فقط ایرانی بودنه که میتونه مجبورت کنه به هرچیزی حسودی کنی. به مارهای آمازون، به کارتنخوابهای آمریکا و به مردهها.
💘246
دپارتمان شاعران زجر کشیده
گاهی هم نجاتدهنده به شکل یک نویسندهی سوئدی ظاهر میشه.
من تقریبا بیشتر آثار این نویسنده رو خوندم و تا اینجا، این یکی موردعلاقهی منه.
در مورد ترجمه هم باید بگم که بهخاطر کامنتهایی که دیدم، قبل از کامل خوندن کتاب، بخشهاییش رو از نشر نون خوندم و بخشهایی رو از نشر علمی به ترجمهٔ میعاد جهانتیغ. و این ترجمه واقعا زیباتر بود و همینطور با حداقل سانسور (با اینکه ویراستاری کتاب نیاز به اصلاح داشت)
«مردای لعنتی! مشکل شمایین! مذهب نمیجنگه، اسلحه نمیكشه و بايد خيلى واضح بدونى كه هاكى به کسی تجاوز نمیكنه! اما میدونى كى اينكارا رو انجام میده؟ میجنگه و میکشه و تجاوز میکنه؟» سونه گلويش را صاف میكند. «مردا؟»با اینکه حجم کتاب نسبتا زیاد بود ولی انقدر روان و گیرا بود از موقع شروع کتاب تا به پایان رسوندنش، حتی ثانیهای دست از خوندن نکشیدم و در عرض سه ساعت کتاب رو تموم کردم. کاراکترها گاهی اونقدر دوستداشتنی بودن که بخوای بغلشون کنی و گاهی اونقدر احمق که بخوای به قتل برسونیشون. ناراحتکنندهست که چطور در سراسر دنیا دیدگاه مردم به تجاوز یکسانه و هرگز کسی حرف زنها رو باور نمیکنه. اینکه چطور وقتی یک تجاوز رخ میده، همهی مردم قربانی رو سرزنش و از متجاوز دفاع میکنن.
«مردا! هميشه مرداى لعنتی!»
- بخشی از کتاب
در مورد ترجمه هم باید بگم که بهخاطر کامنتهایی که دیدم، قبل از کامل خوندن کتاب، بخشهاییش رو از نشر نون خوندم و بخشهایی رو از نشر علمی به ترجمهٔ میعاد جهانتیغ. و این ترجمه واقعا زیباتر بود و همینطور با حداقل سانسور (با اینکه ویراستاری کتاب نیاز به اصلاح داشت)
💘99
I'd rather die there than live here.
- Caraval, Stephanie Garber
- Caraval, Stephanie Garber
💘94
اول قرار بود دیت کتابی باشه، بعد به غیبت کردن رسید، بعد راجع به خودکشی براتیگان حرف زدیم، بعدش راجع به همون موضوع قدیمی غر زدم و اون گوش کرد، بعدش هم فال تاروت گرفتیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که چقدر خوشبختیم که همدیگه رو داریم.
💘179
تنها فرق بین یک بیمار در بیمارستان روانی و مارتین مکدونا اینه که مارتین مکدونا بیرونه.
💘115
با من آماده شیم بریم کلیههامونو بفروشیم بتونیم چندتا کتاب جدید واسه پاییز بخریم.
💘245
دپارتمان شاعران زجر کشیده
عزیزدلم چطور زودتر نخونده بودمت؟
نمیدونم چطور باید احساسم رو نسبت به این کتاب توصیف کنم. جملهی «عاشقش شدم» به نظرم برای توصیف احساسم خیلی کمه.
شخصیتها آدمهای معمولیان که شبیه ما همیشه سعی میکنن کاری که فکر میکنن درسته رو انجام بدن و در نهایت اشتباه میکنن، از تنهایی میترسن و برای تنها نموندن دست به هرکاری میزنن و عاشق میشن حتی اگه عشقشون کاملا غیر منطقی باشه.
من از یک کتاب کوتاه انتظار همچین روایت زیبایی رو نداشتم و با اینکه اسمش همیشه در لیستم بود، مدتها به دلایلی نامعلوم خوندنش رو به تعویق انداختم و در نهایت بعد از شروع کردنش، نتونستم کتاب رو زمین بذارم.
فلشبکها خیلی دوستداشتنی بودن، توصیفات و پرداختن به جزئیات هم همینطور. شاید به احساسات شخصیتها زیاد پرداخته نمیشد؛ اما مثل زندگی واقعی از فضای توصیف شده میشد به احساسات تمام شخصیتها پی برد.
ممنون خانوم مککالرز.
عشق تجربهای است مشترک میان دو نفر، اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربهای مشابه را از سر میگذرانند.
- از متن کتاب
شخصیتها آدمهای معمولیان که شبیه ما همیشه سعی میکنن کاری که فکر میکنن درسته رو انجام بدن و در نهایت اشتباه میکنن، از تنهایی میترسن و برای تنها نموندن دست به هرکاری میزنن و عاشق میشن حتی اگه عشقشون کاملا غیر منطقی باشه.
من از یک کتاب کوتاه انتظار همچین روایت زیبایی رو نداشتم و با اینکه اسمش همیشه در لیستم بود، مدتها به دلایلی نامعلوم خوندنش رو به تعویق انداختم و در نهایت بعد از شروع کردنش، نتونستم کتاب رو زمین بذارم.
فلشبکها خیلی دوستداشتنی بودن، توصیفات و پرداختن به جزئیات هم همینطور. شاید به احساسات شخصیتها زیاد پرداخته نمیشد؛ اما مثل زندگی واقعی از فضای توصیف شده میشد به احساسات تمام شخصیتها پی برد.
ممنون خانوم مککالرز.
💘52
Buried In This Room
Sofia and the Antoinettes
you left me for dead
i was in a fire i was in a fire
not like you care.
i was in a fire i was in a fire
not like you care.
🎃24
«مادمازل تا حالا شده كسی رو كه از خودت هم بيشتر دوستش دارى، از دست داده باشی؟ يه چيز كه ارزشمندترينه، غيرقابل جایگزينه، حاضرى زندگیت رو براى نجاتش بدى.»
جلوى اشکهاى ناگهانیام را گرفتم و گفتم: «بله. يه بار.»
لبخند محزونى زد و گفت: «فكر میكردم كه تجربهش رو داشته باشی. بعدش هیچچیز دیگه مثل سابق نمیشه، مگه نه؟ زندگی ادامه پیدا میکنه، چون نمیشه كاریش كرد اما آدم دیگه اون آدم قبلی نيست.»
- مادمازل شنل، سی دابلیو گورتنر
جلوى اشکهاى ناگهانیام را گرفتم و گفتم: «بله. يه بار.»
لبخند محزونى زد و گفت: «فكر میكردم كه تجربهش رو داشته باشی. بعدش هیچچیز دیگه مثل سابق نمیشه، مگه نه؟ زندگی ادامه پیدا میکنه، چون نمیشه كاریش كرد اما آدم دیگه اون آدم قبلی نيست.»
- مادمازل شنل، سی دابلیو گورتنر
🎃51