الف‌سین
137 subscribers
88 photos
5 videos
88 links
Download Telegram
قبلش باید یک‌چیزی رو بدونم
💘4
اینکه قلم بنده رو قبول دارید؟؟
💘112
واقعا تموم شد.
💘10
الف‌سین pinned «واقعا تموم شد.»
پرایوت فور زدید لینکشو بفرستید ناشناس
💘4
خیلی زیادید به حضرت عباس، تازه داستان سه نفرو نوشتم
🤣10💘3
راستش فکر نمیکردم اینقدر فور بخوره
💘8
الف‌سین
شب همه بخیر، غیر از آدم خیانتکار
شب همه بخیر، غیر از اونی که حس ناکافی بودن میده
💔6💘32
• موهای مشکی‌ش همیشه یه جور عجیبی با شب قاطی می‌شد، ولی خودش هیچ‌وقت شبیه شب نبود؛ همیشه یه چیزی توی نگاهش روشن بود.

هر روز برای آینده‌ای که هنوز نرسیده بود، می‌جنگید. نه با عجله، نه با سر و صدا. آروم، ولی محکم. می‌دونست چی می‌خواد و برای رسیدنش قدم‌به‌قدم جلو می‌رفت.

خونه براش فقط چهار تا دیوار نبود. کنار خانواده‌ش می‌خندید، حرف می‌زد و حد و مرز خودش رو هم می‌شناخت. اما رابطه‌ش با باباش یه چیز دیگه بود؛ انگار بین‌شون یه زبان بی‌صدا وجود داشت که فقط خودشون می‌فهمیدن.

یه شب باباش بهش گفت:
«فکر می‌کنی آخرش به چیزی که می‌خوای می‌رسی؟»

لبخند زد و گفت:
«نمی‌دونم... ولی تا وقتی خودم دارم راه می‌رم، چرا باید از آخر راه بترسم؟»

باباش چیزی نگفت.

فقط نگاهش کرد؛ انگار فهمیده بود دخترش دیگه فقط دنبال آینده نیست، داره خودش آینده‌ش رو می‌سازه.
☕️ | حَبیبی
💘5
پیداش کردم..
بارون تازه شروع شده بود که دیدمش؛ یه گوشه‌ی خیابون نشسته بود و گربه‌ای رو زیر بارون بغل کرده بود.

موهاش خیس شده بود با همون نشونه کوچیک گوشه‌ی چشمش که امضای خدا برای مهر تایید زیباییش میون اون همه زشتی بود، وسط اون همه تاریکی، بیشتر از همیشه به چشم می‌اومد.

گربه رو گذاشت کنار دیوار و آروم گفت:
«تو هم انگار امروز روز خوبی نداشتی، نه؟»

خودش بیشتر از گربه می‌فهمید سختی یعنی چی.

متولد اولین ماه سال؛ از اون آدمایی که زندگی هرچی محکم‌تر می‌زنن تو صورتشون، محکم‌تر بلند می‌شن.

گوشی‌ش پر بود از پیام دوستاش. لبخند زد و زیر لب گفت:

«دل اگرچه خسته باشد، باز هم امید دارد...»

بعد راه افتاد؛
با یه گربه پشت سرش، چندتا دوست توی قلبش و زخمایی که هیچ‌کس ازشون خبر نداشت.
https://t.me/itsmswitty | گوشه امن
💘4
صدای توپ والیبال از سالن می‌اومد و هر ضربه، توی فضای خالی می‌پیچید.

روی نیمکت نشسته بود و به دست‌هاش نگاه می‌کرد. مدت‌ها از اون رابطه گذشته بود. اون آدم دیگه بخشی از روزهاش نبود، ولی بعضی خاطره‌ها مثل جوهر روی کاغذ، حتی وقتی پاکشون می‌کنی، ردشون می‌مونه.

کنارش دفتر طراحی‌ش باز بود. چند خط نصفه روی کاغذ کشیده بود و بالاش نوشته بود:
«بعضی چیزا تموم میشن، ولی قرار نیست فراموش بشن.»

کنکور هم اون‌طور که می‌خواست پیش نرفته بود. با این حال، هنوز شب‌ها موسیقی می‌ذاشت، می‌نوشت، طراحی می‌کرد و برای فردایی که هنوز شکل نگرفته بود، نقشه می‌کشید.

