دلم میخواد ازش متنفر باشم، ولی نمیتونم.
- یکی برای خانوادهی مورفی، لیندا مالیلی هانت
🎃107
عزیزترینم
حالم خیلی بهتر است. نمایشنامهی جدیدی خریدم و نمیتوانم صبر کنم تا به دستم برسد. تمام ساعات بیداریام را طراحی میکنم؛ اما همچنان از خودم چندان راضی نیستم. مشکلی نیست چون میدانم بالاخره یک روز میآید که به خودم و کارهایم افتخار کنم. دیروز برای هالووین کمی کوکی پختم. شرط میبندم اگر اینجا بودی از آنها خوشت میآمد.
خلاصهاش اوضاع خوب پیش میرود. بهترین لحظات روزهایم وقتهاییست که با ماگرا میگذرانم. او شگفتانگیزترین گربهی دنیاست و مرا دوست دارد. باورت میشود؟ یک گربه میتواند دیگران را دوست داشته باشد!اما تو نمیتوانی
منظورم این است که او پشمالو است و روی چهار دست و پا راه میرود، کف دست و پاهایش پاستیل دارد و زبانش تیغ تیغی است؛ اما عشق من را در قلبش دارد. صبحها به اولین چیزی که فکر میکند من هستم. خدای من شگفتانگیز نیست؟یعنی از پس همین کار هم بر نمیآمدی؟
به هرحال من هنوز هم عاشق وقتهایی هستم که صدای موسیقیهای موردعلاقهی تو در اتاقم پخش میشود. برایم مهم نیست که من را به یاد تو میاندازد، این یادگاریهای کوچک و کماهمیتی که از خودت در گوشه به گوشهی ذهن من جا گذاشتی را دوست دارم. فکر میکنم بخواهم تاابد نگهشان دارم.
پینوشت: عزیزم من و تو به قدر کافی غمگین بودیم، چه نیازی بود که با یکدیگر اینطور تا کنیم؟
حالم خیلی بهتر است. نمایشنامهی جدیدی خریدم و نمیتوانم صبر کنم تا به دستم برسد. تمام ساعات بیداریام را طراحی میکنم؛ اما همچنان از خودم چندان راضی نیستم. مشکلی نیست چون میدانم بالاخره یک روز میآید که به خودم و کارهایم افتخار کنم. دیروز برای هالووین کمی کوکی پختم. شرط میبندم اگر اینجا بودی از آنها خوشت میآمد.
خلاصهاش اوضاع خوب پیش میرود. بهترین لحظات روزهایم وقتهاییست که با ماگرا میگذرانم. او شگفتانگیزترین گربهی دنیاست و مرا دوست دارد. باورت میشود؟ یک گربه میتواند دیگران را دوست داشته باشد!
منظورم این است که او پشمالو است و روی چهار دست و پا راه میرود، کف دست و پاهایش پاستیل دارد و زبانش تیغ تیغی است؛ اما عشق من را در قلبش دارد. صبحها به اولین چیزی که فکر میکند من هستم. خدای من شگفتانگیز نیست؟
به هرحال من هنوز هم عاشق وقتهایی هستم که صدای موسیقیهای موردعلاقهی تو در اتاقم پخش میشود. برایم مهم نیست که من را به یاد تو میاندازد، این یادگاریهای کوچک و کماهمیتی که از خودت در گوشه به گوشهی ذهن من جا گذاشتی را دوست دارم. فکر میکنم بخواهم تاابد نگهشان دارم.
پینوشت: عزیزم من و تو به قدر کافی غمگین بودیم، چه نیازی بود که با یکدیگر اینطور تا کنیم؟
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهٔ یازده
🎃172
⊹ موقع کتاب خوندن خوش میگذره چون اونجا دیگه مشکلات مال من نیستن ⊹
🎃230
من این پیام رو دوباره میذارم؛ خوندنش فقط دو دقیقه وقت ارزشمندتون رو میگیره؛ اما شاید برای ماری و مامان عزیزش، کمکی(حتی خیلی کوچیک) از دستتون بر بیاد🤍
Telegram
بلو ماری 🌊
خیلیاتون اینجا منو میشناسید و میدونید که ما دو ساله درگیر بیماری لنفوم مامانیم. متاسفانه بیماریای که همه میگفتن سریع درمان میشه، شرایطمون رو هر روز سختتر کرد تا الان که رسیدیم به نقطهای که چارهای جز درمان خارج از ایران نداریم.
