درست شبیه همینه!"

@uncertainty
وقتی دو نفر مثل من و تو جدی عاشق همن باید هر کاری که می‌تونن بکنن تا عشقشون رو نجات بدن.
باید حفظش کنن و برای این کار اولین کاری که باید بکنن اینه که از هم جدا بشن.


رومن گاری ، خداحافظ گاری گوپر

@uncertainty
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری، دیگه می تونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی کنی، به همه لبخند می زنی و از همه چیز ساده می گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
~

@uncertainty
بزرگترین هراس یک زن، نادیده گرفته شدن است. این موجودات ظریف به گونه ای خلق شده اند که اگر دشمن‌شان هم نسبت به آن ها بی‌اعتنایی کند رنج خواهند کشید.

کتاب هفده انگلیسی مسموم
گابریل گارسیا مارکز

@uncertainty
اگر برای کسی مهم باشی او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد نه بهانه ای برای فرار و نه دروغی برای توجیه!

#ارنستو_ساباتو
@uncertainty
ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻗﺪﻡ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪ

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ...

#ﺭﻭﯾﺎ_ﺑﺎﻗﺮﯼ

@uncertainty
به نام پدر..


به اعتبارِ دست های تو بود، اگر
به آسمان می رفتم.. اگر زمین می خوردم..

روی شانه هایت می نشستم و
از ارتفاعِ بازوانِ تو
به آسمانِ کودکی ام فخر می فروختم..
یا اگر به دلِ زمین می نشستم،
خیالِ شش ساله ام راحت بود که دست هایت،
از پسِ تسکینِ دردِ زمین خوردگی ها بر خواهد آمد..

حالا تو خسته شده ای و من
بی آنکه به هیچ کجای خاطراتم از استواری ات بر بخورد،
یادم نرفته هنوز، که روی شانه های تو بود که
قد کشیدن برایم بخش بخش، معنا شد..

حتی حالا با همین خستگی ات
من سر صحبت را در سکوت با
شرفِ پدری باز می کنم که آرامش امروزم را
به مشقت های دیروزش همیشه بدهکارم...

@uncertainty
هرگز با احمق ها بحث نکنید .
آنها نخست شما را تا سطح خودشان پایین میکشند ،
سپس با تجربه یک عمر زندگی در آن سطح شما را شکست می دهند .

مارک تواین

@uncertainty
تو را امشب پس از عمری کنارم دارمت اما

تکانم دِه، بزن سیلی که باور کردنش سخت است

#ابوذر_وهاب

@uncertainty
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد

می خواهمت هنوز
و به جان دوست دارمت...


#فروغ_فرخزاد

@uncertainty
فردی هنگام راه رفتن،
پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!
کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده!
گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست
که چیزهای بزرگ را برای
چیزهای کوچک آتش میزنیم
و خودمان هم خبر نداریم!
بیشتر دقت کنیم برای به دست آوردن چیزی
چه چیزی را داریم به آتش می کشیم؟

@uncertainty
ﻧﻪ ﺷﻨﺒﻪﻫﺎﯼ ﻣﻼﻝﺍﻧﮕﯿﺰ
ﻧﻪ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ
ﻧﻪ ﺟﻤﻌﻪﻫﺎﯼ ﮐﺴﻞ ﻭ ﺩﻟﮕﯿﺮ
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﭘﻨﺞﺷﻨﺒﻪﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ !...
ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ
ﻣﻦ ‏« ﺗﻮﺷﻨﺒﻪ ‏» ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !!
ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ...


@uncertainty
اوایل ازدواجمان به چهره همسرم در خواب نگاه می کردم. این تنها چیزی بود که آرامم می کرد و به من احساس امنیت می داد. برای همین مدت زیادی او را در خواب تماشا می کردم.اما یک روز این عادت را ترک کردم. از کی؟ سعی کردم به خاطر آورم. شاید از آن روزی که من و مادر شوهرم، سر اسم گذاشتن روی پسرم بحثمان شد. آن روز دعوای شدیدی بین ما در گرفت، اما همسرم نتوانست چیزی به هیچ کدام مان بگوید. او کنار ایستاده بود و سعی می کرد ما را آرام کند.از آن به بعد، دیگر احساس نکردم همسرم حامی من است. فکر کنم این تنها چیزی بود که از او خواستم و او نتوانست به من بدهد. البته همه اینها به سالها پیش بر می گردد. من و مادر شوهرم مدتهاست آشتی کرده ایم. من روی پسرم، اسمی را گذاشتم که دلم می خواست. به علاوه، رابطه من و همسرم هم خیلی زود به حالت عادی بازگشت.اما مطمئنم این پایان نگاه کردن های من به چهره خوابیده او بود.

کجا ممکن است پیدایش کنم
هاروکی موراکامی

@uncertainty
گاهی وقت ها ،دادن یه شانس دوباره
به کسی مثل دادن یه گلوله ی اضافست
برای اینکه بار اول نتونست تو رو خوب
هدف بگیره.....

#آل_پاچینو

@uncertainty