شاید زندگی چند بار نقشه‌هاشو پاره کرده بود؛
ولی یه چیز رو نتونسته بود ازش بگیره:

هنوز وقتی مداد رو دست می‌گرفت، باور داشت می‌شه از یه صفحه‌ی سفید، یه دنیای تازه ساخت.

goner! 🎒| https://t.me/soodiart
💘5
صبحا بیدار می‌شد، ولی چند دقیقه همون‌جا توی تخت می‌موند؛ انگار دلش هنوز برای شروع یه روز دیگه آماده نبود.

سر سفره با خانواده می‌خندید، ولی غذای توی بشقابش نصفه می‌موند. وسط درس حواسش پرت می‌شد و یه صفحه رو چند بار می‌خوند.

شب که می‌شد، سجاده‌شو پهن می‌کرد و بعد از نماز چند دقیقه همون‌جا می‌نشست؛ نه حرفی، نه دعایی. فقط سکوت.

اگه می‌پرسیدی «چی شده؟» می‌گفت:
«هیچی، خوبم.»

ولی خودش می‌دونست خوب نیست.

اون از اون آدمایی بود که تا تهِ یه اتفاق رو نمی‌فهمید، نمی‌تونست بیخیالش بشه.

شاید غمش همین بود؛
زیادی عمیق حس می‌کرد، توی دنیایی که همه‌چی رو زود فراموش می‌کنن.

https://t.me/ghamzr | 'غمزه
💘4
ساعت ۱۲:۰۷ شب بود.

گروه دوستاش هنوز پر از پیام و خنده بود. چندتا پیام رو جواب داد، یه استیکر فرستاد و گوشی رو گذاشت کنار.

اتاق که ساکت شد، انگار یه چیزی توی دلش هم ساکت شد.

رفت سراغ پروفایلش. همون ماهی آبی کوچیکی که مدت‌ها بود گذاشته بود، هنوز داشت توی صفحه شنا می‌کرد.

لبخند زد و با خودش گفت:
«کاش آدمم می‌تونست همین‌جوری شنا کنه و از فکرای خودش فرار کنه.»

غمش همیشه یه گوشه بود؛ نه اون‌قدر بلند که کسی بشنوه، نه اون‌قدر دور که خودش فراموشش کنه.

شاید برای همین ماهی رو دوست داشت؛
چون ماهی هم توی آب زندگی می‌کنه، جایی که هیچ‌کس صدای تنهایی‌شو نمی‌شنوه.

https://t.me/idoontttknnowww | نمیدانم
💘5
بارون می‌بارید، اتوبوس رو از دست داده بود و وقتی رسید خونه فهمید یه کار مهم هم خراب شده.

کفش‌هاشو درآورد، کنار پنجره نشست و به خیابون خیس نگاه کرد.

به‌جای غر زدن، آروم گفت:
«ولی خب... امروز آسمون قشنگی داشت.»

همیشه همین بود. حتی وقتی روزش پر از اتفاقای بد می‌شد، دنبال یه چیز کوچیک می‌گشت که هنوز خوب مونده باشه.

برای اون امید یعنی همین؛
اینکه وسط خراب‌ترین روزت، هنوز بتونی یه دلیل کوچیک برای ادامه دادن پیدا کنی.

و ته همه‌ی فکرهاش، همیشه خدا بود؛
همون کسی که باور داشت هیچ دری برای همیشه بسته نمی‌مونه.

https://t.me/hivall7 | منِ من
💘5
همه «هجران» رو با یه جمله می‌شناختن:
«من از پسرا متنفرم.»

اما اون شب، وقتی همه خواب بودن، هنوز پشت لپ‌تاپش بیدار بود. چند ساعت بود با یه خطای مسخره‌ی سایت کلنجار می‌رفت و هر بار که شکست می‌خورد، دوباره از اول شروع می‌کرد.

گوشی‌اش مدام روشن می‌شد؛ پیام‌های دوستاش، شوخی‌هاشون، درد دل‌هاشون. جواب همه رو می‌داد، حتی وقتی خودش خسته بود.