تو این چند وقت خیلی دنبال…
تو این چند وقت خیلی دنبال…
🎃80
⊹ یادآوری ⊹
اشکالی نداره اگه چند روز به خودت اجازهی ناراحتی بدی، هیچ کاری انجام ندی و استراحت کنی؛ اما باید بعدش از جات بلند بشی چون هیچچیز اونقدر ارزشمند نیست که تو رو تا همیشه غمگین نگه داره.
🎃179
من رو برگردونید به دورانی که توی مدرسه زیر میز یواشکی دارن شان و آر.ال. استاین میخوندم.
🎃190
عزیزترینم
میدانی چند روز پیشها کسی به من گفت که به تو حسودی میکند. حسودی میکند که من اینقدر برای تو غمگینم. میبینی؟ همه میفهمند و تو نمیفهمی.
به هرحال، امروز روز خوبی داشتم. یکی از دوستهای قدیمیام را دیدم. از او قبلا برایت گفتم؛ اما به احتمال زیاد چیزی یادت نمیآید.آخر تو همه چیز را راجع به مرا فراموش کردهای
طراحی کردن خوب پیش میرود. دستم دوباره دارد راه میافتد و این خوشحالکننده است. حس خوبی دارد که بدانم غیر از غمگین بودن، کار دیگری هم از دستم بر میآید. پس فقط گوشهی اتاقم مینشینم، پتو را دور خودم میپیچم و میافتم به جان کاغذها و مدادها تا زمانی که دیگر انگشتانم را حس نکنم.
فردا میخواهم کتاب جدیدی که هدیه گرفتم را شروع کنم. امشب اما خیلی خستهام، فکر کنم فقط کمی گریه کنم و بعد بخوابم.
گاهی فکر میکنم که ایکاش میتوانستم حداقل به دوستانم بگویم که چه مرگم است؛ اما نمیتوانم. همهشان شبیه تو هستند و همهشان قرار است روزی از چیزهایی که از من میدانند علیه خودم استفاده کنند.
پس فقط گربهام را در آغوش میگیرم و به او میگویم که چقدر احساس مرگ میکنم.
پینوشت: نه من برای تو گریه نمیکنم، من گریه میکنم چون هر زمان چیزی را دوست داشتم، از دستش دادم.
میدانی چند روز پیشها کسی به من گفت که به تو حسودی میکند. حسودی میکند که من اینقدر برای تو غمگینم. میبینی؟ همه میفهمند و تو نمیفهمی.
به هرحال، امروز روز خوبی داشتم. یکی از دوستهای قدیمیام را دیدم. از او قبلا برایت گفتم؛ اما به احتمال زیاد چیزی یادت نمیآید.
طراحی کردن خوب پیش میرود. دستم دوباره دارد راه میافتد و این خوشحالکننده است. حس خوبی دارد که بدانم غیر از غمگین بودن، کار دیگری هم از دستم بر میآید. پس فقط گوشهی اتاقم مینشینم، پتو را دور خودم میپیچم و میافتم به جان کاغذها و مدادها تا زمانی که دیگر انگشتانم را حس نکنم.
فردا میخواهم کتاب جدیدی که هدیه گرفتم را شروع کنم. امشب اما خیلی خستهام، فکر کنم فقط کمی گریه کنم و بعد بخوابم.
گاهی فکر میکنم که ایکاش میتوانستم حداقل به دوستانم بگویم که چه مرگم است؛ اما نمیتوانم. همهشان شبیه تو هستند و همهشان قرار است روزی از چیزهایی که از من میدانند علیه خودم استفاده کنند.
پس فقط گربهام را در آغوش میگیرم و به او میگویم که چقدر احساس مرگ میکنم.
پینوشت: نه من برای تو گریه نمیکنم، من گریه میکنم چون هر زمان چیزی را دوست داشتم، از دستش دادم.
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهٔ دوازده
🎃153
But what they don’t know is this: As long as you are alive, it is never too late to be found.
- Blue Sisters, Coco Mellors
★ ریویوی این کتاب
- Blue Sisters, Coco Mellors
★ ریویوی این کتاب
🎃86