شاید خیلی‌ها اونو فقط یه دختر باهوش می‌دیدن؛
ولی برای دوستاش، اون همون آدمی بود که وسط شلوغ‌ترین روزها، همیشه یه گوشه از دلش رو برای اونا نگه می‌داشت.

سایت که درست شد.

لبخند زد، لپ‌تاپ رو بست و به پیام‌های دوستاش نگاه کرد.

هجران بلد بود خیلی چیزها رو از صفر بسازه؛
سایت، ایده، راه‌حل...

فقط خودش هنوز نمی‌فهمید چطور بعضی آدم‌ها، بی‌خبر، یه جای دائمی توی قلب آدم می‌سازن.
https://t.me/nameotbosy | نامه های اتوبوسی
💘3
ساعت ۱۱ شب بود. بازی بارسلونا تموم شده بود و خونه تقریباً ساکت بود.

ری گوشی رو کنار گذاشت. چند پیام از همون چند نفری که همیشه توی زندگیش بودن روی صفحه مونده بود. جواب نداد. نه از بی‌حوصلگی، فقط امشب حوصله نداشت کسی بفهمه حالش خوب نیست.

لباس ورزشی پوشید، اسکیتش رو برداشت و از خونه زد بیرون.

خیابون خیس بود. کانورس‌هاش روی آسفالت کشیده می‌شدن و هر بار که سرعت می‌گرفت، باد سرد صورتش رو می‌برید.

چند دور که زد، ایستاد. نشست کنار خیابون و به چراغ‌های شهر خیره شد.

فردا دوباره همون ریحان آروم و صبور بود. همون دختری که برای آدم‌های خودش وقت می‌ذاشت، ورزش می‌کرد، فوتبال دنبال می‌کرد و بلد بود لبخند بزنه.

اما امشب، برای چند ساعت، فقط خودش بود.

اسکیت رو برداشت و دوباره راه افتاد.

بعضی آدما برای فراموش کردن غمشون گریه نمی‌کنن؛
سرعت می‌گیرن.

https://t.me/xopi2 | TON⁶¹⁸
💘4
بارون تازه شروع شده بود که از خونه زد بیرون. هدفونش رو گذاشت و یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ش رو پلی کرد تقریبا از بین دو هزارتا موزیک! خیابونای رشت خیس شده بودن و نور چراغ‌ها روی آسفالت پخش شده بود.

همین‌طور که راه می‌رفت، یاد بابابزرگش افتاد. از وقتی رفته بود، بارها شده بود دلش بخواد همه‌چیز رو ول کنه. ولی هر بار یه جوری خودش رو جمع کرده بود و ادامه داده بود.

وسط راه، مادرش زنگ زد. چند دقیقه باهاش حرف زد و طبق معمول قبل از اینکه تماس رو قطع کنه، مطمئن شد حال مادرش خوبه.

بعد دوباره هدفون رو گذاشت و به راهش ادامه داد.

دوستاش همیشه می‌گفتن بودن کنارش حال آدم رو بهتر می‌کنه. شاید چون خودش خوب می‌دونست زندگی همیشه قرار نیست با آدم مهربون باشه، ولی آدم می‌تونه انتخاب کنه با بقیه مهربون بمونه.

بارون شدیدتر شد.

لبخند زد و مسیرش رو طولانی‌تر کرد.

برای بعضی‌ها، تفریح یعنی جایی رفتن؛
برای اون، یعنی گم شدن چند ساعته توی خیابونای خیس، با یه آهنگ که دقیقاً می‌فهمه حالش چیه.

https://t.me/omutt11 | Omut
1💘5
صبح، قبل از اینکه مغازه شلوغ بشه، پشت ویترین جواهرات ایستاده بود و با حوصله هر قطعه رو سر جاش می‌چید.

خیلیا ازش خوششون نمیومد. نه چون آدم بدی بود، چون اهل نقش بازی کردن نبود. هرچی فکر می‌کرد، همون رو می‌گفت و برای راضی نگه داشتن کسی حرفش رو عوض نمیکرد.

اما برای آدم‌های امن زندگیش، ماجرا فرق داشت. با همون آدمی که بیرون از مغازه محکم و بی‌ملاحظه به نظر می‌رسید، پیش نزدیک‌هاش مهربون و قابل اعتماد بود.

سال‌ها کار و زندگی یادش داده بود که همه قرار نیست دوستت داشته باشن.

مهم اینه وقتی جلوی آینه می‌ایستی، بدونی برای خوشایند کسی خودت رو نفروختی.

و شاید برای همین بود که هیچ‌کس نمی‌تونست جلوشو بگیره.

https://t.me/mr_daarian | داریان
💘5
یه دختر مهربون بود، از اون آدمایی که حتی وقتی خودش حال خوبی نداشت، باز حواسش به حال بقیه بود. ولی زندگی همیشه با مهربونیش مهربون نبود.

بیشتر زخم‌هاشو از جایی خورده بود که باید امن‌ترین جای دنیا می‌بود؛ از خانواده. حرفایی شنیده بود که هیچ‌کس نباید می‌شنید و بی‌مهری‌هایی دیده بود که کم‌کم باعث شده بود به خودش شک کنه.

یه مدت فکر می‌کرد شاید مشکل از خودشه. شاید زیادی حساسه، زیادی دل می‌بنده، زیادی انتظار داره.

تا یه روز فهمید سال‌هاست خودش رو با چشم آدمایی نگاه می‌کنه که زخمش زدن.

از همون‌جا کم‌کم شروع کرد به پیدا کردن خودش. نه اینکه همه‌چیز یه‌دفعه خوب بشه، نه. هنوز شبایی بود که دلش می‌گرفت و هنوز بعضی خاطره‌ها درد داشتن. ولی دیگه خودش رو بابت زخم‌هایی که تقصیرش نبود سرزنش نمی‌کرد.

شروع کرد برای خودش آینده ساختن. برای آرامشی که هیچ‌وقت درست تجربه نکرده بود، برای زندگی‌ای که همیشه آرزوش رو داشت.

دیگه منتظر نبود کسی بیاد نجاتش بده.

خودش دست خودش رو گرفته بود.

و شاید قشنگ‌ترین قسمت داستانش همین بود؛ دختری که یه روز فکر می‌کرد شکسته و تموم شده، حالا داشت آروم‌آروم تبدیل می‌شد به همون آدمی که همیشه لیاقتش رو داشت.

https://t.me/amorvdab | مُرداب
💘4
همیشه می‌خندید. هر جمعی که می‌رفت، سعی می‌کرد حال بقیه رو خوب کنه، شوخی کنه و نذاره کسی بفهمه خودش چه حالی داره.

به کسی دل بست. فکر می‌کرد شاید این آدم همون کسی باشه که بالاخره دستش رو می‌گیره و از اون همه فشار و آشفتگی زندگی بیرونش می‌کشه. به حرف‌هاش اعتماد کرده بود و برای آینده‌ای که باهاش تصور کرده بود، امید بسته بود.

اما درست وقتی بیشتر از همیشه بهش احتیاج داشت، اون جا زد.

حالا دختر مونده بود و یه عالمه سؤال. نه می‌دونست باید ناراحت باشه، نه می‌دونست باید فراموشش کنه. فقط می‌دونست چیزی که بهش امید داده بود، حالا خودش تبدیل شده به یکی از دردهاش.

با این حال، فرداش که پیش دوستاش رفت، دوباره خندید.

یکی گفت: تو چرا همیشه انقدر خوشحالی؟

گفت: نمیدونم، شاید دیوونه‌ام.

ولی هیچ‌کس نمی‌دونست چند دقیقه قبلش توی اتاقش نشسته بود و به سقف خیره شده بود.

اون هنوز سردرگم بود، هنوز بعضی شب‌ها دلش می‌گیره و هنوز ته دلش آرزو می‌کنه کاش یکی بود که واقعاً می‌موند.

اما کم‌کم داره می‌فهمه شاید قرار نیست یه نفر از راه برسه و نجاتش بده.

شاید این بار، داستان باید از جایی شروع بشه که خودش بلند میشه، دست خودش رو می‌گیره و از همون جایی که فکر می‌کرد آخر خطه، راه افتادن رو شروع می‌کنه.

https://t.me/Chaeyi83 | ☕️ چایی
💘4